روایت زندگی حلیمه؛ پایان اندوه‌بار یک دانشجو

روایت‌های عصر ظلمت (۸۹)
نویسنده: ممتاز حسینی

ساره، درد سوزناک گلویش را تحمل کرده، فاصله‌ی چندصد کیلومتری را پشت سر گذاشته و به کابل آمد. خود را به شفاخانه‌ی خصوصی که من در آن کار می‌کردم رساند. از آن‌جا که مدیر شفاخانه قبلاً به من گفته بود شب‌هایی که مریض نسایی نبود به بخش OPD رفته و به تداوی مریضان بستری کمک کنم، من در آن‌جا بودم. ساره آمد. من نظر به مشکلاتش برایش دوسیه انداختم و بعد به بخش معلومات خبر دادم. آن‌ها داکتر جراحی گوش و گلو را خواستند. داکتران متخصص آمدند و عمل جراحی تانسل ساره را جام دادند.

دانه‌های تانسل ساره خیلی بزرگ بود. به سختی غذا می‌خورد و به دشواری نفس می‌کشید. او درد گلویش را سه سال تحمل کرده بود.

بعد از عملیات، مراقبتش وظیفه‌ی من بود؛ چون در نوبت کاری من جراحی شده بود. ساره مریض بود و به یک همراز نیاز داشت. همراز و هم‌درد مریض هم داکتر است؛ وظیفه دارد از مریض به شیوه‌ی درست مراقبت کند. من نظر به نسخه‌ی مریض برایش دوا خواستم و تزریق کردم. ساره آرام‌آرام حالش بهتر شد. برایم گفت: «تا صبح بالای سرم بودی، بی‌خواب شدی.» تشکری کرد. من گفتم: «خاله‌جان، نیاز به تشکری نیست. این وظیفه‌ی من است.» بعد ساکت شد و گفت: «حلیمه هم مانند تو جوان و خوشگل بود. آرزو داشت داکتر شود. او به خاطر نرسیدن به آرزویش خودکشی کرد.» با شنیدن حرفش مغزم سوخت. بدنم سست شد؛ از دیوار اتاق کمک گرفتم و آهسته‌آهسته نشستم. سرم گیج شد. گفتم: «خاله‌جان، حلیمه کی است؟ حلیمه را از کجا می‌شناسی؟ داستان را بگو چرا او دست به چنین کاری زد؟»

ساره نفس عمیق کشید. قطره‌قطره اشک از چشمانش جاری شد. از یک‌سو گلویش را بغض گرفته بود و از سوی دیگر تازه عملیات شده بود. زیاد دلم برایش سوخت.
با چشمان اشک‌بار و صدای آرام به روایت زندگی حلیمه پرداخت:
من از منطقه‌ی دورافتاده‌ی ولسوالی خدیرِ دایکندی هستم. روستای ما با روستای حلیمه دو ساعت راه فاصله دارد.

حلیمه سفید چهره، بینی کوچک و چشم‌های بادامی داشت. بینی و چشمانش در مقابل گونه‌های برآمده‌اش خیلی ریز به نظر می‌رسید. از همان کودکی عشقِ تحصیل در دل حلیمه شعله کشیده بود. از درس خواندن و مکتب رفتن هیچ‌وقت خسته نمی‌شد. هر روز کتاب و مواد درسی را در دستمال جمع کرده، به پشتش می‌بست و مقدار کمی نان خشک را به دست می‌گرفت. دوان‌دوان فاصله‌ی دو ساعت راه را طی کرده، خود را به مکتب می‌رساند. هر روز سر ساعت درسی در صنف حاضر می‌شد. او دختری شاد و شوخ‌طبع بود. استادانش هم خیلی او را دوست داشتند. بیشتر وقت‌ها آزارش می‌دادند. او با هم‌صنفانش نیز رفتار صمیمانه داشت.

حلیمه در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده بود. پدرش مردی چهارشانه بود و دستان درشت، بینی کشیده و عقابی و لبانی کلفت و تاحدی زنانه داشت که هیچ تناسبی با صورت مردانه‌اش نداشت. مرد آرامی بود و اهل دعوا و جنجال نبود. با خانواده‌اش بسیار خوش‌برخورد، اما در برابر دیگران سرد و بی‌توجه بود. وضعیت زندگی‌شان متوسط بود. زمین‌شان سالانه از ۴۰ سیر بیشتر حاصل نمی‌داد. منطقه‌‌ی‌شان برای نگهداری مواشی مناسب بود؛ به همین خاطر خانواده‌ی حلیمه گاو و گوسفند زیاد داشتند. خرج و خوراک سالانه‌‌ی‌شان از پول فروش آن‌ها تهیه می‌شد. حلیمه بیشتر اوقات گاو و گوسفند را به صحرا می‌برد. درسش را هم در صحرا، در کنار چراندن مواشی می‌خواند.

پدرش یک صفت خیلی خوب داشت: هیچ‌وقت مانع درس حلیمه نمی‌شد و همیشه تشویقش می‌کرد. برایش قبل از شروع درس قلم و کتاب آماده می‌کرد. حلیمه بیشتر اوقات بعد از سپری‌کردن امتحان سالانه، کتاب‌های شخصی‌اش را به مدیر مکتب تحویل می‌داد و می‌گفت: «کتاب‌هایم را از طرف من به صنف‌های پایین‌تر هدیه بدهید.» مدیر مکتب هم از این کارش خوشحال بود؛ چون بیشتر شاگردان پول خرید کتاب را نداشتند.

حلیمه، به گفته‌ی زن‌های فامیل‌شان، دخترِ کارگر بود؛ از هنرهای دست‌دوزی و بافندگی گرفته تا پختن غذاهای خوش‌مزه، همه را از مادرش یاد گرفته بود. هنگامی که کلان شد، خواستگاران زیادی به خانه‌‌ی‌شان می‌آمدند. مادرش با افتخار در موردش با دوست و آشنا صحبت می‌کرد؛ اما حلیمه تسلیم خواستگارانش نشد. همه‌‌ی‌شان را رد کرد. او فقط تصمیم تحصیل داشت و نظر هیچ‌کس درباره‌ی ازدواج برایش مهم نبود.

دوران مکتب را با بهترین نمرات به پایان رساند، اما برای آمادگی کانکور نتوانست به کورس آمادگی کانکور برود؛ چون در همان سال، یک خواهرش که در سن کم ازدواج کرده بود و به خاطر ازدواج زودهنگام، در زمان زایمان فوت کرد. منطقه‌‌ی‌شان از امکانات صحی دور بود. خواهرش درد شدید زایمان را چهار ساعت در راه تحمل کرده و نرسیده به کلینیک جان داد. مرگ فرشته، تمام خانواده‌اش را از پا انداخت و افسرده و رنجور ساخت. مادرش تکلیف اعصاب و پدرش قند خون پیدا کرد. حلیمه هم رنجور و گوشه‌نشین شد. یک سال را با غم خواهرش سپری کرد.

در سال ۱۳۹۸ خورشیدی بدون آمادگی کانکور امتحان داد. طبق معمول چند ماه بعد، باید نتایج امتحانش اعلان می‌شد. به خاطر نخواندن آمادگی کانکور، خیلی اضطراب و استرس داشت. حتا گاهی شب‌ها، از خواب شیرین وحشت‌زده بیدار می‌شد. حلیمه کورس نرفته بود؛ اما کتاب‌های مکتب را از صنف هفت تا دوازده چندین‌بار نزد خودش خوانده بود. او بعد از فوت خواهرش تصمیم‌اش به تحصیل در بخش‌های طبی جدی‌تر شد؛ چون مرگ‌ومیر مادران باردار در منطقه‌های دورافتاده و عقب‌مانده زیاد بود. اولین انتخابش قابله‌شدن بود. خیلی در آرزوی خدمت به مردم، به‌خصوص مادران باردار بود.

همه‌ی فکر و ذکر حلیمه نتایج امتحان بود، هنگامی که به یاد کانکور و نتایجش می‌افتاد، لب به غذا نمی‌زد و اشتهایش کور می‌شد. اعلان نتایج شور و هیجان زیادی در بین مردم داشت؛ صحبت همه بود. یک روز احمد، بچه کاکای حلیمه، از کابل برایش تماس گرفت. بعد از احوال‌پرسی با دوستان و فامیل، در ادامه گفت که فلان تاریخ نتایج کانکور اعلان می‌شود. از حلیمه شماره‌ی آی‌دی‌اش را خواست. حلیمه با دلِ لرزان آی‌دی‌ خود را به احمد داد.

روزی که نتایج اعلان شد، از چندتا هم‌صنفانش معلوم شد. آن‌ها به حلیمه زنگ زدند. یکی در اقتصاد بامیان کامیاب شده بود، دیگری در فیزیک دانشگاه کابل؛ اما از نتایج حلیمه خبری نشد. از اضطراب زیاد طاقت ماندن در خانه را نداشت. دور تا دور خانه‌ی گِلی پدرش گردش می‌کرد. چون سایت شلوغ بود، نتایج را دیر نشان می‌داد. مادرش هم دست به دعا بود. حلیمه با نگرانی، نزد مادرش رفت. گفت: «اگر احمد برایم زنگ نزند، فکر کنم ناکام مانده‌ام.» مادرش هم خیلی ناراحت شد. چند لحظه هر دو به فکر فرو رفتند که ناگهان به حلیمه زنگ آمد. حلیمه دید احمد است. بدنش مانند برگِ بید می‌لرزید و قلبش تندتند می‌زد. تلفن قطع شد. چند دقیقه بعد احمد دوباره زنگ زد. حلیمه جواب داد. احمد گفت: «حلیمه، مبارک باشد! در رشته‌ی روان‌شناسی دانشگاه کابل کامیاب شدی.»

حلیمه از اینکه کامیاب شده بود خوشحال شد. از هیجان زیاد گردن مادرش را در بغل گرفته، گریه کرد. در حالی‌که اولین انتخابش قابلگی بود، از رشته‌ی روان‌شناسی هم ناراحت نبود.

یک ماه بعد، ثبت‌نام محصلین در دانشگاه‌ها شروع شد. حلیمه هم با رضایت خانواده‌اش به کابل رفت. مادرش برایش مقداری خسته‌‌ی‌ بادام و چهارمغز، کشته و قروت گذاشته بود. کاکایش حلیمه را تا کابل همراهی کرد.

حلیمه در کابل ناآشنا بود. اولین‌بارش بود که به کابل می‌رفت. پیدا کردن دانشگاه برایش سخت بود. به همین خاطر از بچه‌‌ی کاکایش، احمد، کمک گرفت. مدتی را در آخر برچی، در قلعه‌ی نو، در خانه‌ی دوست پدرش ماند. احمد هم دانشجوی دانشگاه پولی‌تخنیک بود. استادان سخت‌گیر داشتند و پروژه‌های درسی‌شان خیلی زیاد بود. به همین دلیل هر روز نمی‌توانست حلیمه را تا دانشگاه راهنمایی کند. فقط یک روز از دانشگاه اجازه گرفته بود؛ همان روزی که قرار ثبت‌نام حلیمه بود.

او در قلعه‌ی نو برچی بود و احمد به او گفت در موترهای کلان که نام‌شان «کاستر» است سوار شود و در پلِ‌سوخته پایین شود، و خودش همان‌جا پیدایش می‌کند. حلیمه هم سوار کاستر شد. وقتی همه مسافران پیاده شدند، حلیمه هم پایین شد. او فکر می‌کرد «پل‌سوخته» یعنی جایی که پلی سوخته است یا ایستگاهش. بعد از پیاده شدن به طرف دارالامان رفت. احمد برایش زنگ زد و پرسید: «کجایی؟ پل‌سوخته رسیدی؟» گفت: «نه.» احمد گفت: «یعنی چه هنوز نرسیدی؟ همان‌جا که کل مسافران پایین شدند، تو کجا شدی؟» حلیمه گفت: «آنجا کدام پل سوخته ندیدم.» احمد گفت: «دختر، تو از آنجا رفتی. هر کجا استی آدرس دقیق بده تا پیدایت کنم.» بعد از دادن آدرس دقیق، احمد او را پیدا کرد. سپس به دانشگاه رفتند و ثبت‌نام کردند و ایستگاه موترها را هم نشانش داد. با آن‌هم، حلیمه بیشتر وقت‌ها به مشکل می‌خورد.

وقتی مشکل پیدا کردن راه دانشگاه برطرف شد، یک هفته بعد دنبال کارهای خوابگاه برآمد. آدرس دقیقش را نمی‌دانست. از هر دانشجو می‌پرسید: «کار خوابگاه کجا جور می‌شود؟» هرکسی یک چیزی می‌گفت؛ بعضی‌ها از خود دانشگاه کابل، بعضی‌ها از وزارت تحصیلات عالی. او به تلاشش ادامه داد. فورم خوابگاه را از دانشگاه کابل گرفت و به وزارت تحصیلات عالی رفت؛ آن‌جا را هم به سختی پیدا کرد، اما فورمش رد شد؛ چون بعد از سال ۱۳۹۸ کارهای خوابگاه مربوط دانشگاه کابل می‌شد، نه وزارت. حلیمه با مشکلات زیاد کارهایش را جور کرد.

روزی که وارد خوابگاه دانشگاه کابل شد خیلی هیجان‌زده بود. باورش نمی‌شد که در چنین جایی راه پیدا کرده است. ساختمانی به آن کلانی، اطرافش پر از درختان بلند، بیشتر جاها پر از گل‌های رنگارنگ. پیش دروازه هم گل‌های گلدانی برق می‌زد. سقف ساختمان کاشی‌کاری شده بود. داخل اتاق‌ها تخت‌هایی برای شش یا هفت نفر وجود داشت. برای حلیمه هم یک تخت دادند و مدیر لیلیه برایش کارت غذا گرفت. بعد از آن خیلی خوشحال بود؛ جایش مشخص شده بود. هر روز مطابق تقسیم اوقات درسی آماده می‌شد و برای ارزیابی صنف آمادگی می‌گرفت. در دانشگاه هم بیشتر جواب‌ها را حلیمه می‌داد.

در دانشگاه، برعلاوه درس خواندن، سحرگاه ورزش می‌کرد و به بایسکل‌دوانی خیلی علاقه داشت. چند دختر هراتی بایسکل داشتند. حلیمه هم می‌خواست مثل آن‌ها بایسکل‌سواری یاد بگیرد. او خیلی زود بایسکل‌دوانی را یاد گرفت و دور و بر خوابگاه گشت می‌زد.

بعد از ورزش، تا آماده‌شدن چای صبح، درس می‌خواند. برعلاوه‌ی کتاب‌های درسی، کتاب‌های دیگر هم مطالعه می‌کرد. رمان و داستان را خیلی دوست داشت. بعد از تمام‌کردن هر کتاب، قصه‌اش را با هم‌اتاقی‌ها می‌گفت. پس از ختم امتحانات سالانه، مقداری کتاب می‌خرید و با خود به خانه می‌برد. با دخترها شوخی می‌کرد و می‌گفت: «این کتاب‌ها خرج زمستانم است.» هر سال که نو می‌شد، بیشتر روی هدفش کار می‌کرد. در دانشگاه، بین صد دانشجو، سوم نمره بود؛ درحالی‌که حلیمه پشت گاو و گوسفند درس خوانده بود، بدون آمادگی کانکور وارد دانشگاه کابل شده بود و مثل بسیاری دخترها با ناز و نعمت بزرگ نشده بود.

او روزگار تلخی را گذرانده بود؛ مرگ خواهر جوانش، چند مدت مراقبت از طفل خواهرش، تکلیف اعصاب مادرش، بالا رفتن قند خون پدرش. اما تسلیم مشکلات نشد و به راهش ادامه داد، تا سالی که طالبان تحصیلش را منع کردند؛ سالی که تمام آرزوهای دختران گرفته شد و بسیاری مثل حلیمه سوختند؛ آرزوهای‌شان بر باد رفت.

روزی که طالبان کابل را گرفتند، حلیمه در خوابگاه بود. آن روز مریض بود و به دانشگاه نرفته بود. او اصلً از آمدن طالبان خبر نداشت. از تماس‌های بی‌پایان احمد فهمید که کابل را طالبان گرفته. با روحیه‌ی آزرده اسباب و وسایلش را جمع کرد و از خوابگاه بیرون شد. دانشگاه چند مدتی را رخصت شد. دوباره شروع شد اما دیر دوام نیاورد و خیلی زود دوباره بسته شد. حلیمه به خانه آمد. سال بعد دانشگاه دوباره باز شد. البته خیلی چیزها را یادآوری کرده بودند که باید مراعات شود و هم رعایت شد؛ از جمله تأکید زیاد بر «حجاب اسلامی». حلیمه هم با حجاب اسلامی ادامه داد؛ از سر تا قدم سیاه می‌کرد. هزاران دختر مثل حلیمه در گرمی تابستان، تمام تن‌شان پر از عرق می‌شد. همه مثل زاغ سیاه معلوم می‌شدند؛ از ماسک تا جوراب، همه سیاه.

حلیمه بعد از ختم امتحانات سالانه مقدار کمی مواد درسی و لباس‌هایش را در اتاق ماند؛ چون امیدوار بود فقط یک سال مانده و سال آینده باز هم می‌تواند با همان حجاب ادامه بدهد. اما بعد از تعطیلات پایان سمستر، چند روز بعد اعلان شد که دانشگاه به روی دختران بسته شده است. با شنیدن این خبر، حلیمه یک سال در انتظار روزی ماند که شاید دروازه‌ی دانشگاه به روی دختران باز شود و شاید جهانیان از حقوق دختران و زنان افغانستان حرکت کند. اما هرقدر منتظر ماند خبری نشد. حتا روزبه‌روز اوضاع بدتر شده رفت. حلیمه از همه‌چیز ناامید شد. از زندانی‌بودن در خانه خسته شده بود، و سرانجام، برای رهایی از رنج و غم بی‌پایان، خودکشی کرد.

ساره وقتی داستان تلخ زندگی یار و هم‌دم جوانش را روایت می‌کرد، درد گلویش را فراموش کرده بود و به جوان‌مرگ شدن او گریه می‌کرد.

ساره که از بودن دانه‌ی تانسل در گلویش رنج می‌بُرد، از منطقه‌ی دورافتاده‌ی ولایت دایکندی به کابل آمده بود تا دردش را معالجه کند. او پیغام یار و رفیقش، حلیمه را به من سپرد؛ تا من به شما، و شما آن را به گوش جهانیان برسانید.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: