روایتهای عصر ظلمت (۸۴)
اشاره: دکتر شکردخت جعفری فیزیکدان پزشکی (Medical Physicist)، مخترع روش اندازهگیری دوز پزشکی اشعههای رادیواکتیو، بنیانگذار و مدیرعامل شرکت TRUEinvivo Ltd که در زمینهی اندازهگیری دقیق دوز پرتوهای درمانی فعالیت میکند، مخترع، دارای عنوان «یکی از دانشمندان برجستهی جهان»، یکی از چکادهای صدای زنان جهان و افغانستان، الهامبخش.
او در دانشگاه علوم پزشکی تهران در مقطع کاردانی در رشتهی تکنولوژی رادیولوژی درس خواند و در دانشگاه علوم پزشکی تبریز ایران لیسانس فناوریهای پرتوی گرفت و در دانشگاه طبی کابل نیز فوقلیسانس فیزیک پرتوی تشعشع را به دست آورد و در همان دانشگاه استاد شد. سپس در دانشگاه ساری بریتانیا ماستری و دکترایش را در رشتهی فیزیک پزشکی به دست آورد. وی نخستین زن پیشگام افغانستانی در تاریخ افغانستان است که دکترای فیزیک پزشکی دارد.
ما در سلسلهروایات زنان الهامبخش افغانستان، در پی معرفی ایشان نیستیم؛ زیرا وی معرفیشده و نامش در مهمترین نشریات علمی جهان و رسانههای معتبر در سراسر گیتی بهعنوان مخترع ثبت است؛ بلکه هدف ما الگوسازی برای مردمش است؛ و همچنین عبرت و یادآوری برای سیستم متحجرانه و دستگاه حکومتی غاصب وطنش است که دروازههای آموزش و مراکز آموزش عالی را به روی دختران بسته است. و اینکه یک بانوی افغانستانی برخاسته از محرومترین نقطهی افغانستان و از بین نادارترین قشر جامعهی دهقانی و کارگری افغانستان، با دستوپنجه نرم کردن با مشکلاتی چون کوه و شکستن بنبستها، چگونه توانسته پلههای ترقی و رشد را طی کند. و اینکه راه دشوار رسیدن به قله، همانند شیرجه زدن در ژرفای اقیانوس و صید صدف از کف اقیانوس است که حتی تصورش سخت است. روایت دکتر شکردخت جعفری سراسر درس و عبرت است. او که زندگیاش نشان میدهد عناصری چون اراده، هدفمندی، پشتکار و تلاش بر همهچیز برتری دارد.
اختراعاتی که از وی تا کنون ثبت شدهاند عبارتاند از:
ثبت اختراع 10488530B2 ایالات متحده، شکردخت جعفری، «تشعشعسنج مهرهی سیلیسیم همراه با فیبر»، صادر شده در تاریخ ۲۶ نوامبر ۲۰۱۹، اختصاص داده شده به TRUEinvivo Ltd؛
ثبت برنامهی 2017033029A1، شکردخت جعفری، «تشعشعسنج مهرهی تابشی همراه با فیبر»، صادر شده در تاریخ ۲ مارس ۲۰۱۷، اختصاص داده شده به TRUEinvivo Ltd؛
ثبت اختراع 3341754B1 انگلستان، شکردخت جعفری، «تشعشعسنج مهرهی تابشی همراه با فیبر»، صادر شده در تاریخ ۶ ژانویه ۲۰۲۱، اختصاص داده شده به TRUEinvivo Ltd.
همچنین این بانوی دانشمند به پاس خدمات شایستهای که انجام داده است، تا کنون این جوایز به وی تعلق گرفته است:
گرانت تورنتون، جایزهی تعالی کارآفرینی، ۲۰۱۵؛
برنامۀ سیریوس: جایزهی برجستهی دستاورد، ۲۰۱۵؛
گرانت تورنتون، جایزه برای بهترین بازی تغییر شرکت، ۲۰۱۵؛
زنان در نوآوری، توسط سازمان نوآوری بریتانیا؛
کسبوکار ساری: نوآوری کسبوکار سال، ۲۰۱۸؛
جوایز نوآوری گیلدفورد: نوآوری در بهداشت و درمان، ۲۰۰۸؛
قرار گرفتن در فهرست «دانشمندان برجستهی جهان» در سال ۲۰۲۵.
نام دکتر شکردخت جعفری در کنار زنان برتر حوزهی اختراع در تاریخ به یادگار خواهد ماند؛ زنانی چون «گرترود بل الیون» مخترع داروی ضد سرطان خون، دکتر «آن تسوکاموتو» مخترع جداسازی سلولهای بنیادی، «لتیتیا گییر» مخترع سرنگ یکدستی، «ماری کوری» کاشف پلونیوم و رادیوم، «پاتریشیا بت» مخترع جراحی آب مروارید با لیزر، «هدی لامار» مادر وایفای، «آیدا لاولیس» اولین برنامهنویس تاریخ، «مارگارت آ. ولکاکس» مخترع بخاری خودرو، «مری اندروسون» مخترع برفپاککن خودرو و خیلی از زنان مخترع دیگر که نامشان برای خیلیها ناآشناست.
و هرگاه آدم چنین دستاوردهای بشری از سوی زنان را میشنود، نفرین و نفرت هرچه تمامتر از دستگاه سرکوب و متحجر، واپسگرا، ارتجاع سیاه گروه تروریستی طالبان به سراغ آدم میآید. یادمان باشد که حتی نام دکتر شکردخت جعفری، تفی است به صورت سیاه این گروه تبهکار و خونخوار تاریخ کشور. و یادمان باشد که نام دکتر شکردخت جعفری، کام هرچه انسانهای مترقی و آزادمنش را چون شهد و شکر شیرین میکند و نام گروه تاریکاندیش طالبان ذهن آدم را مسموم میسازد. مادری در افغانستان، مانند شکردخت جعفری را به دنیا میآورد و در دامنش میپروراند و مادری، لکهی ننگی چون ملا هبتالله را در دامنش بزرگ میکند؛ چقدر تفاوت از زمین تا آسمان است! یکی مخترع و دیگری تروریست. یکی زندگی را به آدمها هدیه میکند، دیگری آدمها را میکشد و دروازههای آموزش را میبندد. هریک از اینها کدها و نمادهای امروز سرزمینی به نام افغانستان است.
گفتگوکننده: قدم شاهی
*دکتر شکردخت، نامی است که میدرخشد. به گفتهی ادیبان عرب «مُعرِّف باید اَجلی از مُعرَّف باشد»؛ و شما اجلی هستید. با این حال، ما از «صدای زنان افغانستان» در خدمت شما رسیدهایم تا روایت شما را بهعنوان «چهره» در هویتهای گوناگون، چون «چهرهی مخترع»، «چهرهی دیاسپورا»، «چهرهی زن افغانستانی»، «چهرهی دانشوری» و «چهرهی ماندگار»، الهامبخش دیگران کنیم.
در آغاز، اگر ممکن است، از زندگی خود بگویید.
**من به تاریخ ۱۸ اسد ۱۳۵۶، ساعت ۸ صبح روز دوشنبه، در قریۀ «اَرَل بندر» ولسوالی سنگتخت-بندر، در خانوادۀ یک دهقان به دنیا آمدم.
پدرم در عین دهقانی، آدمی فرهنگی نیز بود. داوطلبانه بچههای قریه را آموزش میداد، به همین خاطر مردم او را به نام «ملا میرزاعلی» میشناختند. مردی فرهنگی و اهل کتاب بود. پدرم سیاسی نبود، اما برچسب وابستگی به «سازمان نصر» خورده بود. به همین دلیل، تمام اعضای خانواده در زمان جنگ و درگیری بین احزاب جهادی مورد تهدید قرار گرفتند.
پدرم سه ماه از خانه فراری شد و در کوه و کمر پناه برد تا در نهایت ناچار شد دست خانواده را بگیرد و راه مهاجرت را در پیش گیرد؛ و کشور ایران را برای مهاجرت برگزید.
شش ساله بودم که پدرم مرا با الفبا آشنا کرد. در آن زمان زمینهی آموزش دیگری برای ما میسر و فراهم نبود. پس زمانی که در وطن بودم، هیچ آموزشی ندیدم جز همان آموزش سنتی الفبا نزد پدرم.
مادرم تحصیلات نداشت؛ خانمی خانهدار بود و کارهای معمول روستایی را انجام میداد. البته خیاطی را نیز بلد بود و برای مردم لباس میدوخت.
*شما تا اکنون دستکم دو تجربهی مهاجرت دارید: ایران و بریتانیا. بیایید کمی از مهاجرت اولتان، ایران، که در همانجا بخشی از تجربیات آموزشی و زندگی را به دست آوردید، بگویید.
**سفر دور و دراز مهاجرت، آنهم برای یک کودک ششساله، یادآوریاش شکننده است. من در سال ۱۳۶۲ خورشیدی، ششساله بودم که به همراه خانواده به ایران مهاجرت کردیم. مسیر بسیار دراز و طولانی را طی کردهایم تا رسیدهایم به ایران. در طول سفر بسیار دشوار مهاجرت که شش ماه را در بر گرفت تا از بندر، زادگاهم، به شهر زابل ایران برسیم، مناطق بسیاری از غرب افغانستان را زیر پا گذاشتهایم.
چند ماه در شهر زابل ماندیم. مادرم باردار بود. خواهر وسطی من در زابل به دنیا آمد. پس از به دنیا آمدن معصومه، به مقصد اصفهان راه افتادیم. البته مقصد را دولت ایران تعیین کرده بود که یک مهاجر به کجا برود و اسکان داده شود.
ما ابتدا به مشهد رفتیم. سه ماه در مشهد ماندیم. سپس تهران رفتیم. در تهران صنف اول مکتب را با شروع سال تحصیلی شروع کردم. البته پدر و مادرم اصرار داشتند که باید مکتب بخوانم؛ اما من راضی به مکتب رفتن نبودم. یکی از دلایل مکتب نرفتن من، ناداری و تهیدستی خانوادهام بود. خب، من یونیفرم مکتب نداشتم. با همان کالای خانگی به مکتب رفتم. کیف کهنۀ چارگوش پسرانۀ صاحبکار پدرم را گرفته بودم. همچنین کفش پسرانه که از نواسۀ صاحبکار بود و به من داده بود.
*از خاطرات طول مهاجرت خود که از وطن راه افتادید تا رسیدید به ایران، بگویید. خاطراتی که هر یک از آنها بخشی از تاریخ زندگی شما و تاریخ مهاجرت بخشی از مردم ما را در یک مقطع تشکیل میدهد. از خاطرات مهاجرتتان در ایران کمی بگویید.
** خاطرات بسیار تلخی از مسیر طولانی مهاجرتمان به ایران دارم. ما در یک کاروان هفتصد خانواری که چهار هزار نفر را دربر میگرفت بودیم. اگر خوب دقت کنیم، این، یک تکهی درشت از پازل مهاجرت مردم ماست. از بندر، زادگاه ما، که راه افتادیم، مسیر بسیار طولانی و دشوار را طی کردیم. اگر امروز کسی این مسیر طولانی را که ما پیمودهایم روی گوگلارث یا گوگلمپ بزند، متوجه میشود که گویا ما دور دنیا را طی کردهایم. ابتدا در ولسوالی دولینهی ولایت غور، در منطقهای بهنام «خاک یرک» مدتی ماندیم تا کاروان بسته شد؛ کاروانی از مرد، زن، کودک، پیر و جوان. مسافرت یا مهاجرت ما در داخل کشور چند ماه را دربر گرفت. از ولسوالی دولینه به ولسوالی تیوره رسیدیم. از مرکز تیوره عبور کردیم و از کنار منار جام گذشتیم. یادآوری این موارد برای تاریخ پر از مهاجرت یک دورهی تاریخی کشور حایز اهمیت است. به ولایت فراه رسیدیم. در ولایت فراه، ولسوالیهای پرچمن، گلستان و بکواه را طی کردیم. از دشت بکواه و شرافتکوه گذر کردیم. دشت بیانتها. به ولایت نیمروز رسیدیم. از ولسوالی «دلارام» گذر کردیم و در ولسوالی خاشرود نیمروز از دشت غورغوری رسیدیم به ولایت زابل.
کاروان ما از ترس بمباران طیارههای دولتی- روسی فقط از روی شب راه میپیمود. کاروان بسیار بزرگ که هر کسی در غم و فکر خود بود. اکثر کودکان و افراد مسن در بین راه تلف شدند. یادم هست که در کمرکش کوه بودیم. روز بود و کاروان از ترس بمباران طیارههای روسی نمیتوانست بایستد. پیرزنی فوت کرد. کسی نمیتوانست توقف کند و مرده را دفن کند. بنابراین مرده را گذاشت روی زمین. چادرش را رویش کشید. چهار گوشهی چادر را سنگ گذاشتند و سپس از دنبال کاروان به راه افتادند. ببینید چه تلخیهایی که یک مهاجر نمیکشد!
*بله دقیقا. این داستان مرا به یاد خاطرهای یکی از مهاجران ما که دل به دریا زده بود و به طرف استرالیا رفته بود انداخت. گفته شده است که در مسیر راه قاچاقی در یکی از جزیرههای اندونزیا، کودکی شروع به گریه میکند. قاچاقبر از ترس اینکه پلیس با خبر نشود، کودک را از آغوش مادرش میقاپد و با دستش روی دهانش آنقدر میگیرد که جان کودک کنده میشود. سپس کودک را در بین آب میاندازد.
** بله تصور این رویداد بیرون از دایرهی باور است. میبینید که این ملتِ همیشه مهاجر در طی دورههای مهاجرت چه رویدادها و خطرها و خاطرات وحشتناکی را که پشت سر نگذاشتهاند؛ خواه در مسیر ایران، پاکستان، اروپا و استرالیا، فرقی نمیکند. کاش کسی یا کسانی پیدا شود که خاطرات مهاجرت چندین دههی افغانستانیها را تبدیل به کتاب کند تا در سینهی تاریخ بماند.
*بله، یکی از همان کسانی که در این کاروان بوده است، میگفت که در دل شب، در حالیکه کاروان راه میپیمودند، کودکی فوت کرد. چون کسی نمیایستاد، چند نفر زمین را با نوک چتر فقط اندکی کاویدند و کودک را همانجا گذاشتند و رویش خاک و سنگ ریختند. خیلی خوب، بیایید کمی از چالشهای زندگی خود بگویید. این، قطعاً شنیدنی و جالب است.
** بیشترین چالش زندگی من، چالش اقتصادی بود که از کودکی دامنگیرم بود؛ چه در دورهی ابتدایی و چه در دورهی راهنمایی. در کنار رفتن به مکتب، به مادرم کمک میکردم. ما در یک باغ گل در جادهی خاوران، خاتونآباد، کار میکردیم. در همان باغ، چند گاو شیری هم بود که مادرم آنها را میدوشید و از آنها مراقبت میکرد. پدرم هم در گلخانه کار میکرد.
دومین چالش زندگیام ادامهی درس و آموزش بود. تا مقطع راهنمایی، همه از درس خواندنم حمایت میکردند. هنوز سال دوم راهنمایی را تمام نکرده بودم و امتحانات آخر سال مانده بود که روزی به خانه آمدم و دیدم خاله و عمویم که زن و شوهر بودند، در خانه نشستهاند. صحبت از ازدواج من بود. گفتند از بدو تولد به نام پسر کاکایت بودهای و باید آمادگی ازدواج بگیری و ادامهی درست را در خانهی ما دنبال کنی. این حرفها روحیهام را به شدت خراب کرد.
پدرم گفت: «میدانم که تو آزاد هستی و راضی نیستی. از طرفی، آنان چهاردهسال منتظر ماندهاند و حالا تو مخیر هستی.» بالاخره ازدواج نشد و روابط با فامیل کاکای من تیره شد. در پایان سال سوم راهنمایی، این بار پسر مامایم پا پیش گذاشت.
سپس پدرم مانع ادامهی تحصیلم شد. اما با پا در میانی مدیر مکتب توانستم که ادامهی تعلیم بدهم. البته پدرم مرا مهلت یکساله داد؛ اما من کتاب دو سال تحصیلی را گرفتم. بدین ترتیب من آنجا موقف خود را برای ادامهی تحصیل اعلام کردم. سال اول دبیرستان تمام شد. برای امتحانات جهشی میخواستم آمادگی بگیرم. بدون اجازهی پدرم به مکتب رفتم. او مرا عاق کرد و ما سه سال با هم گپ نمیزدیم.
*البته باید قدردان پدر و مادر شما بود، اینکه از همان ابتدا علاقهمند درسخواندن دخترش بوده. حتما شرایط اجتماعی ایجاب میکرده که پدر شما مانع ادامهی مکتب رفتن شما شود. به هر صورت، ادامه بدهید که بعد چه شد؟
*زمانی که سال چهارم دبیرستان رسیدم، در محلهی پیشوای ورامین تهران بزرگ (تهران و مجموعهای که به آن تهران بزرگ میگویند) بودیم. پدرم به مادرم گفت: «به دخترت بگو که حق دانشگاه رفتن ندارد.» اما من تصمیم خود را گرفته بودم. هر زمانی که پدرم در خانه نبود درس میخواندم یا اینکه شبها که همگی میخوابیدند، من از اتاق بیرون میشدم. در گوشهی حویلی در زیر روشنی «چراغ موشی» دستساز خود، درس میخواندم.
*در مورد «چراغ موشی» بیشتر توضیح بدهید.
** از بوتل (بطری) شربت، چراغ درست کرده بودم. بدین شکل که سر بطری را سوراخ کرده بودم و بین بطری تیل میریختم. یک فتیله پنبهای در بین بطری قرار داده بودم که یک سر آن از سوراخی سر بطری بیرون بود. شبها در روشنایی آن درس میخواندم. آن شبهایی که هوا سرد بود، در داخل حمام و داخل تشناب مینشستم و درس میخواندم. برایم خیلی سخت بود. همکلاسیهایم کلاسهای آمادگی کنکور میرفتند؛ اما من اجازهی درسخواندن نداشتم. از برادرم پول قرض کرده، نمونهی سوالات کنکور را خریداری کردم. آنجاها که سوالات را نمیفهمیدم، اشکهایم میریخت. کسی نبود که راهنماییام کند. کسی نبود که ابهامات سوالات را از وی بپرسم.
بدین ترتیب در همان سال در امتحانات کنکور سراسری شرکت کردم. امتحانات دومرحلهای بود. از دبیرستانی که من در آن درس میخواندم، در مرحلهی اول چهار- پنج نفر قبول شده بودند؛ اما در مرحلهی دوم کنکور، از دبیرستان زینبیهی پیشوا و روستاهای اطراف من تنها دختری بودم که در دانشگاه پذیرفته شدم. دقیقاً سال ۱۳۷۵ بود که در رشتهی تکنولوژی رادیولوژی دانشگاه علوم پزشکی تهران پذیرفته شدم. البته در مقطع کاردانی که سپس مقطع لیسانس را در دانشگاه علوم پزشکی تبریز ایران خواندم و در سال ۱۳۷۹ از دانشگاه علوم پزشکی تبریز در مقطع لیسانس فارغالتحصیل شدم.
*این بخشی از روایت زندگی شما شنیدنی است. بیشتر از این دوره بگویید.
**وقتی میخواستم برای ثبتنام به دانشگاه علوم پزشکی تهران بروم، تنها نمیتوانستم بروم. مادرم از ترس پدرم همراهم نیامد. با دوست دورهی دبیرستانم، کبرا جعفری، رفتم. وقتی درسها شروع شد، از روز اول دانشگاه از ترس پدرم جرأت نکردم به خانه برگردم. بنابراین مستقیم به خوابگاه رفتم. هنوز جای و اتاق معین برای دانشجویان تعیین نکرده بودند. من از شهرستانهای تابع تهران بودم. اول اتاقها و تختها برای شهرستانیها توزیع میشد. برای من هنوز امکانات معینی تخصیص داده نشده بود. من چون امکانات نداشتم، شبها در کف اتاق زیر چادر خودم میخوابیدم.
از آنجایی که در تابستان همان سال در زمینهای کشاورزی در روستای حبیبآباد و توابعش کار گوجهچینی و خیارچینی کرده بودم، برای خودم مبلغ پانزده هزار تومان پسانداز داشتم. از همان پول برخی از هزینهها و مخارج روزانهام، مانند صبحانه و کرایهی رفتوآمد بین دانشگاه و خوابگاه را میپرداختم. البته دانشگاه برای دانشجویان کوپن یا «ژتون» میداد. ژتون هر وعدهی غذایی ۲۵ تومان بود.
دو هفته گذشت. چون تنها دختری بودم که از همان شهر و روستاهای اطراف در کنکور دولتی پذیرفته شده بودم، یک مرتبه مشهور شدم و سر زبانها افتادم. همسایهها، آشنایان و خویشاوندان، از راههای دور و نزدیک برای پدر و مادرم تبریک گفته بودند. خیلی از آشنایانی که برای پدرم ارج و احترام داشتند زنگ زده بودند و شادباش گفته بودند.
پس از دو هفته با لرز و ترس به خانه رفتم. همینکه دروازه باز شد، پدرم در آستانهی دروازه پیدا شد و مرا در آغوش پدرانه گرفت. وانگهی ما برگشتیم به دورهی آشتی پدر و دختری.
*انتخاب رشتهی شما یا رشتهی دلخواه شما در آن زمان چه بود؟
** رشتهی نخست من پزشکی بود. البته من در مقطع کاردانی در رشتهی تکنولوژی رادیولوژی پذیرفته شده بودم. یادم بود که پدرم گفته بود که وقتی من نُهماهه بودهام بیماری سرخکان یا سرخک یا Measles Virus تقریباً تمام کودکان آبادی را از بین برده بود. به همین خاطر، همیشه با خودم میگفتم روزی باید داکتر شوم و به قریه برگردم تا کودکان را واکسین کنم و نگذارم هیچ کودکی بمیرد.
اما میدانید که مهاجران افغانستانی در ایران در محدودیتهای بسیار قرار دارند. در آن زمانی که من آمادگی کنکور میگرفتم، دولت ایران برای مهاجران محدودیت وضع کرده بود؛ طوری که دانشآموزان مهاجر افغانستانی حق نداشتند که به غیر از پنج شهر عمده، مانند مشهد، تهران، قزوین، تبریز و شیراز، درس بخوانند. با آنکه من امتیاز پذیرفتهشدن در رشتهی پزشکی آورده بودم، به دلیل همان محدودیت نتوانستم در رشتهی دلخواه خودم بخوانم.
*بنابراین، ماجرای خواستگاری و مسألهی ازدواج شما برای خودش داستانی دارد. سرانجام این موضوع خواستگاری و ازدواج به کجا کشید؟
**بله. در دورهی دانشجویی همان موضوع ازدواج، دوباره مطرح شد. به هر صورت، زندگی ریتم خودش را دارد و سرنوشت آدمی به هر ترتیبی که باشد رقم میخورد. در نهایت در سال ۱۳۷۷ خورشیدی، یعنی در سال دوم دانشگاه، شریک زندگی من ابراهیم افتخاری را خداوند در طالع من نوشت. در آن زمان، بورسیهی دافی (Dafi) گرفته بودم و از نگاه مالی به استقلال رسیده بودم. دافی بورسیهی تحصیلیای بود که از سوی کمیشنری عالی ملل متحد در امور پناهندگان (UNHCR) با حمایت مالی دولت آلمان از سال ۱۹۹۲ میلادی راهاندازی شده بود.
*بله همسر شما، ابراهیم افتخاری را میشناسم. وی همشهری و همقریگی شما است و حقوقدان. وی در دورهی ریاستجمهوری حامد کرزی در ریاستجمهوری کار میکرد.
برگردیم به یاد خاطرات دورهی مهاجرت در ایران. از خاطرات ماندگار بد و خوب خود در دورهی اول مهاجرت در ایران بگویید.
**خاطرات آن زمان زیاد است. یادم هست یک سال پیش از رفتن به دانشگاه، به نمایشگاه کتاب رفته بودیم. وقتی به میدان انقلاب رسیدیم و از کنار دروازهی دانشگاه تهران، همان که عکسش روی پول پنجاهتومانی بود، میگذشتیم، به دوستم گفتم: «میشود آدم در اینجا درس بخواند؟»
اما روزی که برای ثبتنام به دانشگاه رفتم، آدرسی که داده بودند، دروازهی شمالی دانشگاه تهران بود. ثبتنام که تمام شد و خواستم بیرون بیایم، دیدم همان دروازه است؛ همانجایی که یک سال پیش آرزویش را کرده بودم و به دوستم گفته بودم: «میشود آدم در اینجا درس بخواند؟»
خاطرات بدی که هیچگاه از ذهنم پاک نمیشود، توهین و تحقیر ایرانیها بود؛ به لحاظ اینکه من افغانستانی بودم. این خاطرات تلخ و بد هیچگاهی از ذهنم پاک نمیشود و همیشه همراه من هست.
*شما در ششسالگی در ایران مهاجر شده بودید. از آن زمان تا تاریخ فارغالتحصیلی سالهای زیادی گذشته بود. با توجه به دورههای آموزشی که یاد کردید، شاید دو دهه را دربر گرفته است. بیایید کمی از برگشت به وطن بگویید. در چه تاریخی و چگونه شد که به وطن برگشتید؟
** من در سال ۲۰۰۴ میلادی، برابر با سال ۱۳۸۳ خورشیدی، به وطن برگشتم. زمانی که گروه طالبان در دورهی اول از قدرت افتادند، من روزشماری میکردم که به وطن برگردم. وقتی برای گرفتن اسناد تحصیلی به ادارهی فارغالتحصیلان رفتم، به من گفتند: «از آنجایی که دولتی خواندهای، باید دورهی تعهد را بگذرانی.» اما برای گذراندن این تعهد چند مشکل داشتم؛ اول اینکه مهاجر بودم و شرط گذراندن تعهد، استخدام بود، در حالیکه من استخدام نبودم. پس چه باید میکردم؟ باید تعهد را خریداری میکردم.
دانشگاه در آن زمان از من ۳۰۰ هزار تومان خواست. این مبلغ در آن زمان خیلی زیاد بود؛ یعنی اگر معادل امسال، سال ۱۴۰۴ خورشیدی، را در نظر بگیریم، با نرخ تورم سالانه ۲۲% ایران، معادل ۲۲ میلیون تومان؛ زیرا حقوق یک کارگر آن زمان ۱۵۰۰۰ تومان بود و در سال جاری، ۱۴۰۴ خورشیدی، بالای ۱۰ میلیون تومان است. من به هر دری زدم تا این مبلغ را پیدا کنم. مبلغ ۲۰۰ هزار تومان را ملل متحد داد. مبلغ ۱۰۰ هزار تومان را از جایی قرض گرفتم.
خلاصه، اسنادم را گرفتم و طی مراحل کردم. در سال ۲۰۰۴ به افغانستان برگشتم. وقتی به کابل برگشتم، به دانشگاه طبی درخواست استادی دادم؛ که این بخش از زندگی نیز نشیب و فرازهایی داشته است برایم.
*حالا که با تمام آرزوهای بزرگ به کشور برگشتید، بیگمان چالشهای فرا راه شما قد علم کرده بوده است. این زمان درواقع بین دو دورهی مهاجرت شما را در بر میگیرد. دوست داریم از این مقطع از زندگی شما نیز بدانیم. مقطع امیدها و نویدها و مشکلات پیشآمده.
** زمانی که به وطن برگشتیم، ابتدا در شهر هرات ماندیم. در شفاخانهی چهارصد بستر هرات کار پیشنهاد شد. اما همسرم هرچه گشت، کار پیدا نتوانست. بیشترین مشکلش تبعیضات قومی و هزاره بودن وی بود. ما به کابل رفتیم. چندین ماه بلاتکلیفی و بیکاری دیدیم. من به توصیهی دکتر سید عسکر موسوی با توجه به اسناد تحصیلیام به دانشگاه طبی درخواست دادم. در این مدت سختیها، نابرابریها و چالشهای فراوانی را تجربه کردم. در همان زمانی که درخواست استادی به دانشگاه طبی داده بودم، در کلینیک خصوصی وهاج برای کار کردن رفتم. سوءاستفادهی جنسی خانمها را در آنجا شاهد بودم.
خلاصه در هنگام استخدام در دانشگاه طبی کابل با مشکلات فراوان روبهرو شدم. پروسهی استخدام ۹ ماه تمام را در بر گرفت. مشکلات فراوان دخیل بودند: جنسیت، زبان، مذهب و قومیت. آشکارا نمیگفتند که مشکل چیست. فقط مرا سر میدواندند. انواع و اقسام اسنادی که گفتند بیاور، تهیه کردم و تحویل دادم. خلاصه در امتحان کدر نیز به من دروغ گفتند؛ گفتند که کتابهایی را که در ایران خواندهای باید بخوانی. زمانی که کتابها را خواندم و آمادگی گرفتم، یک هفته قبل از امتحان کدری به من گفتند که ما کسی نداریم که در این رشتهی تحصیلی تو تخصص داشته باشد. تو باید مانند داکتران طب، تخصص رادیولوژی تشخیصی را امتحان بدهی. به آنان گفتم منابع و کتابهای مرجع آن چیست و کجاست تا آمادگی بگیرم؟ گفتند یک نسخه در کتابخانه موجود است؛ ولی تو چون استاد نیستی حق استفاده از آن را نداری. بالاخره امریه از استاد چراغعلی چراغ، رئیس وقت دانشگاه، گرفتم. کتاب را کاپی کردم. به خواندن کتاب شروع کردم، جالب بود. کتابی که پر است از اصطلاحات عربیای که خود عربها از آن استفاده نمیکنند و مال چهل سال پیش است. اصطلاحاتی که نمیفهمیدم.
خلاصه همکارم دکتر مهری در کلینیک وهاج کمک کرد تا دانه دانه اصطلاحاتی را که نمیفهمیدم یاد بگیرم. وی با من همکاری کرد. معادل انگلیسی آن را برایم میگفت. ظرف یک هفته کتاب را خواندم. آمادگی گرفتم. با نمرهی خیلی خوبی امتحان را پاس کردم. قطعاً خیلی ظالمانه است که دورهی استخدامی من ۹ ماه طول بکشد؛ زیرا همواره مرا پاس میدادند بین دیپارتمنت رادیولوژی و فیزیک. میگفتند تو باید به رادیولوژی بروی. آنجا که میرفتم، می گفتند تو باید به فیزیک بروی. بعد از ۹ ماه امریهی استخدام خود را گرفتم و کلینیک وهاج را ترک کردم و به دانشگاه طبی رفتم.
*افغانستان، سرزمین سراسر ستم ملی است. در دورهی جمهوریت یکی از دانشجویان دانشگاه کابل میگفت که جزوهها و چپترهای چهار دهه پیش درس داده میشود. در جزوههای درسی هنوز اتحادیهی جماهیر شوروی نوشته است. به هر روی، این بخش از زندگی و تجربیات شما نیز شنیدنی و خواندنی است. بیشتر در این بخش تمرکز کنیم.
** زمانی که وارد دانشگاه طبی شدم، با توجه به تجربیات و دانشی که داشتم، توانستم خیلی زود جایگاه علمی خود را بین استادان پیدا کنم؛ و توانستم از سازمان بینالمللی انرژی اتمی (International Atomic Energy Agency- IAEA) بودجهای را برای دانشگاه بگیرم. همچنین مسئولیت بازسازی رادیوتراپی در تحصیلات عالی را به عهده بگیرم. علاوه بر اینها عضو هیأت رهبری کمیسیون عالی انرژی اتمی افغانستان شوم. قوانین مربوط به استفاده از دستگاههای اکسری را تدوین کردم.
متأسفانه در سال ۲۰۰۸ میلادی پدرم را به اثر بیماری سرطان از دست دادم. این امر باعث شد که تصمیم بزرگی در زندگیام بگیرم. تصمیم گرفتم تا تخصص خود را در زمینهی درمان بیماری سرطان به دست بیاورم. در پیوند به همین تصمیم، برای ادامهی تحصیل در رشتهی فیزیک طبی در برنامهی بورسیهی سازمان بینالمللی انرژی اتمی درخواست دادم. خوشبختانه درخواستم پذیرفته شد و در ماه اکتبر ۲۰۱۰ به سمت بریتانیا آمدم.
*یکی از نارساییها و نابسامانیها در افغانستان مسألهی تبعیض جنسیتی است. با توجه به اینکه شما در ساختار اداری و دانشگاهی افغانستان بودهاید، چشمدیدها و دیدگاه خود را در این باره بگویید.
** دوست دارم که وضعیت نابهنجار تبعیضات جنسیتی دورهی جمهوریت را با دورهی طالبان مقایسه کنم. با توجه به تمام نابسانیهای دورهی جمهوریت که شاهدش بودم، حداقل به خاطر فشارهای بینالمللی فرصتهای رشد برای من در آن دوره داده شد. از تجربیات شخصی خودم میگویم. خصوصاً وقتی استاد عبدالرزاق وحیدی سیستم کنکور را از سیستم دستی به سیستم کمپیوتری تغییر داد، تغییرات بزرگی رونما شد. در صحن دانشگاه که راه میرفتیم، از سال ۲۰۰۵ میلادی تا سال ۲۰۱۰ میلادی که من آنجا بودم، میدیدم که چه تغییرات بزرگی پیش آمده است؛ دخترانی بیشماری وارد دانشگاه شده بودند.
*بیاییم روی تجربیات زیستی تمرکز کنیم. خاطرات آدمی همیشه از دل تجربیات زیستی برمیخیزد. بهترین خاطرهی شما در زمانی که در وطن بودید، چیست؟
** بهترین خاطرهای که از سالها زندگی در وطن دارم، دستاوردهایی است که داشتهام؛ مثلاً زمانی که در دانشگاه طبی کابل کار میکردم، طبق قراردادی که بین دانشگاه و شفاخانهی فرانسویها بود، از من خواهش کردند که سوپروایزر شفاخانهی فرانسویها در بخش رادیولوژی باشم. در آنجا برای اولینبار در افغانستان سیستمهای مدرن تشخیصیهی رادیولوژی را معرفی میکردیم. سیتی اسکن، کمپیوترایز رادیوگرافی، امآرآی، ایجاد دورههای آموزشی، و از رئیس گرفته تا همکاران که همهروزه برایشان درس میدادم. بعد از مدتی کوریکولوم (Curriculum) یا برنامهی جامع و کلی رادیولوژی دانشجویان طبی را با همکاران تغییر دادیم. به متن درسی تغییرات آوردیم. تمام علوم نوین رادیولوژی را شامل ساختیم. نام من در کتاب تاریخ طبی افغانستان که توسط یکی از استادان، استاد افضل انور، نوشته شد، درج شد.
*تا اینجا چشماندازی بسیار گذرا از تولد تا رفتن به بریتانیا را دیدیم. حالا روی دور دوم مهاجرت شما در بریتانیا اندکی درنگ کنیم. از دورهی زندگی در بریتانیا بگویید.
** در بریتانیا من تنها آمده بودم. چون میخواستم فقط ماستری خود را بخوانم و به افغانستان برگردم.
بگذارید که کمی پیشتر از آمدن در بریتانیا برایتان بگویم تا برسیم به بریتانیا. در افغانستان من مسئولیت بازسازی مرکز رادیوتراپی را داشتم. وقتی که این مسئولیت را پذیرفتم، متوجه خلاءهای موجود شدم. پروپوزال نوشتم. توانستم که از سازمان بینالمللی انرژی اتمی تخصیص مبلغ ۳ میلیون دالر بودجه برای بازسازی مرکز رادیوتراپی و برای مرکز تشخیصیه بگیرم. من نمایندهی وزارت تحصیلات عالی در سازمان بینالمللی انرژی اتمی شدم. سفر به ویانا به مقر ملل متحد داشتم. یک برنامهی کنترل سرطان در افغانستان پایهریزی کردیم.
اما زمانی که در بریتانیا آمدم، نیز در کنار درسهایم، پلان اجرایی پروژه را طراحی کردم. طرح خیلی خوب پیش میرفت. منتها در مسیر راه خیلی همکاران مرا آزار دادند. آنان میخواستند از نام نماینده بودن به خاطر سفرهای خارجیشان استفاده کنند. به همین خاطر باربار پیش رئیس و وزیر رفتند و گفتند، کسی دیگری را معرفی کنید. وی درس خواندن رفته است، نمیتواند رسیدگی کند. در حالی من دانشجو بودم و وقتی که پروجکت پلان را نوشته کردم، از من تنها پروجکت پلانی بود که در بین پروژههای دیگر از معیارهای لازم برخوردار بود. بالاخره در سال ۲۰۱۲ بود که همکاران با زدوبندهای بین خودشان مسئولیت را از من گرفتند. من در این اثنا توانسته بودم که خیلی از کارها را به حدی به پیش ببرم که سازمان بینالمللی انرژی اتمی میگفت مسئولیت بقیهی پروژههای وزارت تحصیلات عالی را هم تو باید بگیری. به هر روی، مسئولیت را تحویل همکاران دادم. متأسفانه که آنان کارها را پیش برده نتوانستند. تا اینکه تحولات سیاسی به وجود آمد و پروژه ناکام شد. حتی دو پایه ماشین شتابدهندهی خطی را من از بریتانیا گرفته بودم. میخواستم در سال ۲۰۲۱ به افغانستان انتقال بدهم که افغانستان سقوط کرد و دستگاهها رفت به کشورهای دیگر.
در سال ۲۰۱۱ دورهی ماستری را تمام کردم. همان زمان تقاضای دورهی دکترا را دادم. از دانشگاه ساری بورسیهی نیمه دریافت کردم. در بریتانیا شهریهی دانشجویان خارجی خیلی بالاست. در زمان تحصیل من، شهریهی سالیانهی دانشجویان داخلی ۳۷۰۰ پوند بود و از دانشجویان خارجی ۱۳۷۰۰ پوند. مابهالتفاوت شهریهی داخلی و خارجی را برای دورهی دکترا بورسیه دادند. برای دکترای سهساله ۳۰ هزار پوند و شهریهی دانشجوی داخلی و هزینهی زندگی را باید خودم میپرداختم. سپس خانوادهام به من پیوستند. تمام پساندازهای خود را صرف شهریه کردیم و به فشار اقتصادی دچار شدیم. در حدی که به جز نانهای خیلی ارزانقیمت چیزی دیگر خریده نمیتوانستیم. من همراه سوپروایزر خود صحبت کردم. یک کار پارهوقت از سال دوم در شفاخانه به من دادند. درآمد هفتگی ما ۶۴۰ پوند بود. در حالی که ما باید حدود ۵۰۰ پوند آن را بابت کرایهی خانه و پول آب و برق میدادیم. تقریباً کمتر از ۵۰ پوند در ماه بودجهای داشتیم که هزینهی خرج و خوراک میکردیم. در حالی که هزینهی ماهیانهی مصارف خرج و خوراک یک نفر بیشتر از ۳۰۰ پوند در ماه بود. ما یک خانوادهی چهار نفره کمتر از ۵۰ پوند در ماه داشتیم. از لحاظ اقتصادی دورهی بسیار سخت برایم بود. اما از نظر تحقیقاتی کار پارهوقت من در شفاخانه باعث شد که با مشکلات این تخصص آشنا شوم.
من دیدم که حتی در بریتانیا هم، با تمام پیشرفتهای علمیاش، مریضهایی که پرتودرمانی میشوند حدود ۳۰ درصد از اعراض خیلی بد رنج میبرند و حدود ۲۰ درصد درمانشان ناموفق است. برای من سوال خیلی بزرگی را خلق کرده بود، اینکه من بهعنوان یک فیزیکدان در این باره چه کاری میتوانم انجام بدهم؟ منشأ مشکلات در کجاست؟ تا بالاخره دیدم که یکی از بزرگترین مشکلات در پروسهی درمانی اینجاست که برای مریضی که سیتی اسکن میشود و پلان درمانی برایش طراحی میشود، روزی که درمان را دریافت میکند هیچگونه اطمینانی وجود ندارد که پلان طراحیشده و پلان تطبیقشده یکی است.
بنابراین، دنبال دوزمیترهایی بودم که بتوانم در داخل بدن مریض کار بگذارم و اندازهگیری کنم از توزیع دوز در داخل بدن. چندین شبانهروز به این فکر میکردم. شبها خوابم نمیبرد و به دنبال چارهجویی و راه حل بودم. از کار یکی از سوپروایزرهایم که از فیبر نوری استفاده میکرد تا دوزمیتری انجام بدهد الهام گرفتم. خواستم اول فیبر نوری را در کلینیک استفاده کنم. منتها فیبر نوری مثل تار موی انسان باریک است و جنسش از شیشه است؛ شکننده و شفاف. زمانی که به قطعات کوچک برش بزنیم هیچ دیده نمیشود. قابلیت استفادهاش در کلینیک عملی نبود. من به چیزی ضرورت داشتم که از نظر ساختار مواد مثل فیبر نوری باشد و خاصیت ثبت دوز را داشته باشد که راحتتر و قابل دسترستر و ارزانتر بشود در افغانستان هم پیادهاش کرد.
ناگهان به یاد مهرههای شیشهای و منجوقهایی افتادم که در دورهی دبیرستان گوشواره و دستبند جور میکردم و میفروختم تا هزینهی مطالعات پنهانی و کتابهای خود را به دست بیاورم. متوجه شدم که این دو از نظر مواد خیلی شبیه هستند.
*دنبالهی سخن یاد شما نرود. یک سیب از درخت افتاد و قانون جاذبه کشف شد یا پاندول ساعت و کشف قوانین نوسان گالیله.
**بله. رفتم به یکی از دکانهای مهرهفروشی یک بسته خریدم. لابراتوار رفتم و تست کردم. نتایج شگفتانگیزی را دیدم. سپس آن نتایج را بردم به سوپروایزرهایم نشان دادم. آنان در اول با من مخالفت کردند. گفتند ما بودجهای نداریم تا صرف ایدهی تو بکنیم؛ اما وقتی نتایج را دقیقتر دیدند، مخصوصاً دکتر کاترین کلارک، سوپروایزری که در شفاخانه بود او بسیار هیجان زده شد. گفت تو میتوانی تمام تمرکز خود را روی همین بگذاری. بالاخره، وقتی ۹ ماه از پروژهی دکترایم گذشت، موضوع اولیهام که کار روی ذرات نانو بود را کنار گذاشتم و فقط روی دوزیمترِ مهرهها و منجوقهای شیشهای کار کردم.
وقتی تحقیقات اولیهام روی منجوقهای شیشهای انجام یافت، در سال ۲۰۱۲ آن را برای کنفرانسی ارائه کردم. در آپریل ۲۰۱۳ وقتی در کانفرانس دیگر ارائه شد، خیلی از جانب جوامع علمی مورد استقبال قرار گرفت. با وجود اینکه بودجهای نداشتم، خیلی سریع توانستم کمتر از دو سال آزمایشات لازم را انجام بدهم. در حالیکه سوپروایزرهایم به خاطر نبود بودجه، اول مخالفت کردند، منتها نتایج آنقدر خوب بود که لابراتوار فیزیک بریتانیا داوطلبانه خیلی از آزمایشات مرا اجرا کرد. همچنین مرکز تششع یونی دانشگاه ساری.
لابراتوار ملی فیزیک بریتانیا آزمایشات مهرههای مرا به ژاپن برد و در مراکز تششع یونی کاربونی که خیلی سیستم گرانقیمتی است و هر کشوری ندارد و بریتانیا هم ندارد، آنان در آنجا تا ۴ صبح بیدار نشسته بودند تا منجوقها را اشعه بدهند و نتایج را ببینند. خیلی شگفتانگیز بود که مهرههای کوچک یک میلیمتری را صدها دانه جیل کنند و داخل آب بگذارند تا یک دوزمیتری دقیق به دست بیاورند. در حالی که با دیگر سیستمهای دوزمیتری همچنین اندازهگیری امکان نداشت. به همین خاطر همه هیجانزده بودند و مرا کمک کردند.
وقتی حساب و کتاب کردم، دیدم اگر قرار بود این آزمایشها در حالت عادی انجام شوند، به ۲۵۰ هزار پوند نیاز داشتم؛ در حالیکه همهیشان رایگان انجام شدند، جز همان یک دسته منجوقی که خودم خریده بودم.
بعد از آزمایشات اولیه، ما آن را در ۲۰ شفاخانهی بریتانیا تست کردیم. در مقابل دوزمیترهای لابراتوار ملی فیزیک بریتانیا قیاس انجام دادیم. تمام نتایجش در مقالات علمی چاپ شد.
بعد از آن مراکز علمی و شفاخانهها از سراسر جهان، مثلاً از آلمان، استرالیا، ایتالیا، مالزی، شروع کردند به درخواست در خصوص اینکه نمونه برایشان روان کنم. این مسائل باعث شد که با خودم فکر کنم حالا که برای این معضل یک راهحل پیدا کردهام، باید صنعتیسازی شود، تا اینکه این اختراع بهعنوان یک محصول در بازار نیاید هنوز هم کمکی به مریضان نمیشود.
پس در دسامبر ۲۰۱۴ به فکر ایجاد شرکت افتادم. شرکت را ثبت کردم. در حالیکه مشغول نوشتن تز دکترایم بودم و مصروفیت زیاد داشتم، شرکت ثبت شد. از برخی برنامههای آموزشی که چطور از یک محقق به یک مخترع تبدیل شویم و چطور از یک اختراع به سمت صنعتیسازی برویم استفاده کردم.
*به راستی که دستاوردی بسیار بزرگ برای جامعهی بشریت است. از جوایزی که این اختراع نصیب شما کرد، بگویید.
**در سال ۲۰۱۶ جایزهی زنان نوآمور در بریتانیا به من داده شد؛ و با پول آن جایزه که ۵۰ هزار پوند بود یک مهندس تمام وقت را استخدام کردیم که یک سیستم خوانش تمام اتومات برایمان بسازد. یک سال طول کشید که این سیستم ساخته شد. تا پایان ۲۰۱۷ و در ابتدای سال ۲۰۱۸ چون از لحاظ تکنیکی ریسک کار کم شده بود، اولین سرمایهگذاران پیدا شدند. دوستان و آشنایان پول گذاشتند تا کار صنعتیسازی را بهتر به پیش ببریم. کارها به سرعت پیش میرفت. دو جایزهی دیگر را نیز شرکت دریافت کرد. در ماه سپتامبر همان سال متأسفانه تشخیص داده شد که خودم سرطان دارم. هنگامی میخواستیم مراحل تداوی را برنامهریزی کنیم، سه روز پس از تشخیص، متوجه شدم که باردار نیز هستم. در واقع هورمونهای حاملی باعث شده بود که تومورهایی که در زیر انساج مخفی بوده تغییرات بافتی آن ها به سمت بیرون هدایت بدهند. جان مرا همین مسأله نجات داد.
بعد از مشوره با دکتر معالجم، ابتدا فکر کردیم نگهداشتن جنین همراه با مراحل شیمیدرمانی هیچ امکانی ندارد، بهویژه با توجه به شیمیدرمانی و جراحیای که باید با داروهای بیهوشی انجام میشد. دکتر معالج به من گفت باید سقط جنین انجام دهی. قرار بود دو هفته بعد سقط صورت گیرد، اما در این مدت تومور به سرعت رشد کرد. به تیم جراحی گفتم نوبت عملیات مرا به دلیل رشد سریع تومور جلو بیندازند.
این بار جراح، زنی اهل پاکستان بود که درک بیشتری از حس مادری و فرهنگ شرقی داشت. از من پرسید: «مگر تو طفل را نمیخواستی؟» گفتم: «چرا، میخواستم؛ اما فکر نمیکنم روند درمان سرطان اجازه دهد طفل سالم بماند.» گفت: «ببین! ۹۵ درصد احتمال دارد طفل سالم باشد. ما میتوانیم روند درمانت را تغییر دهیم؛ بهجای شیمیدرمانی، ابتدا جراحی انجام میدهیم، بعد از گذشت سه ماه نخست حاملگی، شیمیدرمانی را آغاز میکنیم و پس از تولد طفل، رادیوتراپی و هورموندرمانی ادامه مییابد.»
این حرف را که زد، به خانه برگشتم و به دخترانم گفتم: «بدترین حالت این است که من زنده نمانم و شما با طفل بدون مادر بمانید. آیا حاضرید بزرگش کنید؟» دخترانم گفتند: «ما در سنی هستیم که میتوانیم پدر را حمایت کنیم و کمک کنیم تا طفل را کلان کند؛ اما سلامتی خودت از همه مهمتر است. اگر قرار باشد درمان ناقص شود، بهتر است این کار را نکنی.»
وقتی داکتران اطمینان دادند که روند درمان دچار اختلال نمیشود، تصمیم گرفتیم طفل را نگه داریم. خوشبختانه الآن سینا ششونیم ساله است؛ طفلی کاملاً سالم و با هوش.
پس از تولد سینا برای انجام رادیوتراپی رفتم. جالب این بود که یک آرایه از مهرههای شیشهای برای خودم آماده کرده بودم تا میزان پرتودهی در جریان درمان بررسی شود، اما همکارانم اجازه ندادند. گفتند درمانی که برایت در نظر گرفتهایم ممکن است تا ۲۰ درصد خطا داشته باشد و با این آرایهها ثبت شود؛ از آنجا که پروتکل تصحیح درمان تو را نداریم، اگر نتیجه مطابق انتظار نباشد، تأثیر روانیاش برایت سنگین خواهد بود. افزودند اگر اصرار داری، باید مراحل قانونی طی شود، که شش ماه طول میکشید و من چنین فرصتی نداشتم. خیلی ناراحت شدم که از سیستمی که خودم اختراع کرده بودم نتوانستم استفاده کنم و مانند سایر بیماران سرطانی، کورکورانه درمان شدم.
درمان کورکورانه یعنی هیچ اطمینانی در کار نبود. تأثیرات منفی رادیوتراپی، شیمی درمانی، هورمون درمانی به حدی بود که مرا تقریباً زمینگیر کرد که نمیتوانستم سر کار بروم. پس از یک سال مرخصی و بیماری و زایمان برگشتم به محیط کاری به شکل پارهوقت؛ آنهم نیم روز از خانه و نیم روز در شفاخانه کار را شروع کردم. وقتی که سینا یک ساله شد، عمیقاً افسرده و مضطرب بودم. نگران برگشت سرطان بودم. شبها از ورم مفاصل و درد خوابم نمیبرد. تا اینکه از قسمت جراحی تومور ثانویه برآمد. این امر مرا به حالت اضطراب و افسردگی عمیقتری سوق داد. مجبور شدم که داروی ضد افسردگی مصرف کنم. شش ماه دارو مصرف کردم. نتیجهی خوبی نگرفتم. از همه چیز بیزار شده بودم.
*مشکلات بیماری بسیار دردآوری را پشت سر گذاشتهاید. از این بابت متأسفیم. تا اینجا بخشهای بسیار پر فراز و نشیبی از زندگی و روایت شما را شاهد گشتیم. ما خبر داریم که شما مدیریت آموزشی آنلاین را برای دختران محروم از آموزش و مکتب فعال کردهاید و راهاندازی. در این باره بگویید.
** بله. وقتی دروازههای مکاتب و دانشگاهها به روی دختران بسته شد، شماری از دوستان تحصیلکرده در اقصی نقاط دنیا گرد هم جمع شدند. با من تماس گرفتند و گفتند باید کاری بکنیم و نباید دست روی دست بگذاریم. زمانِ عمل است. سپس از من خواستند تا مسئولیت رهبری این کار را به عهده بگیرم. من برای آنان به طور تفصیلی شرایط جسمی و روحی خود را توضیح دادم. گفتم نه در وضعیت جسمانی خوب هستم و نه در وضعیت روانی مناسب. اما آنان اصرار پشت اصرار، به من گفتند ما فقط نام شما را کار داریم. کارها را خود ما انجام میدهیم.
خلاصه، وقتی کار را شروع کردیم، هر یک آنان تا دیدند که این کار چقدر سخت است، باید از خانه و زندگی بزنی، سپس همگی یکی یکی کنار رفتند. من ماندم و کاری که باید برای آموزش دختران محروم از آموزش انجام شود. بدینسان، سنگینی این کار افتاد به دوش من.
بالاخره با خودم سنجیدم که در گام نخست، باید ذهنیت مردم را برای «آموزشهای جایگزین» عوض کنیم. وقتی ما در رسانههای همگانی از «مکتب آنلاین» گفتیم، مردم کامنتهای خیلی جالب میگذاشتند؛ از جمله اینکه تو مانند دختر پادشاه گپ میزنی. نقلقولی از ماری آنتوانت است که به دختر پادشاه گفته میشود که مردم نان ندارند. دختر پادشاه در پاسخ میگوید خب کیک بخورند. خب شیرینی بخورند. کامنتها حاکی از این بود که مردم نان خوردن ندارند، اما تو از آموزش آنلاین گپ میزنی. مردم اینترنت از کجا کنند، موبایل از کجا کنند و کمپیوتر از کجا کنند؟
این در حالی بود که من میدانستم که بیشتر مردم در دورترین نقطهی افغانستان یک موبایل هوشمند دارد. بیشتر آنان در فیسبوک پدر و برادرشان دسترسی دارند. وقتی مردم در بین درهها و کوهها در کوه بالا میشوند و عکس پروفایل فیسبوک و دیگر اپلیکشینها و حسابهای کاربری شبکههای اجتماعی خود را تغییر میدهند، این حاکی از این است که قطعا دسترسی به آموزش آنلاین نیز باید داشته باشند. با خودم فکر کردم که اگر ذهنیت مردم تغییر کند، به جای تغییر عکس پروفایل مواد درسی را میتواند دانلود کند. پارچهی امتحانی را برایم آپلود کند.
کار را شروع کردیم. یک سال پس از سقوط افغانستان ثبت نام مکتب آنلاین را آغاز کردیم. در طی یک سال مواد درسی رکوردشده را جمعآوری کردیم. با اتحادیهای از مکتبهایی که در زمان کرونا ساخته شده بود تماس گرفتیم. برای نهاد غیر انتفاعیای که میخواستیم تأسیس کنیم اساسنامه درست کردیم. بالاخره نهاد «پل آموزش برای افغانستان» Education Bridge for Afghanistan که مخفف آن به انگلیسی EBA است، را در بریتانیا ثبت کردیم.
بعد از ثبت نهاد روی پروسهی ارزیابی اعطای شهادتنامهی معتبر تمرکز کردیم. با بسیاری از بوردهای امتحانی بریتانیا صحبت کردم. منتها بیشتر آنها جواب منفی دادند. تا اینکه یکی از نهادهای امتحانی بهنام The Learning Machine (TLM) خودش تماس گرفتند. این نهاد بریتانیایی یکی از نهادهای معتبر آموزشی است که دارای تأییدیه از اکسفورد آفکوال، ادارهی استندارد آموزشی بریتانیا، میباشد. گفتند که در این مسیر ما میتوانیم با شما کمک کنیم. حالا ما با اینها میتوانستیم که راه را باز کنیم. دانشآموز فرق نمیکند که در خانه درس بخواند یا در مکتب غیررسمی، اگر سوادش را داشته باشد، ما ارزیابی میکنیم. هفتهوار از آنها امتحان میگیریم. مواد درسی آماده کردهایم.
استاد عبدالزراق وحیدی دو سال پیش با من تماس گرفت و گفت روی سیستم آموزشی که در آینده به شکل مردمی اداره شود کار میکند. این موضوع را به شکل مقالهی علمی مینوشت. سیستم را برایم تشریح کرد. گفتم بسیا عالی است؛ اما باید عملی شود. ایشان گفت: «آیا شما برای ما شاگردان خود را میدهید تا تست کنیم؟» گفتم: «بله». شاگردان ما را در سیستم خود ثبتنام کنید؛ و این مر باعث شد که ایشان نیز در تیم اضافه شوند. بورد امتحانی هم آمد. خوشبختانه کارها کلا روند دیگری گرفت. حالا تیم تخنیکی اطراف استاد وحیدی هست که شبانهروز زحمت میکشند و سیستم مدیریت آموزشی را آنان توسعه میدهند و به جاهایی بسیار خوبی رسیدهاند. اگر شما سری بزنید به سایت ما بهنام banfes.com میبینید که سر آن چقدر زحمت کشیده و دانشآموزان نیاز به اینترنت دایمی هم ندارند. هر دو هفته به مدت ده دقیقه نیاز به اینترنت دارند که سوالات امتحانی را دانلود کنند و امتحان بدهند. سپس پارچهی امتحانی خود را برای ما آپلود کنند. مواد درسی جدید را دانلود کنند و در خانه با استفاده از تلویزیون مطالعه کنند یا در کمپیوتر و موبایلهای هوشمند بخوانند. ما توانستهایم امکانات آموزشی را فراهم کنیم. تمام تیم به شکل داوطبانه این کار را انجام میدهند.
از فبروری امسال (۲۰۲۵) ملاله فاند هم به کمکمان آمد و یک بودجهی اندکِ ۸۰ هزار دالری برای دو سال اختصاص داد تا بتوانیم تمام هزینههای لازم برای استفاده از هوش مصنوعی و به کارگیری برنامهنویسان جهت ایجاد این سیستم مدیریت آموزشی را بپردازیم؛ خوشبختانه این بودجهی برکتمند همراه با نیروهای داوطلب، کار را پیش برد. فکر میکنم الآن که گروه طالبان دروازههای مکاتب را بستهاند، فرصت بسیار بااهمیت و بزرگی فراهم شده تا سیستمی را عیار کنیم که مدرک فارغالتحصیلان ما، حتی در دورافتادهترین و محرومترین نقاط افغانستان، با مدرک دخترم که در بریتانیا درس خوانده، هیچ تفاوتی نداشته باشد.
مدارک توسط یک بورد امتحانی و مرجع رسمی تأیید و ثبت میشود. دانشآموزان میتوانند از هر جای دنیا برای گرفتن پذیرش از دانشگاهها اقدام کنند. آنچه در این میان مهم است، شایستگی فرد است و حالا باید روی این مسأله کار کنیم. اگر میخواهیم مهاجرت کنیم یا در سطح بینالمللی دنیا را از آنِ خود بسازیم و «جهانوطن» شویم، باید جهانوطن فکر کنیم، عمل کنیم و با همان کیفیت کار ارائه دهیم. نمیتوانیم خواهان شکستن مرزها باشیم، اما در عمل نه تسلط به انگلیسی داشته باشیم، نه سواد دیجیتالی، و درسها را فقط ازبر کرده باشیم بیآنکه بتوانیم در زندگی به کار ببریم. اینها چیزهاییاند که باید تغییر کنند و ما روی آن کار میکنیم.
خلاصه اینکه، درس خواندن در EBA یا «پل آموزش برای افغانستان» فقط آموزش نیست، بلکه پلی است به سوی مدارک بینالمللی و معتبری که در سطح جهان مورد تأیید است.
*از وضعیت صحیتان اطمینان بدهید اینکه از نشانههای بار دوم تومور گفتنید.
** شکرگزارم که مرحلهی دوم عملیات من و بهبودی وضعیت صحی من با موفقیت به سرانجام رسید. البته یادآوری این مسأله لازم است که من با «فرا درمانی» بر آن ناتوانیهای جسمانی غلبه کردم. فرا درمانی با آنکه از دیدگاه من بهعنوان فیزیکدان مورد پذیرش نبود و شیوههایی است که هدفشان کمک به بهبود ضعیت جسمی یا روانی افراد است. من پس از فرا درمانی، زمانی که آزمایش خون دادم، گزارش آزمایش خون حاکی از سلامت کامل من بود. نه اثری از بیماری قند بود و نه اثری از مشکلات کلیوی.
فرا درمانی به درمانهای انرژیمحور درمانهای ذهنی و روانی، گفته میشود که من پس از بهبودی و درمان خودم از آن به ۳۰۰ بیمار استفاده کردهام و جواب درستی داده است. این درمان بر اساس اصول عرفانی استوار است و از جنبههای مختلفی برای سلامتی جسم، روان و ذهن کار میکند. من در برنامهی خودم گنجاندهام تا در آینده در این مورد کتابی بنویسم.
*خانم دکتر! از اینکه فرصت گفتوگو را با ما دادید و وقت خود را در اختیار ما قرار دادید، بسیار سپاسگزاریم.
**زنده باشید و برقرار.













