کفش‌های با نمک (داستان کوتاه)

نویسنده: سارا کامکار

یادداشت: داستان کوتاه «کفش‌های با نمک» اثر داستانی سارا کامکار که مقام دوم را در جشنواره‌ی داستان کوتاه «اوسانه سی‌سانه» به تاریخ ۲۲ ثور امسال (۱۴۰۵) از بین ۱۱۰ داستان کوتاه در شهر مزار شریف از آن خود کرده است، روایت برشی از تجربه‌ی زندگی زن افغانستانی است. در واقع، داستان‌نویسان، در قالب داستانی که می‌نویسد، با هنرمندی روایتی را بازگو می‌کند که بازتاب تلخ و صادقانه‌ی زندگی است. روایتی یا روایت‌هایی که در پشت روتین زندگی، بار اصلی زندگی بر دوش شخصیت‌های داستان است که بازتاب تجربیات واقعی زیست شده است. در داستان «کفش‌های با نمک» واقعیت زیستی زنی افغانستانی و برشی از لحظات زندگی وی جان می‌گیرد و نویسنده با هنرمندی توانسته است که واقعیت زندگی زنی افغانستانی را به نمایش بگذارد. تحریریه‌ی «صدای زنان افغانستان» تلاش دارد که در کنار دیگر بخش‌های نشریه، جایی برای آثار آفرینشی زنان افغانستان که صدای واقعی زنان کشور است، نیز در نظر بگیرد./ قدم شاهی
*
صابره آخرین نان را از داخل تنور برمی‌دارد. آفتاب تا وسط حویلی رسیده و گرما، حوصله‌اش را تنگ کرده است. نان‌ها را می‌شمارد. پتنوس را برمی‌دارد و به سوی زیرزمینی می‌رود. مادر قربان از آن سوی دیوار سرش را بیرون می‌کشد و صدایش می‎زند در حالی که چادرش را دور دهانش پیچیده.

-چرا نمی‌شنوی؟!
-ببخشی فکرم نبود.
-مسافرا به خیر رسید؟
-ها، دیشب کل‌شان رسیدن. حالی دَ مهمان‌خانه خواب استن.
-چند نفر استن؟
-کته و ریزه ده دوازده نفر استن.

صدای پایی، هر دو زن را ساکت می‌کند. صابره پشت سرش را نگاه می‌کند، کودکی ده-دوازده ساله که بچه‌ی کوچک‌تری را در بغل گرفته به سوی صابره می‌آید.

-خاله! مامانم خوابه، آبجیم خودشو خیس کرده، کجا بشورمش؟
صابره به صورتش دست می‌کشد.
-روی تشک شاش کرده یا قالین؟
-رو فرش.

صابره آهی می‌کشد و به همسایه‌اش نگاه می‌کند. مادر قربان فقط سرش را تکان می‌دهد که باعث می‌شود چادرش از سرش بیافتد روی شانه‌هایش، آن را برمی‌دارد و دوباره می‌پوشد. از وقتی ازدواج کرده بود و به این خانه آمده بود با او دوست شده بود، مادر قربان خیلی وقت‌ها به او کمک کرده و او هم جبرانش کرده بود. تقریباً هم‌سن بودند، شاید شصت یا شصت‌ویک سال داشتند. صابره سن خودش را نمی‌دانست؛ اما نظر به اینکه موهای‌شان سفید شده و راه رفتن برای‌شان سختی می‌کرد، می‌گفتند شاید شصت ساله باشیم.

صابره پتنوس را روی زمین می‌گذارد و کودک را در آغوش می‌گیرد.
-چرا مادرته بیدار نکدی؟ تو خودت می‌تانی بِشُوری؟
-مامانم گفت که خسته است، بِدم به شما بِشورید.
-تنبان و پمپرس آوردی؟
-چی؟
مادر قربان به عوض صابره جواب می‌دهد:
-شلوار بیار بریش.
-آها باشه
کودک دوان دوان می‌رود. صابره با صدای آهسته می‌گوید:
-دوازده نفر آمده، بر پدر یک پاکت چاکلتَ نالت.
-وُیِی هَمِطَو کلش دست خالی آمده، ساعت چند رسیدن؟
-دو بجِه شو. همو وقت شب خِیسته دیگ کدُم، حالِی خدام تا چند روز بمانن. اِی شرایط خرابَه سَیل کُو، اِی جیب خالی رَ سیل کُو…
-خو شاید زیاد نماندن زود پس رفتن.
-نمیرن، کجا میرن. حداقلش سه چهار روز خواد ماندن. دَ اِی وقت که همگی از ایران پس آمده رایی‌ست کجا خانه پیدا می‌شه
-خو خدا بزرگ اس، اونا هم از مجبوری پس آمدن اگه ایران نمی‌کشیدشان نمی‌آمدن.
-چهارده سال شده که رفتن تا حالی یک‌بار زنگ نزده بودن، حالی ما قوم شدیم.
-خَی خُوار جان! اُو رقم که اس دَ بوت‌های‌شان نمک بنداز، خودشان گم می‌شن…
کودک دوباره برمی‌گردد. در یک دستش تنبان است و در دست دیگرش یکتا سیب.

صابره چیزی نمی‌گوید، به طرف حمام می‌رود. لباس بچه را می‌کشد و شروع می‌کند به شستن. بچه هم‌زمان با ریختن آب گریه می‌کند. چشم صابره به پای بچه می‌خورد که به شدت شاریده. صابون را برمی‌دارد و این‌بار با صابون دوباره می‌شوید. از کودک بزرگ‌تر می‌خواهد جان‌پاک را برایش بیاورد. پاهای او را خشک می‌کند و لباس جدیدش را می‌پوشاند. کودک را در بغل آن یکی می‌دهد و می‌گوید ببردش خانه. با رفتن‌شان زیر لب می‌گوید: «خدا بچه رَ دَ کِیا مِیته». طبق عادتش دوباره آهی عمیقی می‌کشد.

دوباره به صحن حویلی که می‌رسد می‌بیند که مادر قربان هنوز از روی دیوار او را تماشا دارد. مادر قربان در حال سرفه‌کردن است. او سال‌هاست مصاب به توبرکلوز است. برای همین گاهی آن‌قدر سرفه کردنش طول می‌کشد که از حال می‌رود.

صابره دامنش را جمع می‌کند روی زمین می‌نشیند، پتنوس را برمی‌دارد و روی سرش تنظیم می‌کند، «بسم الله» گفته از جایش برمی‌خیزد.

چند سال می‌شود که زانوهایش درد می‌کند، بعد از مرگ بابه دیگر نان‌آوری نداشته و خرجش را کمک‌های مردمی و نهادهای خیریه می‌دهند. برای همین نمی‌تواند نزد داکتر برود. مادر قربان یک‌بار پول معاینه و دوایش را پرداخته بود و چند ماهی حالش بهتر شده بود؛ ولی با تمام شدن دوا دردش قوی‌تر برگشت. از آن به بعد هر چقدر مادر قربان می‌گفت زیر بار رفتن دوباره پیش داکتر نمی‌رفت.

-چند نان پختی؟
-نُزده تا، از ملاآذان که پخته رایی‌ستم.

مادر قربان نوچ نوچی می‌کند و سرش را تکان می‌دهد. پتنوس را به خانه می‌برد. موقع پایین شدن از پله‌ها به خِر خِر می‌افتد. نان‌ها را بین دستمالی می‌پیچاند.

به ذهنش خطور می‌کند که به مادر قربان نان تعارف نکرده. حس بدی می‌گیرد. یک نان را از بقیه جدا در دستمال دیگری می پیچد تا بعدا به او بدهد.

اتاق زیرزمینی را می‌بیند چهار نفر از مهمان‌ها خوابیده‌اند. فقط یک نفر از آن‌ها بیدار شده و خودش را آرایش می‌کند. صابره چند لحظه محو حرکات او می‌شود. با کشیدن خطی سیاه پشت پلک‌هایش چشمانش بزرگ‌تر معلوم می‌شوند، صابره زیر لب استغفار می‌کند.

سعی می‌کند خودش را آرام نگه دارد. باید تا موقعی که آنجا هستند صبر کند. مهمان‌ها فامیل شوهر مرحومش هستند، به خاطر نرنجاندن روح او تحمل می‌کند. از زنی که خودش را آرایش می‌کند می‌پرسد که چیزی احتیاج دارد؟ و او بدون نگاه کردن به طرف صابره می‌گوید: نه.

دوباره از اتاق خارج می‌شود، با هر زحمتی که هست از زیر زمین بالا می‌رود روی حویلی که می‌رسد آب سماور را بررسی می‌کند که هنوز به جوش نیامده است. ترموزهای چای را می‌برد و می‌شوید. داخل سماور چوب بیشتری می‌گذارد تا زودتر بجوشد.

یکی از مهمان‌ها از مهمان‌خانه بیرون می‌شود. مرد سلامی می‌دهد و دست و صورتش را می‌شوید و دوباره به اتاق برمی‌گردد. مرد چهره‌اش خیلی به بابه شباهت دارد؛ همان دماغ عقابی و پوست گندمی‌رنگ، قد بلند که باعث شده خودش را غوز بگیرد.

آخرین باری که آن‌ها را دیده بود، همه‌‌ی‌شان خرد بودند. در عروسی‌اش می‌رقصیدند و بی‌نظمی می‌کردند. اگر بابه هنوز زنده می‌بود با دیدن‌شان خوشحال می‌شد. مثل همیشه نامردی فامیلش را نمی‌دید. آن‌قدر آن‌ها را دوست داشت که حاضر بود صابره را پیش پای‌شان قربانی کند. در عوض آن‌ها هم به او هیچ ارزشی قائل نمی‌شدند. از همه بدتر اینکه در مراسم جنازه‌ی بابه فقط همسایه‌ها آمده بودند و هیچ کدام از اقاربش نبودند. از همان روز صابره از تمام‌شان متنفر شده بود. هرچند که از همان اول هم از آن‌ها خوشش نمی‌آمد.

-خاله کمک نمی‌خواین؟
صابره زیر لب می‌گوید: از کلان‌هایش کَدَه همی خوب‌تر است که حداقل پرسان می‌کنه.
-نه جان خاله، برو خانه. خنک است ریزش می‌کنی.
-خاله همه‌ی این فلاکس‌ها رو می‌خوای چایی دم کنی؟
-ها جان خاله.
-میخوای برات بشمارمشون، من حساب بلدم.
-شاباز بچیم، خودم حساب کردیم، شش دانه است. حالِی برو دیگه.

پسر به حرفش گوش نمی‌کند. تکه چوبی را برمی‌دارد و روی زمین می‌کشد. سعی دارد چیزی بکشد. حتا او هم چیزهای مشترکی با بابه در صورتش دارد؛ مثل او ابروهای کوتاه و نامنظم دارد و چشمانش کوچک است.

صابره به سال‌ها قبل برمی‌گردد. موقعی که بابه مریض شده بود و باید هر چه عاجل‌تر عملیات می‌شد؛ اما هیچ کدام از این‌ها برایش قرض ندادند. شاید آن زمان می‌گفتند بابه که اولادی ندارد تا قرض ما را پس بدهد. هر چه به گذشته فکر می‌کرد، حتا یک‌بار به درد او و بابه نخورده بودند. بابه یک ماه بستری ماند؛ اما هیچ کدام از او احوالی نگرفتند.

دوباره سماور را بررسی می‌کند. این بار آب به جوش آمده است. ترموزها را یکی پشت دیگری لبریز می‌کند. پسر هنوز همانجا نشسته و با چوب زمین را خط‌خطی می‌کند و زیر لب آهنگ می‌خواند. صابره ترموزها را برمی‌دارد و به زیرزمینی می‌رود. هنوز چند پله مانده که صدای یکی از آن‌ها می‌آید:
-من اصلا خُونِه زنِ‌دایی می‌مونم، زنِ‌دایی هم تنهاست می‌شم پسرش.
-واسِه خونه می‌گی که بعد فوتش به تو برسه؟

همه‌‌ی‌شان می‌خندند. صابره با ترموزها داخل اتاق می‌شود، یکی از مردان سریع بلند شده و ترموزها را از دست صابره می‌گیرد. دوباره همه‌‌ی‌شان می‌خندند. صابره نادیده می‌گیرد. به پسر می‌گوید چند ترموز دیگر بالا مانده آن‌ها را بیاورد. پسر می‌رود. صابره دسترخوان را پهن می‌کند.

توتی که از قبل داخل ظرف‌ها ریخته پیش روی‌شان می‌گذارد. آن‌هایی که در مهمان‌خانه هم خوابیده بودند پایین می‌آیند و پیش دسترخوان می‌نشینند. صابره در سکوت چای می‌ریزد و بین‌شان تقسیم می‌کند. آن‌ها در بین خود قصه می‌کنند؛ ولی حواس او به آن‌ها نیست. ذهنش درگیر است.

باید مستقیما به آن‌ها بفهماند که آنجا را ترک کنند و از خانه‌ی او بروند. صابره از زمانی که به یاد می‌آورد آدم کم‌رویی بوده. بعد از ریختن چای از جایش بلند می‌شود. مهمان‌ها در حال بگو و بخند هستند و توجهی به او ندارند. پلاستیک نمک را از آشپزخانه برمی‌دارد و مخفیانه با خود به بیرون می‌برد، داخل بوت‌های‌شان نمک می‌ریزد. داخل هر کفش مقدار کمی تا مشخص نباشد.

-خاله! داری چه کار می‌کنی؟ تمام بدنش یخ می‌زند، چطو متوجه او نشده بود. آبرویش رفت. قلبش به شدت می‌زند. به سختی لب‌هایش را تکان می‌دهد.
به تت توو چ چی؟ ب برو نان بخو.
-خاله زبونتون گرفته!
از پر رویی پسرک تعجب می‌کند. چند نفس عمیق می‌کشد. هنوز هم قلبش تند تند می‌زند.
-تو رَ به کارهای بزرگ‌ترت غرض نیس. بدو پیش مادرت برو چایته بخور. نرمی گوشش را می‌گیرد و به سوی خود کمی می‌کشد. پسرک گریان می‌کند: «آی گوشم رُو کندی خاله!» زن سریع دستش را کنار می‌کشد، ضربان قلبش شدیدتر می‌شود. پسر مادرش را صدا می‌زند؛ اما او نمی‌شنود. پس خودش به پایین می‌رود بدون آنکه کفش‌هایش را دربیاورد. صابره عصبانی می‌شود. سریع نمک را روی حویلی می‌برد و داخل آفتابه آب می‌گذارد.
نمک‌ها را از داخل چند کفش خالی می‌سازد. همین‌که صدای پایی می‌شنود دست برمی دارد.
-چرا بچه مو زدی؟ من از گل نازک‌تر بِهِش نمی‌گم، اون وقت تو می‌زنیش!
همان زنی‌ست که چند لحظه قبل در حال آرایش کردن بود. صابره هیچ وقت در عمرش این‌قدر خجالت نکشیده بود. کاش بابه می‌بود و به جای او حرف می‌زد. هر چند شاید خود او هم دعوایش می‌کرد.
-مامان! داشت داخل کفش‌هامون چیزی می‌ریخت، مچشو گرفتم واسِه همین منو زد.
-تو حرف نزن برو اونور ببینم.

صابره تنگ شدن نفسش را حس می‌کرد‌. قفسه‌ی سینه‌اش را درد گرفته و چیزی می‌فشرد. حالا چگونه به او توضیح می‌داد. همه‌ی مهمان‌ها حالا پشت سر زن آرایش کرده ایستاده بودند. یکی می‌گوید: «حالا که چیزی نشده کوتاه بیا». دیگری لنگه‌ی کفشی را برمی‌دارد و می‌تکاند و می‌گوید: «واه! زن‌دایی! توی کفش‌مون نمک ریختی؟، خجالت نمی‌کشی». دیگری می‌گوید: «شاید رسم‌شونه!» همانی که لنگه‌ی کفش را برداشته می‌گوید: «نه بابا، این کار رو می‌کنند که مهمون زودتر از خونه بره». چند نفرشان می‌خندد. همان مرد اولی می‌گوید: «زن‌ دایی هم حق داره، باید زودتر از اینجا بریم. ببخشید زن دایی! ما همه‌مون یکباره اومدیم سرت تلنبار شدیم».

صابره هیچ چیز در جواب‌شان نمی‌گوید. آن‌ها هم‌چنان به حرف زدن ادامه می‌دهند؛ اما او دیگر قادر به شنیدن نیست. زن آرایش کرده بیشتر از بقیه دهانش را باز و بسته می‌کند. چند قدم جلوتر هم می‌آید شاید می‌خواهد او را بزند. به او شانه‌ای می‌زند و می‌گذرد، همگی او را ول می‌کنند و می‌گذرند. حتما روی حویلی خبری شده است. به سختی پاهای یخ‌زده‌اش را می‌کشاند و به تعقیب آن‌ها می‌رود.

حدسش درست بوده، زن همسایه‌اش دارد با آن‌ها حرف می‌زند. نمی‌داند آن‌ها چه می‌گویند. سنگینی بدنش از توانش خارج می‌شود و می‌افتد روی زمین. آخرین تصویری که می‌بیند، مادر قربان است که از روی دیوار کوتاه بین حویلی‌های‌شان در حال صحبت کردن است.

چشم که باز می‌کند در اتاق است، مهمان‌ها دور و برش هستند. زن آرایش کرده‌گی برایش آب قند می‌دهد. آن را می‌نوشد. خجالت مانع از سوال کردن می‌شود. همان زن خودبه‌خود می‌گوید: «زن دایی داشتی چایی می‌ریختی که از حال رفتی! ما نمی‌دونستیم شماره‌ی اورژانس چنده واسِه همین بیمارستان نبردیمت. الان بهتری؟» سرش را به علامت مثبت تکان می‌دهد.

پس ریختن نمک و غالمغال مهمان‌ها چه بود؟ مگر می‌شود همه‌ی آن‌ها توهم باشد! از جایش بلند می‌شود و می‌نشیند. یکی از مردها به ساعت دستش اشاره کرده می‌گوید: «دیرمان می‌شود». زن آرایش کرده می‌گوید: «می‌خوای زن دایی رو اینجوری ول کنیم بریم؟» صابره پشتش را راست کرده می‌نشیند.

-مه خوب هستم، نگران مه نباشین.
-باز هم اگه غش کنید چه؟
-نی نمی‌کنم، دیشب نخوابیدیم به خاطر او ضعف کردم. چند ساعت که بخوابم بهتر می‌شم. می‌ترسید تعارف بزند که بمانند، شاید آن‌ها هم قبول می‌کردنند و نمی‌رفتند. مهمان‌ها بعد از چند دقیقه گفتگو بالاخره راهی می‌شوند، با همه‌ی آن‌ها خداحافظی می‌کند و تا دم دروازه همراهی‌شان می‌کند. دروازه را می‌بندد. چشمش به آفتابه می‌خورد، نزدیکش می‌رود و از زمین برش می‌دارد، پاکت نمک آنجاست.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: