طاهره؛ روایت زندگی یک مادر فداکار

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۶)
نویسنده: ممتاز حسینی

طاهره در یکی از قریه‌های دورافتاده‌ی ولسوالی میرامورِ ولایت دایکندی به دنیا آمد. پدرش مرد پرحرفی بود و دو زن داشت. او تنها یک برادر پدری داشت و برادر مادری نداشت. مادرش به خاطر نداشتن پسر، نگران آینده‌اش بود؛ همه‌ی فرزندان مادر طاهره دختر بودند.

از آنجا که آن‌ها همه دختر بودند، پدرش نیز، براساس همان باورهای نادرست سنتی، اهمیت زیادی به آن‌ها نمی‌داد و به همین دلیل، طاهره را بدون رضایتش در سیزده سالگی به شوهر داد؛ در حالی که سن‌وسال جواد دو برابر طاهره بود و هم‌چنان قبلاً یک زندگی را تجربه کرده بود. او یک دختر و یک پسر داشت و همسرش به خاطر مشکلات قلبی فوت کرده بود.
رضا، پدر طاهره، بدون در نظر گرفتن جنجال‌های خانوادگی جواد و هم‌چنان بدون توجه به سن‌وسال او، دخترش را به عقدش درآورد.

طاهره در مورد زندگی مشترک چیزی نمی‌دانست. حتا پس از ازدواج هم تا یک سال رفتار بچه‌گانه داشت. کارهای عجیب‌وغریب انجام می‌داد، اما با کمک شوهرش جواد، کم‌کم به زندگی مشترک عادت کرد و راه و رسم زندگی را آموخت.

جواد مردی با درک و باسواد بود. او راه‌های خوب و بد زندگی را به طاهره نشان داد و هم‌چنان به صادق و ثریا گفت که طاهره جای مادر شما است و باید او را احترام کنید؛ همیشه از طاهره حمایت می‌کرد و حواسش به او بود.

طاهره در خانه‌ی پدرش نیز سختی‌های زیادی کشیده بود و همیشه کارهای دشوار به عهده‌ی او بود. در نهایت هم که پدرش بدون مصلحتش او را به عقد جواد درآورد، همان دشواری‌ها ادامه یافت؛ از یک‌سو جنجال‌های زندگی مشترک و از سوی دیگر مراقبت از دو فرزند جواد که از مادر یتیم شده بودند. تمام این مشکلات در یک چشم به هم‌زدن روی شانه‌های طاهره افتاد. روزگار تلخ و مشکلات، زندگی طاهره را تغییر داد. او به خاطر سختی‌هایی که در زندگی دیده بود، به راحتی مشکلات دیگران را درک می‌کرد.

مدتی از ازدواجش با جواد گذشت و او به زنی با درک و فهم تبدیل شد. رفتاری نیک با صادق و ثریا و هم‌چنان رفتاری شایسته با خانواده‌ی شوهرش داشت. زن باحیا و غیرتی بود و با دوست و دشمنِ شوهرش می‌ساخت. همیشه می‌کوشید شوهرش بین مردم سربلند باشد.

طاهره سواد نداشت، اما با همکاری جواد خواندن و نوشتن را یاد گرفت. جواد به علم و تحصیل علاقه‌مند بود. کتاب‌های زیادی در خانه داشت و همیشه مطالعه می‌کرد. هم‌چنان صادق و ثریا را نیز به درس تشویق می‌کرد، اما آن‌ها علاقه‌مند علم و دانش نبودند. ثریا گاهی کلمات دشوار کتابش را پاره می‌کرد و چندین بار به خاطر این کار مورد قهر پدرش قرار گرفت.

اما طاهره علاقه‌ی زیادی به درس داشت. او در کنار کارهای خانه، هر روز یک درس از شوهرش می‌گرفت. تا این‌که دخترش عاقله به دنیا آمد. پس از آن، کم‌کم مشکلاتش بیشتر شد و دیگر نتوانست ادامه دهد.

شوهرش در منطقه‌ای دورتر معلم بود. او از بهار تا زمستان مصروف شاگردانش بود و به جز روزهای رخصتی، همیشه در مکتب کار می‌کرد.
در نبود شوهرش، طاهره شب‌وروز کار می‌کرد؛ چون مسئولیت زمین‌های زراعتی و درختان دو برادر جواد نیز به عهده‌ی آن‌ها بود. یکی از برادران جواد در خارج و دیگری در کابل زندگی می‌کرد. تنها خانواده‌ی جواد در منطقه مانده بود و باید حاصلات زمین و درختان را جمع‌آوری می‌کردند.

جواد هم که مصروف مکتب بود، اکثر اوقات در خانه حضور نداشت. تنها طاهره با صادق، ثریا و عاقله که تازه به دنیا آمده بود، زندگی می‌کرد. صادق، پسر بزرگ جواد، با آن‌که بزرگ می‌شد، اما بچه‌ای بدخو و بداخلاق بود و حرف خاله‌اش طاهره را گوش نمی‌کرد.

طاهره همه‌ی کارها را خودش انجام می‌داد؛ از مشکلات خانواده گرفته تا جمع‌آوری کشت‌وکار، همه بر شانه‌های او بود. سالانه صدها سیر بادام جمع می‌کرد و در پایان سال، شوهرش می‌آمد و آن‌ها را می‌فروخت. از آنجا که زمین و درخت زیاد داشتند، در زندگی محتاج چیزی نبودند.

پانزده سال از ازدواج‌شان گذشته بود. طاهره و جواد صاحب دو دختر و یک پسر شده بودند. پسرشان، که آخرین فرزندشان بود، تمام امید آن‌ها به شمار می‌رفت. جواد و طاهره رابطه‌ی صمیمانه‌ای داشتند و یکدیگر را بسیار دوست داشتند.

بهار بود. آسمان صاف و شفاف، طبیعت سرسبز، جوی‌ها و چشمه‌ها پر از صدای شرشر آب، و گنجشک‌ها در حال آواز خواندن بودند.
همان روز، جواد با دلی نگران به سوی مکتب رفت. مکتب آن تعمیر نداشتند و شاگردان زیر خیمه درس می‌خواندند. آن روز ساعت‌های درسی جواد زیاد بود. او زیر خیمه در حال تدریس بود. خیمه روی تپه‌ای قرار داشت و گاهی باد می‌وزید، اما نه به شدت آن روز.

نزدیک پایان درس بود که ناگهان باد شدیدی وزید و همه‌جا را تاریک کرد. پایه‌های خیمه از جا کنده شد و یکی از پایه‌های سنگین به سر جواد خورد. او همان‌جا بی‌هوش روی زمین افتاد. بسیاری از شاگردان نیز زخمی شدند. مردم از هر طرف آمدند و آن‌ها را از زیر خیمه بیرون کشیدند، اما جواد به هوش نیامد؛ ضربه به مغزش رسیده بود.
مدیر مکتب فوری با برادرش در کابل تماس گرفت. سپس دو تن از همکاران جواد، او را در حالت بی‌هوشی به کابل بردند، اما به دلیل خون‌ریزی مغزی، پیش از رسیدن به شفاخانه جان باخت.

به طاهره هنوز خبر نداده بودند. روز چهارشنبه بود. او مشغول جمع‌آوری علف برای مواشی بود که عاقله، دخترش، آمد و گفت: «مادر، سه نفر در خانه آمده‌اند و با تو کار دارند، بیا برویم.»
طاهره با عجله به خانه رفت. سه تن از ریش‌سفیدان منطقه آمده بودند. در دلش فکر کرد شاید به خاطر دعوای زمین آمده باشند، چون بخشی از زمین‌شان جنجالی بود.

آن‌ها داخل خانه شدند. عاقله چای آورد، اما هیچ‌کدام چای نگرفتند. همه‌‌ی‌شان پریشان و مضطرب به نظر می‌رسیدند. پس از لحظه‌ای سکوت، یکی از آن‌ها با صدایی لرزان گفت: «جواد در مکتب زیر خیمه شده. بدون خبر به شما، مدیر مکتب با دو همکارش او را به کابل برده، اما متأسفانه پیش از رسیدن به شفاخانه عمر خود را به شما بخشیده.»

با شنیدن این خبر، دنیا پیش چشم طاهره تاریک شد و بی‌هوش بر زمین افتاد. وقتی به هوش آمد، دید خانه پر از فامیل و آشنایان است. هنوز جنازه‌ی جواد نرسیده بود. طاهره با گریه و فریاد، لحظه‌به‌لحظه بی‌هوش می‌شد. از خود و از فرزندانش هیچ خبر نداشت.
حوالی سه شب خبر رسید که جنازه نزدیک خانه است. وقتی تابوت را دید، به سویش دوید و آن را در محکم در بغل گرفت و از شدت گریه دوباره از هوش رفت.

جواد را با تمام آرزوهایش به خاک سپردند و طاهره با فرزندانش در دنیایی پر از درد تنها ماند. پس از مرگ جواد، زندگی برای طاهره بی‌معنا شده بود. روزها و شب‌ها را با آه و ناله می‌گذراند. از یک‌سو داغ شوهر و از سوی دیگر بار سنگین مخارج زندگی، او را از پا انداخته بود.
پدرش چند بار آمد و گفت: «فرزندانت را به کاکاهای‌شان بسپار و خودت با من بیا. هنوز جوانی، زندگی‌ات را فدای آن‌ها نکن.» اما طاهره نپذیرفت. کنار فرزندانش ماند و زندگی و جوانی‌اش را وقف آن‌ها کرد.

صادق بچه تندخو و بداخلاق بود. هر روز با خاله‌اش جنگ و دعوا راه می‌انداخت. چندین بار هم طاهره او را لت‌وکوب کرده از خانه بیرون کرد. اما او می‌گفت: «تو بعد از پدرم در این خانه حق نداری.» با برادر و خواهرهایش هم بدرفتاری می‌کرد و هر روز یخن خاله‌اش را می‌گرفت که برایم زن بگیر.

مشکلات هر روز بیشتر می‌شد. طاهره ناچار شد با پولی که در خانه داشت برای صادق زن بگیرد. مدتی، یک ماه بعد از ازدواجش، باز هم جنجال می‌کرد که وسایل خانه و ملک میراث را تقسیم کن، سهم من را از احمد جدا کن. من با شما یکجا، زیر یک سقف، زندگی نمی‌کنم. طاهره مجبور شد همان کار را بکند که صادق می‌خواست.
اما ثریا مثل صادق نبود. او طاهره را مثل مادرش دوست داشت. ثریا همراه عاقله، پریسا و احمد یکجا زندگی می‌کردند و سرپرستی همه به دوش طاهره بود.

طاهره با مرور زمان هر سه دخترش را با رضایت خودشان به شوهر داد. برای همه‌‌ی‌شان زندگی پر از آرامش و آسایش ساخت.
اما خودش با احمد تنها ماند. مقداری زمین که به احمد رسیده بود با کاکایش در جنجال بود. همه اقوام پدری احمد هم‌دست شده بودند که طاهره را از کنار پسرش دور کنند تا ملک میراث احمد را غصب کنند. اما طاهره زن زرنگ و باهوشی بود. گفت: «تا زمانی که پسرم صاحب حقش نشده، من از کنارش تکان نمی‌خورم، چه برسد که از اینجا بروم.»

با این حال، طاهره از بدرفتاری فامیل جواد آرامش نداشت. بدبختی همیشه همراهش بود.
او از زندگی و خانه‌اش گذشت، اما از پسرش نه. بخاطر جنجال‌های همیشگی مجبور شد همه‌ی مال و گاو خود را بفروشد و مقداری زمین که سهم پسرش بود به دست شوهر خواهرش بدهد. خودش همراه پسرش از منطقه کوچ کرده به ولایت غزنی رفت.

طاهره شب و روز تلاش می‌کرد تا یک لقمه نان حلال برای فرزندش پیدا کند. او با همان زحمت‌هایی که کشیده بود، در ولایت غزنی به قیمت دو لک افغانی خانه گرفت. در ساحه نوآباد چهار بسوه زمین برایش خرید و او را در بهترین کورس شامل کرد تا درس بخواند. اما احمد علاقه‌ای به درس نداشت و برای خودش کورس خیاطی زد تا از آن طریق درآمد پیدا کند.

احمد زحمت‌هایی را که مادرش برایش کشیده بود نادیده گرفت. اکنون ۲۴ ساله است، اما هیچ درک و احترامی نسبت به مادرش ندارد. حرف‌های بی‌ربط و بی‌مورد به مادرش می‌زند.

چند روز پیش طاهره را دیدم. چشمانش پر از اشک بود. از احمد زیاد شکایت کرد و گفت: «زحمت و دردی که من برای پسرم کشیدم، هیچ مادری ندیده؛ ولی پسرم هیچ وقت مرا درک نکرد. حتا مرا به‌عنوان مادرش قبول ندارد.»

طاهره آهی از تهِ دل کشید، سرش را با ناامیدی تکان داد و گفت: «من زندگی و جوانی خود را فدای فرزندانم کردم، اما حالا که پیر و ناتوان شده‌ام، وقتی رفتار پسرم را می‌بینم، می‌فهمم زحماتم هیچ بوده است.»

پی‌نوشت: عکس از انترنت

 

به اشتراک بگذارید: