روایتهای عصر ظلمت (۱۰۷)
نویسنده: ممتاز حسینی
انارگل در سال ۱۳۹۰ خورشیدی در مزار شریف به دنیا آمد. او سه برادر و دو خواهر داشت. پدر و مادرش دخترکاکا و پسرکاکا بودند. مادر انارگل همیشه مریض بود. شوهرش برای تداوی او هیچ اقدامی نکرد؛ زیرا وضعیت اقتصادیشان بسیار ضعیف بود.
سلطان، برادر بزرگ انارگل، از سال ۱۳۸۶ به مدت شش سال در ایران کار کرد و هر سال مقداری پول به خانه میفرستاد. زندگی خانوادهاش رو به بهبودی بود که او را رد مرز کردند. سلطان بعد از آمدن به خانه، زمانی که شرایط سخت خانوادهاش، از یک طرف مشکلات اقتصادی و از طرف دیگر مریضی مادرش را دید، شکسته شد و از نظر روحی آسیب دید. مشکلات عصبیاش افزایش یافت و او را به مرز جنون کشاند. کمکم رفتارهایش تغییر کرد و باعث اذیت و آزار مردم گردید. پدرش مجبور شد مدتی، حدود دو سال، او را در خانه با طناب ببندد. با این کار مشکل او بیشتر شد. آن وقت پدرش از دستش به تنگ آمده بود. در آخر، در سال ۱۳۹۹، سلطان را به پلچرخی کابل برد و زندانی کرد.
شریف، پدر انارگل، زندگی سخت و دشواری داشت. کار و بار هم در منطقهیشان پیدا نمیشد. اگر هم پیدا میشد، دستمزدش خیلی پایین بود. ولی باز هم شریف به خاطر روزگار نامناسب زندگی با همان دستمزد پایین کار میکرد. مشکلاتش زیاد بود. از یک طرف مریضی همسرش و از طرف دیگر کرایه خانه و خرج و مخارج فرزندانش، او را ناچار میکرد تا از صبح تا شب خشت خام بزند. صاحبکار هم در مقابل کارش روزانه ۲۵۰ افغانی میداد و او هم به همان مقدار شکرگزار بود.
انارگل دختر خوشچهره و خوشهیکلی بود. چشمان سیاه بادامی و بینی باریک و کشیده داشت. خوشاخلاق و شوخطبع بود. پدرش با همان شرایط سخت و دشوار، انارگل را تا صنف چهارم مکتب حمایت کرد. ولی بعد از آن، شرایط دشوار باعث شد شریف از حمایت دخترش دست بکشد.
انارگل با عشق و علاقه تا صنف چهارم درس خواند، اما بعد از آن دنیایش تغییر کرد. پدرش نتوانست از او حمایت کند، بلکه به جای حمایت، او را از مکتب منع کرد. انارگل مقاومت زیادی کرد. چندین بار به صورت پنهانی به مکتب رفت، ولی در آخر خشم پدرش از حد گذشت و تمام کتابهای او را پیش چشمش آتش زد.
داغ مکتب رفتن برای همیشه در دل انارگل ماند.
انارگل دوازده ساله بود. قادر که یک خانه را گذرانده بود، عاشق او شد. قادر مرد پولداری بود. او شش ماه در ایران کار میکرد و شش ماه دیگر را در افغانستان میگذراند. ازدواج قادر با همسرش نیز اجباری بود. آنها صاحب یک فرزند بودند، ولی قادر نه با فرزندش و نه با همسرش رفتار درستی داشت.
جنجالهای خانوادهگیشان سالها طول کشید. در آخر هم قادر پسرش را یتیم کرد و زنش را طلاق داد. قادر به خاطر ثروتش بین مردم احترام خاصی داشت. هر دختری را که انتخاب میکرد، خانوادهی دختر رد نمیکرد.
عشق انارگل در دوازده سالگیاش بر دل قادر شعله کشید. او نتوانست جلوی احساساتش را بگیرد. خودش با پدر انارگل راجع به این موضوع صحبت کرد. او بیپرده گفت: «من از انارگل، دختر شما، خوشم آمده است. اگر اجازه شما باشد، میخواهم با او ازدواج کنم.»
چون قادر مرد پولداری بود، شریف، پدر انارگل، هیجانزده قبول کرد و گفت: «من خوشبختم که مثل شما داماد پیدا کردم.» اما مادر انارگل به قادر گفت: «من فعلاً مخالف عروسی دخترم استم؛ چون او زیاد کوچک است. شما تا پانزدهسالگیاش صبر کنید.» قادر قبول کرد. او برای شریف، پدر انارگل، دو برابر رسم و رواجشان گله و مصارف طویانه را نیز پرداخت کرد.
شریف به خاطر پول زیادی که از قادر گرفته بود، خودش را گم کرد. او بدون رضایت انارگل، وی را با قادر نامزد کرد. قادر عجله داشت که در جریان نامزدی عقدشان بسته شود. پدر دختر نیز مخالفت نکرد و حرف قادر را پذیرفت. پدر انارگل بدون اجازه و حتا اطلاع دخترش، عقد او را بست. قادر در جریان نامزدی به قیمت صد هزار افغانی برای انارگل طلا خرید. اما انارگل هیچ حسی نسبت به قادر نداشت؛ چون قادر تقریباً همسن و سال پدرش بود. او بارها به مادرش گفت که این ازدواج را قبول ندارد. طلاهایی را هم که قادر برایش آورده بود، هیچگاه استفاده نکرد. همه را در یک بکس و در جایی امن گذاشته بود.
تقریباً دو سال از نامزدیشان گذشته بود که قادر بحث ازدواج را پیش کشید. به پدر انارگل گفت: «دوران نامزدی بیشتر از این خوب نیست. مردم هزاران حرف درمیآورند. ما باید ازدواج کنیم.» شریف، پدر انارگل، از اینکه آنها باهم ازدواج میکردند خوشحال بود. به همین خاطر قبول کرد. چون همهیشان و حتا قادر میدانستند که انارگل راضی به این ازدواج نیست، حرفهایشان را از او پنهان میکردند.
انارگل کمکم متوجه ماجرا شد. بعد از آن مخالفتش را بیشتر کرد. او به پدرش گفت: «هر چیزی را که بهعنوان گله و طویانه گرفتهای، پس بده. من با او ازدواج نمیکنم. همه طلاهایی را که به من آورده بود، بدون استفاده در یک بکس گذاشتهام، آنها را هم به قادر تحویل بدهید.»
اما شریف بدون گوش دادن به حرفهای دخترش، او را شدیداً لتوکوب کرد؛ طوری که تمام بدنش زخمی و سیاه شد.
شریف حرفهای انارگل را از همه پنهان کرد. سپس او را داخل یک اتاق انداخت و دروازه را بست. انارگل از اتاق سر و صدا میکرد و میگفت: «قادر و پولش را نمیخواهم.» روزبهروز نفرتش نسبت به قادر بیشتر میشد. پدرش او را پنج شبانهروز در اتاق حبس کرد تا راضی به ازدواج شود، اما انارگل قبول نکرد. بعد از آن مادرش او را از اتاق بیرون آورد. کمکم مردم هم باخبر شدند که شریف به خاطر ازدواج اجباری دخترش را در اتاق حبس کرده است.
جنجالها ادامه داشت. انارگل بعد از زندانیشدن در خانه، از طریق تلفن با محمد آشنا شد. محمد خبر نداشت که انارگل با کسی دیگر عقد کرده است. انارگل هم چیزی برایش نگفته بود؛ چون خودش نیز از عقدش خبر نداشت.
در واقع، لتوکوب زیاد و تهدیدهای خانواده برای ازدواج با قادر، انارگل را مجبور کرد تا با محمد قرار فرار بگذارد و برود.
وقتی قادر باخبر شد که انارگل با کسی دیگر فرار کرده است، خانوادهی دختر را تحت فشار قرار داد. برایشان اخطار داد که به زودی ناموسم را پیدا کنید.
محمد که خبر نداشت انارگل نامزد کسی دیگر است، وقتی او و خانوادهاش از قضیه اطلاع پیدا کردند، خشمگین شدند و جای انارگل را به خانوادهاش آدرس دادند. شریف با چند تن از قومهایش مسلحانه دنبال انارگل رفت. انارگل که داد و فریاد میزد، به محمد میگفت: «من آن ازدواج را قبول ندارم. آن ازدواج خواست پدرم است، مرا به دست آنها نسپارید.» اما خانوادهی محمد قبول نکردند و انارگل را تسلیم پدرش کردند.
انارگل را پس از دو شبانهروز از خانهی محمد پس آوردند. شریف، پدر انارگل، او را آنقدر لتوکوب کرد که هیچ جای سالم در بدنش نمانده بود. قادر با همان وضعیت نیز از انارگل دست نکشید. او اصرار داشت در زودترین وقت با انارگل ازدواج کند.
اما زمانی که تاریخ ازدواجشان مشخص شد، انارگل دانست که دیگر هیچ راهی برای نجاتش باقی نمانده است. او هرچه تلاش کرده بود نتوانسته بود پدرش را راضی کند. نه مخالفتهایش فایده کرده بود، نه فرارش و نه گریه و زاریهایش.
تنها مادرش به انارگل حق میداد؛ اما از ترس شوهرش نمیتوانست به دخترش کمک کند. پدرش او را در حبس همیشگی نگه داشته بود و ارتباط همه را با او قطع کرده بود. انارگل روزبهروز ناامیدتر میشد. از خشونت خانوادگی گرفته تا ازدواج اجباری، همه باعث شده بود که دیگر امیدی به زندگی نداشته باشد.
سرانجام وقتی دید هیچکس صدایش را نمیشنود و هیچ راهی برایش نمانده است، شبی که تنها چند روز به ازدواجش باقی مانده بود، تصمیمی گرفت که حاصل ماهها فشار، خشونت و اجبار بود. او طنابی را به سقف اتاق بست و به زندگی خود پایان داد.
پینوشت: عکس از انترنت









