بافتن زندگی با دستان خالی؛ روایت زنی در هرات

گزارشگر: محیا امید

در گوشه‌ی خانه، نخ‌های رنگی میان انگشتانش می‌چرخند. با دقت گره می‌زند و بی‌وقفه کار می‌کند؛ گویی با هر گره، بخشی از غم‌هایش را می‌بافد و با تمام شدن هر اسکاج (ظرف‌شویی)، اندکی از دردهایش را کنار می‌گذارد.

خاطره، زن ۲۸ ساله در هرات، راهی جز کار در خانه ندارد. او با بافتن و فروختن هر اسکاج تنها سه افغانی درآمد کسب می‌کند؛ درآمدی اندک در برابر هزینه‌های روزمره‌ی زندگی.

خاطره پیش از سقوط جمهوریت، در یک کارگاه خیاطی به‌عنوان اتوکار کار می‌کرد. او می‌گوید: «قبل از طالبان کار خوبی داشتم. هر روز از ساعت هشت صبح تا چهار عصر کار می‌کردم، معاشم هم خوب بود و کارم را دوست داشتم. اما دو ماه بعد از آمدن طالبان، کارگاه ما بسته شد و من بیکار شدم.»

با بسته شدن کارگاه، خاطره خانه‌نشین شد و تمام کار و زندگی‌اش پرداختن به کارهای خانه و نگهداری از دو طفلش شد.
او توضیح می‌دهد: «چهار سال بی‌کار بودم. شوهرم سه‌چرخه (ریکشا) داشت و خرج خانه را پیدا می‌کرد. ولی از روزی که طالبان رفت‌وآمد سه‌چرخه‌ها را هم منع کردند، شوهرم هم بیکار شد.»

خاطره بعد از بیکار شدن شوهرش و تشدید فشار اقتصادی، تصمیم گرفت در خانه کاری انجام بدهد. «کاری که در بیرون برای ما نمانده. می‌خواستم خیاطی یاد بگیرم و کار کنم شوهرم اجازه نداد، گفت در خانه بنشین. در طفولیت مادرم به من بافندگی یاد داده بود، یکی دو بار از یوتیوب ویدیوهای بافتن اسکاج را نگاه کردم و بعد خودم شروع کردم.»

خاطره می‌گوید اولین‌بار بدون اجازه‌ی شوهرش به بازار رفت و نخ مخصوص بافندگی خرید. روز بعد اسکاج‌ها را به بازار برد و با یک دکاندار برای فروش معامله کرد.

نخستین تجربه‌ برایش امیدوارکننده بود: «دکاندار دانه ده افغانی خرید و گفت می‌خواهد هر روز از من بخرد و بعد خودش به مشتری‌هایش بفروشد. دوباره نخ خریدم و خواستم بیشتر ببافم اما شوهرم مخالفت کرد. به سختی راضی‌اش کردم. آخر اگر من کار نکنم، شوهرم با این وضعیت بیکاری نمی‌تواند خرج فرزندانم را بدهد.»

او حالا روزانه بیش از بیست اسکاج می‌بافد؛ کاری که به گفته‌ی خودش دشوار نیست، اما نیاز به دقت و ظرافت دارد. اسکاج‌ها را دانه‌ی هفت تا هشت افغانی می‌فروشد و از هر کدام سه افغانی سود می‌برد. به گفته‌ی خودش، بازار همیشه یکسان نیست؛ برخی روزها فروش بهتر است و امید تازه‌ای برایش به همراه می‌آورد.

با وجود تلاش برای فروش مستقیم، محدودیت‌های اجتماعی مانع بزرگی در برابر اوست.
خاطره توضیح می‌دهد: «یک روز خودم مستقیم به چند خانم اسکاج فروختم و فایده‌ام بیشتر شد. به شوهرم گفتم دیگر خودم داخل بازار می‌فروشم، ولی با من جنجال کرد که همین مانده به من بگویند زنت بیرون از خانه بین مردها دست‌فروشی می‌کند.»

او نیز این نگرانی‌ها را بی‌دلیل نمی‌داند: «شوهرم تا حدودی حق دارد. طالبان به زنان رهگذر در جاده‌ها گیر می‌دهند چه برسد به زنی که بخواهد چیزی بفروشد.»

داستان خاطره، فقط روایت تلاش یک زن برای گذران زندگی نیست؛ بلکه بازتاب تغییری است که در آن، کار زنان از یک حق و فرصت، به یک فعالیت پنهان و پرخطر تبدیل شده است. این تغییر، نه‌تنها درآمد زنان را محدود کرده، بلکه حضور آنان را از فضای عمومی حذف و به حاشیه رانده است.

با وجود این چالش‌ها، خاطره هم‌چنان با پشتکار کار می‌کند و میان نخ‌ها، نه‌تنها اسکاج، بلکه تکه‌هایی از امید را برای روزگار خود و فرزندانش می‌بافد.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: