روایتهای عصر ظلمت (۹۶)
نویسنده: ممتاز حسینی
روزی در کابل، مهتاب، باشندهی ولایت دایکندی، روایت فیروزه را برایم تعریف کرد؛ قصهای تلخ و جانکاه که روایت زندگی بسیاری از زنها در افغانستان است.
فیروزه در یکی از مناطق دوردست ولایت دایکندی، در ماه رمضان به دنیا آمد. پدرش، سلطان، نام او را فیروزه گذاشت. از آنجا که فیروزه نخستین فرزند سلطان بود، او بسیار هیجانزده و خوشحال بود. مادر فیروزه نیز زنی آرام و کمحرف بود. آنها زندگی ساده و آرامی داشتند و خرجومخارجشان را از اندک زمین زراعتی که داشتند، به سختی تأمین میکردند.
فیروزه کمکم هشتساله شد. عشق رفتن به مکتب در دلش شعله کشید، اما هزینهی کتاب و قلم بر خانوادهاش سنگینی میکرد. چند بار که فیروزه گفت میخواهد مکتب برود، پدرش بیتفاوت برخورد کرد و حرف را به جاهای دیگر کشاند.
اما در نهایت، اصرار پیهم فیروزه باعث شد پدرش قبول کند و او را به مکتب شامل سازد. فیروزه هر روز دو ساعت پیاده راه میرفت تا به مکتب برسد. پدرش تا صنف پنجم از او حمایت کرد، اما پس از آن دیگر توان خرید مواد درسی را نداشت. فقر و بیکاری زندگیشان را دشوار ساخته بود. با اینحال، مادرش برای زنان همسایه خامکدوزی میکرد و با پول آن برای دخترش کتاب میخرید.
برخی شاگردانی که وضعیت زندگیشان بهتر بود، کتابچههایی را که چند برگ سفید داشت، به زبالهدان میانداختند. فیروزه هر روز پس از آخرین زنگ مکتب، به دنبال زبالهدانی میرفت تا کاغذ سفید، قلم، پنسل یا پنسلپاک میده و کهنه پیدا کند. هرچه مییافت در بَیکاش، که از بوجی ساخته شده بود، میگذاشت. همصنفیهایش او را ریشخند میکردند. روزی دختری به طعنه گفت: «گدای سطل آشغال».
فیروزه ناراحت نشد و به آن اهمیت نداد. او هدف بزرگی داشت و با وجود همهی مشکلات اقتصادی، درسهایش را ادامه داد. همیشه اولنمرهی صنف بود. صنف هفتم را، با وجود هزاران مشکل، با موفقیت پشت سر گذاشت؛ اما طالبان آمدند و دولت سقوط کرد.
پس از بستهشدن دروازههای مکاتب، فیروزه گرفتار ازدواج اجباری شد. او راضی به ازدواج نبود و به این امید زنده بود که روزی مکتبها دوباره باز شود و بتواند ادامهی تحصیل دهد. اما خبری از بازشدن مکاتب نشد و دیگر بهانهای برایش نماند. ناچار شد به ازدواج اجباری با کریم تن بدهد. فیروزه از کریم متنفر بود و هیچ علاقهای به او نداشت. شب و روز گریه میکرد. کریم دو برابر او سن داشت و وضعیت اقتصادیشان نیز خراب بود. فیروزه مدام با خودش زمزمه میکرد: «نمیخواهم کریم را»، اما سودی نداشت. اصرار پدرش او را وادار به تسلیم کرد.
خانوادهی کریم مراسم عروسی را بسیار ساده برگزار کردند و آنها ازدواج کردند.
پس از ازدواج، فیروزه از محیط جدید، خانوادهی جدید و رفتارهای کریم در رنج بود. طرز برخورد خانوادهی کریم با خانوادهی خودش تفاوت زیادی داشت. وضعیت اقتصادیشان خوب نبود. کریم و پدرش برای یک لقمه نان حلال، شبانهروز کارگری میکردند. مادرشوهرش، در نبود کریم، رفتارهای خشونتآمیز با فیروزه داشت؛ داد و فریاد میکرد، به هر بهانهای او را دشنام میداد و در خانه مانند نوکر با او رفتار میکرد. غذا برایش محدود بود و حتی بدون اجازهی مادرشوهرش نمیتوانست دست به غذا بزند.
فیروزه از ترس مادرشوهرش جرأت شکایت به کریم را نداشت؛ میترسید او نیز با مادرش همدست شود. پس از یک سال زندگی با کریم، فیروزه باردار شد. روزی مادرش به دیدنش آمد و مقدار اندکی غذای مغذی برایش آورد و چند روزی نزد او ماند. در همان روزها، فیروزه دچار دلبدی و سردرد شدید بود. مادرش زود فهمید که او باردار است. فیروزه، با آنکه دختری غیرتی بود، از رفتار مادرشوهرش چیزی به مادرش نگفت و مادرش برگشت.
فیروزه نه رفتار خشونتآمیز مادرشوهرش را به شوهرش گفت و نه به مادرش.
بدنش روزبهروز ضعیفتر میشد. به دلیل کمتوجهی خانواده و نخوردن غذای کافی، دچار سوءتغذیهی شدید شد. پیش از حکومت طالبان، در منطقهی آنها یک کلینیک وجود داشت که به زنان باردار و شیرده رسیدگی میکرد، اما با رویکارآمدن طالبان، همهچیز تغییر کرد و کلینیک منطقه نیز بسته شد.
جسم و روح فیروزه افسرده و پژمرده بود؛ زندگیاش تیره و تار شده بود. در دوران بارداری دچار سرگیجه، بیاشتهایی و کمخونی بود و نه ماه بارداری را به سختی سپری کرد. هنگام زایمان، نیمهشب دچار درد شدید و خونریزی شد. دو شبانهروز در خانه درد کشید، بدون آنکه کسی به حالش رسیدگی کند. سرانجام شوهرش موتر کرایه کرد تا او را به مرکز صحی ببرد، اما خونریزی شدید او را بسیار ناتوان ساخته بود. طفلش در راه به دنیا آمد، اما فیروزه در نزدیکیهای مرکز صحی جان داد و چشمانش برای همیشه به روی این دنیای بیرحم بسته شد.
این قصهی تلخ و ناگوار، صرفاً یک رویداد فردی نیست؛ بلکه تصویری فشرده از واقعیت زندگی هزاران زن افغانستان است که قربانیان خاموش فقر، ازدواج اجباری و فروپاشی نظام صحی افغانستاناند؛ زنانی که در نتیجهی سیاستهای زنستیزانهی طالبان، نه رنجهای مرگبارشان دیده میشود و نه صدایشان شنیده.
پینوشت: عکس از انترنت









