نویسنده: سائمه سلطانی
بعد از حاکمیت طالبان، زنان مهاجر در کشورهای همسایه با چالشهای چندگانه مواجهاند: معضلات اقتصادی، تهدیدهای جنسیتی و جنسی، سیاستهای مهاجرستیزانهی دولتهای مقیم که شامل بیسرپناهسازی، اخراج به افغانستان، عدم تمدید ویزا، اعمال تبعیض و… میشود. اما یکی از عمدهترین معضلات زنان سرپرست مهاجر، مادران مجرد یا مادرانی که ازدواج دوم کردهاند، گرفتن جواز سرپرستی قانونی فرزندانشان است.
مادران مهاجر در پاکستان تنها بخشی از زنان جامعهی اسلامیاند که به دلیل نداشتن حق ولایت و حضانت با چالشهای اساسی روبهرو شدهاند.
فروه، زن بیستوهشتسالهای است که پنج سال پیش از سوی همسرش رها شد و تاکنون مسئولیت پرورش و تأمین هزینهی مالی فرزندانش را بر عهده دارد. او در کابل بهعنوان ترجمان زبان انگلیسی در یکی از شرکتهای خصوصی مشغول به کار بود، اما بعد از استقرار مجدد طالبان خانهنشین شد و اکنون با کمک خواهرانش در خارج از کشور میخواهد به اروپا پناهنده شود. فروه برای بردن دو فرزندش به آنجا نیاز به گرفتن جواز سرپرستی از سفارت حکومت طالبان در اسلامآباد دارد، اما سفارت طالبان از صدور جواز سرپرستی به او خودداری میکند.
او میگوید: «بیشتر از یک ماه است که برای پیگیری کارهایم، چهار تا پنج ساعت راه را همراه دو فرزندم از پشاور تا اسلامآباد طی میکنم و با هزینهی بلند کرایهی موتر به سفارت رفتوآمد دارم، اما سفارت از ارائهی سند سرپرستی فرزندانم به من انکار میکند. میگویند باید پدر، پدرکلان یا کاکای فرزندانم را بیاورم تا با این درخواست موافقت کنند، در غیر آن سفارت نمیتواند همکاری کند. همسرم یک شخص بلهوس است که پنج سال پیش با زنی دیگر در اروپا ازدواج کرد و بدون اینکه طلاقم دهد، رهایم کرد و تاکنون هیچ خبری از او ندارم. خانوادهی همسرم نیز با من قطع ارتباط کردهاند، چون نخواستم تحت سرپرستی آنها با دو کودکم زندگی کنم. خوشحال بودم که بالاخره از جهنمی بهنام افغانستان و پاکستان بیرون میشوم، اما اکنون تنها چیزی که میبینم ناامیدی و بیسرنوشتی است.»
حمیده، زن دیگری است که همسرش را در حملهی انتحاری طالبان در کابل از دست داده و اکنون میخواهد با فرزندان خردسالش از طریق ویزای بشردوستانه به آسترالیا برود. او میگوید: «اکثریت کارهای ما تمام شده، میدیکلچک (آزمایش طبی) دادیم، اما برای گرفتن جواز سرپرستی چهار کودکم باید سند داشته باشم. سفارت طالبان بدون رضایت مردان خانوادهی همسرم حاضر به دادن سند نمیشود. باید برای کودکانم خوراک، پوشاک و سرپناه فراهم کنم، اما در افغانستان زمانی که حق کار نداشته باشم، چگونه میتوانم از پس این مسئولیتها بربیایم؟ با هزار و یک مشکل در طول چهار سال خانوادهی پنجنفرهام را حمایت کردم، با این امید که این روزها موقتیاند و بالاخره به کشور جدیدی میروم و زندگی تازهای را شروع میکنم؛ اما طالبان حتی همین آخرین امیدم را هم نابود کردند.»
نادیه، زن سیسالهای با هفت فرزند خردسال، برخلاف بسیاری از زنان «شانس» این را پیدا کرد که حق سرپرستی کودکانش را بگیرد. او میگوید: «شریک کار شوهرم از عاید مشترک حق شوهرم را در طول چندین سال تلف کرد. وقتی افشا شد و شوهرم دعوا کرد که پولها را برگرداند، شریکش به طالبان راپور داد که در دورهی دولت سابق شوهرم با یکی از وکیلان پارلمان ارتباط داشته است. طالبان موبایل شوهرم را چک کردند و تصاویرش با آن وکیل به دستشان افتاد. شوهرم را لتوکوب کرده و زندانی ساختند؛ حدود دو سالونیم حبسش صادر شد. من را با هفت کودکم از خانه بیرون کردند و خانهیمان را مُهر و قُفل زدند. با سختی زیاد از افغانستان بیرون شدیم تا کودکانم از تعلیم و تحصیل برخوردار شوند. با کمک اقاربمان در خارج توانستیم اسپانسر (تمویل مالی) شویم، اما در گرفتن سرپرستی فرزندانم با مشکلات زیادی روبهرو شدم، چون طالبان بدون رضایت و گواهی خسور یا ایورم حق سرپرستی نمیدادند. مجبور شدم ایورم را از کابل بخواهم تا به سفارت بیاید و شهادت دهد که من فرزندانم را فرار ندادهام و با رضایت خانوادهی شوهرم آنها را آوردهام. بالاخره طالبان پذیرفتند و برای صدور این سند حدود ۲۰۰ دالر از من پول خواستند.»
در منابع اسلامی حق ولایت/سرپرستی فرزند در درجهی اول به پدر داده میشود و در غیاب پدر، وفات یا از دستدادن بلوغیت فکری، این حق به گونهی خودکار به خانوادهی پدر، بهویژه به پدر و برادر او، انتقال مییابد. مادر در اسلام حق حضانت موقت و مشروط دارد نه حق سرپرستی یا ولایت.
در منابع اسلامی، حق ولایت یا سرپرستی فرزند در درجهی اول به پدر داده میشود و در صورت غیبت، وفات یا ناتوانی فکری پدر، این حق بهطور خودکار به خانوادهی پدری، بهویژه پدر یا برادر او، انتقال مییابد. مادر در اسلام حق حضانت موقت و مشروط دارد، نه حق ولایت یا سرپرستی.
از سوی دیگر، «حضانت» و «ولایت» دو واژهی نزدیک اما متفاوتاند. در ایران و افغانستان معمولاً ولایت و سرپرستی با مسئولیت حضانت اشتباه گرفته میشوند، در حالی که این دو از هم جدا هستند. حضانت به معنای مسئولیت پرورش جسمی، مراقبت عاطفی و اجتماعیسازی کودک است که بهعنوان نقشی مراقبتی، بر اساس تقسیم نقشهای جنسیتی، بیشتر به مادر برمیگردد؛ اما اگر مادر از شوهر جدا شود و فرزندان زیر سن هفت تا نه سال باشند، این «مسئولیت» به «حق» موقت تبدیل میشود. مادر برای گرفتن این حق موقت حضانت (در صورتی که کودک مذکر باشد تا هفتسالگی و اگر مونث باشد تا نُهسالگی) ناچار است از محکمهای به محکمهی دیگر مراجعه کند.
در مقابل، ولایت که به سرپرستی اشاره دارد، حقی جنسیتی و ویژهی مرد دانسته میشود و اسلام آن را تنها به پدر میدهد. ولایت، برخلاف حضانت که بیشتر نقش خدماتی، پرستاری، مراقبتی و تربیتی دارد، به معنای حق و سلطهی پدر بر امور مالی، حقوقی و هویتی کودک است. بنابراین زنان میتوانند بهصورت موقت و مشروط حق حضانت بگیرند، اما حق ولایت همچنان در اختیار پدر و خانوادهی پدری میماند.
یکی از دلایل اساسی نداشتن حق ولایت برای زنان در اسلام را میتوان در نگاه این دین به زن، بهعنوان انسانی تکاملنیافته و فاقد بلوغ فکری و عقلانی، بررسی کرد. در منابع اسلامی، از جمله قرآن، زن «ناقصالعقل» یا «نصفالعقل» معرفی شده است؛ چنانکه در آیهی ۲۸۲ سورهی بقره آمده است: «و دو مرد از میان خودتان را به گواه بگیرید، و اگر دو مرد نبود، یک مرد و دو زن از کسانی که به عدالتشان راضی هستید؛ تا اگر یکی از آن دو زن فراموش کرد، دیگری او را یادآوری کند.» از اینرو، زن در اسلام همواره نیازمند ولی دانسته میشود.
برخلاف مردان که محجوریت در آنها سنی است و پس از گذر از دورهای مشخص به بلوغ سنی میرسند و حق تصمیمگیری دربارهی سرنوشت، زندگی، ازدواج، و امور مالی و اجتماعی خود را به دست میآورند، محجوریت زنان عمدتاً عقلی پنداشته میشود. زن در اسلام، بر اساس جنسیت، انسانی است که هرگز به بلوغ ذهنی نمیرسد و به همین دلیل باید همواره تحت سرپرستی و قیمومت پدر، شوهر یا برادر که ولی و قیم او دانسته میشوند، بماند. در نبود این سه، اجداد پدری، کاکا یا در کل خانوادهی پدری عهدهدار سرپرستی او میشوند. از اینرو، مادر بهعنوان یک زن، حق ولایت و سرپرستی بر فرزندان خود را نمیتواند ادعا کند.
نبود حق ولایت بر فرزند، یکی از ابزارهای اصلی گرفتار ماندن زنان در چرخهی خشونت خانوادگی است. بسیاری از مادران، در اوج خشونت و ستم جنسیتی، به دلیل وابستگی عاطفی به فرزند از درخواست جدایی (خُلع یا تفریق) منصرف میشوند تا مبادا حق زندگی مشترک با دلبند خود را از دست بدهند. زنان همواره با تهدید از دستدادن فرزند یا فرزندان، وادار به سکوت در برابر زورگویی شوهر و خانوادهی او میشوند و قربانی عمری باقی میمانند که اغلب آن را نتیجهی تقدیر، سرنوشت یا بخت بد میپندارند؛ در حالیکه ساختارهای ستم و بیعدالتی، در هر شکل و نوع، پایهی مادی دارند و دستساختهی سیاست، اقتصاد و اجتماعاند.
پینوشت: عکس از انترنت









