آنچه در روستا ماند (داستان کوتاه)

نویسنده: زهره حسینی

یادداشت: داستان کوتاه «آنچه در روستا ماند» اثر هنری‌ـ‌ادبی زهره حسینی است؛ روایتی که آیینه‌ی تمام‌نمای وضعیت زنان در زیست‌بوم خشونت‌زده‌ی افغانستان است. داستانی که از بین ۱۱۰ داستان کوتاه که در جشنواره‌ی «اوسانه سی‌سانه» در شهر مزار شریف، در ۲۲ ثور امسال (۱۴۰۵) مقام نخست را از آن خود کرد. این داستان تنها روایت یک زن نیست بلکه نماد و نمونه‌ی زنانی است در زیر یوغ ستم و شکنجه. صداهای خفه‌شده در متن جامعه‌ی سراسر خشونت و ستم. حقیقت آن است که یک داستان کوتاه کاری را پیش می‌برد و تأثیری را خلق می‌کند که یک پروژه‌ی تحقیقی دانشگاهی در برابر آن انگشت به دهان می‌ماند: بی‌پروا عینیت‌بخشی به واقعیت‌هایی است که در زیر پوست جامعه‌ی خشونت‌بار، خشونت‌زده و خشونت‌آفرینی مانند افغانستان جریان دارد. این داستان در ادامه‌ی گفت‌وگوی صمیمانه با نویسنده‌ی همین اثر، زهره حسینی، نشر می‌شود.

قدم شاهی
*
برای من سال‌ها گذشته است؛ اما بعضی مکان‌ها از زمان جلو نمی‌روند. هر بار که به آن نقطه از حافظه‌ام برمی‌گردم روستا هنوز همان‌جاست، ایستاده در کنار اخلاق تند پدر. نه پیرتر شده و نه مهربان‌تر، خاکش همان خاک است: نرم، مرطوب و بودار. انگار همیشه چیزی در خودش نگه داشته که حاضر نیست تحویل زمان بدهد. بوی خاکی که اگر پا رویش بگذاری نه می‌شکند و نه می‌گریزد؛ فقط فرو می‌رود و رد قدمت را نگه می‌دارد، مثل حافظه‌ی آدم‌ها.

ما در حاشیه‌ی همان روستا زندگی می‌کردیم؛ جایی که خانه‌ها بیشتر به ایستادن شبیه‌اند تا ماندن. خانه‌ی ما هم همان‌جا بود؛ البته اگر بشود نامش را خانه گذاشت. تک‌اتاقکی بود با دیوارهای کوتاه کاه‌گلی که ظهرها گرما را در خودش حبس می‌کرد و شب‌ها سرما را پس می‌داد. درِ چوبی‌اش هر بار که باز و بسته می‌شد، ناله‌ی کوتاه می‌کشید؛ صدایی که هنوز هم اگر جایی شبیه‌اش را بشنوم چیزی درون سینه‌ام جمع می‌شود. شب‌ها را به اجبار فقرِ روزگار، من بین پدر و مادرم می‌خوابیدم. فاصله‌ی بدن‌ها آن‌قدر کم بود که نفس‌ها به هم گره می‌خورد؛ اما گرما هیچ وقت مشترک نمی‌شد. خوابیدن میان آن دو شبیه ایستادن لب مرز بود؛ مرزی باریک میان ترس و پناه. گاهی چشم باز می‌کردم و سقف را نگاه می‌کردم؛ سقفی که نه بلند بود نه امن. فقط آن‌قدر پایین آمده بود که حس می‌کردم به سینه‌ام رسیده است. جلوی خانه تپه‌ای بزرگ قد کشیده بود؛ تپه‌ای که بهارها سبز می‌شد و پر از گل‌های خودرو. چوپان‌ها گوسفندان‌شان را آنجا می‌آوردند و زمین زیر پاهای‌شان زنده می‌شد. من گل‌ها را دوست داشتم برای اینکه رنگارنگ و زیبا بودند. همیشه دلم می‌خواست یک دسته‌ی کوچک از آن‌ها برای خودم داشته باشم. مادرم با وجودی اینکه مخالف بود برایم می‌چیدشان. با همان دست‌هایی که ترک داشت. با همان صبری که انگار تمام نمی‌شد. کنار خانه زمین کوچکی از کاکایم بود که ما اسمش را «باغ» گذاشته بودیم. درخت زردآلو، شفتالو و چند ردیف تاک انگور. تابستان‌ها سایه‌ی انگورها تنها پناه ما از آفتاب می‌شد. مادرم آخرای زمستان، وقتی هوا هنوز دندان نشان می‌داد، بیل را بر می‌داشت و زمین را می‌زد. خاکش نرم و مرطوب بود؛ طوری که زیر هر ضربه انگار آه می‌کشید .لابه‌لای زمین بیل‌خورده بوته‌های بادرنگ و رومی را می‌کاشت. با دقت، با امیدی که معلوم نبود از کجا می‌آید. آن روزها نمی‌دانستم امید این‌قدر می‌تواند لجباز باشد. بعد از من مادرم شش‌بار دیگر باردار شد؛ شش‌بار زندگی در تنش جان گرفت و هر بار، پیش از آنکه نامی پیدا کند، خاموش شد. مثل حبابی که روی آب محو می‌شود. آن‌ها که قرار بود خواهرها و برادرهایم باشند، نیامده راه رفتن را بلند بودند؛ راه گریختن را. گاهی فکر می‌کنم آن‌ها باهوش‌تر از من بودند؛ زود فهمیدند زندگی زیر سایه‌ی اخلاق پدر جایی برای ماندن ندارد.

من در آن سال‌ها بچه بودم؛ اما بعضی چیزها را بدنم می‌فهمید. می‌فهمید وقتی مادرم آهسته‌تر راه می‌رود، وقتی بیشتر سکوت می‌کند، وقتی شب‌ها دستش را روی شکمش نگه می‌دارد، انگار چیزی را زیر پوستش پنهان دارد. من اسمش را نمی‌دانستم؛ اما وزنش را حس می‌کردم؛ وزنی که روی همه چیز می‌نشست. روی نفس‌ها، روی دیوارها، روی خاک نرم حویلی، روی همه چیز. حالا که بزرگ شده‌ام می‌دانم آن خانه فقط یک اتاق نبود؛ جایی بود که زندگی در آن پیش از کامل‌شدن یاد می‌گرفت چطور تمام شود.

بدن مادرم برای من اولین جغرافیایی بود که شناختم؛ پیش از آنکه معنای خانه را بفهمم و پیش از آنکه بفهمم امن بودن یعنی چه. بدن او پناه من بود؛ پناهی که خودش هر روز ترک برمی‌داشت، اما فرو نمی‌ریخت. دست‌هایش همیشه بوی خاک می‌داد؛ بوی همان خاک نرم و مرطوبی که صبح‌ها زیر ناخن‌هایش جمع و سپس با آب سرد شسته می‌شد؛ بی‌آنکه کاملا پاک شود. انگار خاک تصمیم گرفته بود بخشی از او بماند. وقتی باردار می‌شد، راه رفتنش فرق می‌کرد: قدم‌هایش آهسته‌تر می‌شدند، نه از ناتوانی که از مراقبت. هر قدم را طوری برمی‌داشت که انگار چیزی شکننده را با خودش حمل می‌کند. شب‌ها که کنارم می‌خوابید، دستش ناخودآگاه روی شکمش می‌ماند؛ حرکت غریزی شبیه نگه‌داشتن چراغی کوچک در باد.

مرگ بچه‌ها در خانه‌ی ما سروصدا نداشت. نه گریه‌ای بود، نه عزایی. فقط یک سکوت تازه اضافه می‌شد به خانه؛ سکوتی که جا باز می‌کرد و می‌نشست کنار بقیه. مادرم هیچ وقت بلند گریه نمی‌کرد. اشکش اگر می‌آمد، بی‌صدا بود؛ می‌لغزید و گم می‌شد. درست مثل همان جان‌هایی که نیامده می‌رفتند. بعدها فهمیدم برخی زن‌ها خوب بلدند چگونه سوگ را قورت دهند؛ بی‌آنکه خفه شوند. هر بار که امیدی در تن او خاموش می‌شد چیزی هم در نگاهش کم نورتر می‌تابید. چیزی که هیچ وقت ندیدم خاموش شود. چیزی که باعث می‌شد هر روز صبح‌ها بلند شود، نان بپزد، به درختان باغ آبرسانی کند، حیاط را جارو بکشد و سفره‌ی صبحانه را پهن کند. او زندگی را مثل کاری که باید انجام شود، ادامه می‌داد. شاید فکر می‌کرد اگر دست از کار بکشد، اگر یک‌بار بنشیند و به همه چیز فکر کند دیگر نتواند بلند شود.

آخرین‌بار که مادر، پسر در شکم داشت، همه چیز به گونه‌ای دیگر تغییر کرد؛ تغییری که سرنوشت را در دستان خود گرفت. آن شب گوسفندی که به دست چوپان گم شده بود خشم پدر را بی‌مهار به خانه می‌ریخت و هوا را سنگین‌تر می‌کرد؛ سنگینی‌ای که نه از گرما بود و نه از تاریکی. چراغ نفتی، نور زرد و لرزانی روی دیوارها می‌پاشید و سایه‌ها را کش می‌آورد. پدر تسبیح را محکم در دست فشرده بود و با قدم‌های کوتاه و ناآرام، زیر خانه راه می‌رفت. گاهی می‌ایستاد. نفسش را با صدا بیرون می‌داد و دوباره راه می‌افتاد؛ انگار چشمش دنبال همان گوسفند گمشده باشد. مادر کنار دیگدان ایستاده بود. دیگِ غذا را آرام هم می‌زد. صدای قل‌زدن غذا زیر نفس‌های خشن پدر گم شده بود و سکوت، تلخ و سنگین روی خانه می‌نشست. مادرم اندکی چرخید، نفسش را جمع کرد و با صدایی که پر بود از ترس و تردید گفت: نگران نباش مرد! خدا بزرگ است. یک گوسفند که ارزش این همه غصه‌خوردن را ندارد. از کجا معلوم که فردا سروکله‌اش پیدا نشود. شاید با گوسفندان همسایه رفته باشد…

هنوز کلمه‌ها کاملا از دهانش بیرون نیامده بودند که پدر ایستاد، با چشمان از حدقه بیرون زده رو به مادرم. در آن زمان یک لحظه ریتم عوض شد، تند و ناگهانی، قدم‌های پدر فاصله‌ی زمین را یکی در میان بلعیدند؛ طوری که انگار پدر نخ نامرئی باشد که به سمت مادر کشیده می‌شود. تسبیح در میان انگشتانش لغزید و به زمین رسید. صحنه چنان بود که انگار سال‌هاست پدر منتظر مانده تا بهانه‌ای برای خالی‌کردن خشمش پیدا کند. خشمی که عادت همیشگی اخلاقش شده بود و حالا از گم‌شدن یک گوسفند برخاسته بود. در آن میان من نظاره‌گر ماجرا بودم؛ ایستاده کنار دیوار، نزدیک به در. پاهایم سفت شده بودند، انگار به زمین دوخته شده باشند. دلم می‌خواست مادرم را صدا بزنم؛ اما اسمش در گلویم گیر کرده بود. نظاره‌گر صدایی که از همیشه بلندتر هاوار می‌کشید، فریاد پدر سقف را می‌لرزاند و بدن مادرم زیر آن جمع شده بود. مشت‌ها پشت سر هم فرود می‌آمدند و من هر بار حس می‌کردم چیزی درون او جابه‌جا می‌شود. دست‌هایش را بالا آورده بود، نه اینکه بخواهد دفاع کند فقط می‌خواست پناه باشد برای بچه‌‌ای که در شکم داشت. مادرم اندکی خودش را عقب کشید و پشتش به دیوار خورد. دیگر دست‌هایش شل افتاده بود کنارش و خودش نیز پهن شده بود روی زمین. پدرم هنوز بی‌رحمانه با لگد و مشت‌های خشمگین بر تن او می‌تاخت. من هم‌چنان ایستاده بودم. نمی‌رفتم جلو. نه چون نمی‌خواستم، چون نمی‌توانستم. پاهایم به من خیانت کرده بودند. دست‌هایم می‌لرزید. دلم می‌خواست کوچک‌تر شوم، دلم می‌خواست ناپدید شوم، دلم می‌خواست مادرم صدایم بزند یا دستش را دراز کند به سمت من. صدای برخورد و کتک قطع شد و پدر یک لحظه ایستاد. نفس نفس می‌زد. سکوت افتاده بود؛ سکوتی که گوش را زخم می‌کرد. مادرم هم‌چنان افتاده و چهره‌اش گویای دردی بود که در بدن داشت. دستش را طوری گذاشته بود روی شکمش که انگار می‌خواست شی‌ای را با زور بر لبه‌ی پرتگاه نگه دارد. نفس‌هایش کوتاه و بریده بود. هر نفس انگار از جایی عمیق‌تر از سینه بالا می‌آمد؛ از جایی که درد نام دارد. پس از چند لحظه، نمی‌دانم چقدر، پدر با گفتن یک کلام خانه را ترک کرد: حقت بود…

بعد از رفتن او چراغ هنوز روشن بود، دیگ غذا هنوز گرم و من هم‌چنان ایستاده کنار در، با چشمانی که خوب بلد بودند چگونه گریه کنند. من تکان خوردم، اولین‌بار بود که بدنم بعد از آن همه ایستادن یادش آمد حرکت کند. آرام جلو رفتم. جرأت نداشتم صدایش بزنم. فقط نزدیک شدم. پاهایم کف زمین صدا داد؛ صدایی کم‌جان اما در آن سکوت بزرگ، ترسناک. مادر سرش را بلند کرد تا نگاهم کند. نگاهی که پر بود از چیز ناگهانی؛ چیزی که در آن لحظه شکل گرفته بود. یک تصمیم. نه آن تصمیم‌های بلند که آدم‌ها در باره‌اش حرف می‌زنند؛ از آن‌ها که خاموش بود، فشرده شبیه مشت. دستش را از روی شکمش برداشت، آرام، انگار اگر تند حرکت کند چیزی فرو می‌ریزد. با همان دست زمین را گرفت و سعی کرد بلند شود. درد از صورتش رد شد، دندان‌هایش روی‌هم فشرده شد، اما صدایی در نیاورد. من جلو رفتم و بازویش را گرفتم. دستش سرد بود، خیلی سردتر از همیشه. با صدایی که به زور می‌شد شنیدش گفت که کفش‌هایت را بپوش می‌خواهم برویم خانه‌ی پدربزرگ. ذهنم پر بود از ترس و سؤال؛ اما چیزی نپرسیدم. بچه‌ها وقتی خطر را حس می‌کنند چیزی نمی‌پرسند. کفش‌هایم را پوشیدم، همان‌طور که ایستاده بودم. مادرم چادرش را برداشت دستم را گرفت محکم؛ از آن محکم‌های مادرانه‌ای که آدم را دلگرم می‌کند. محکمی که می‌گوید اگر رها شوی، می‌افتی. در را که باز کردم هوای شب ریخت داخل اتاق؛ خنک، زنده، آزاد. چراغ نفتی پشت سرمان ماند و سایه‌ها روی دیوارها لرزیدند. مادرم حتا پشت سرش را نگاه نکرد. پا گذاشتیم بیرون. شب روستا بیدار بود. نه فقط بیداری آدم‌ها، که بیداری صداها. پارس سگ‌ها از دور، خش‌خش علف‌ها، صدای آرام آب در جوی. آسمان صاف بود. مهتاب بی‌دریغ می‌تابید و ستاره‌ها آن‌قدر نزدیک بودند که حس می‌کردم اگر دست دراز کنم می‌توانم یکی‌شان را بردارم. بوی پودینه از کنار جوی بلند می‌شد؛ تند و تازه، انگار طبیعت تمام عطر خودش را ریخته باشد وسط این شب. مادرم راه رفتنش شکسته بود. هر قدم با مکث کوتاه بعد قدم بعدی. با هر قدم نفسش بلندتر می‌شد. گاهی ناله‌ای کوتاه از گلویش درمی‌آمد. من دستش را رها نمی‌کردم. می‌ترسیدم اگر رها کنم زمین بخورد یا بدترش اینکه بی‌ایستد. صدایش زدم. سرش را برنگرداند. فقط دستم را محکم‌تر گرفت. راه باریک بود. خاک زیر پا سخت و مرطوب. مادرم لحظه‌ای بی‌اختیار ایستاد و اندکی خم شد. صورتش زیر نور مهتاب بی‌رنگ بود. چشم‌هایش را بست چند ثانیه، و دو‌باره راه افتاد. من اما نفهمیدم که درد فقط درد بدن نیست، وزن چیزی است که دیگر نیست؛ اما هنوز رهایش نکرده. مقصد را نمی‌پرسیدم. می‌دانستم خانه‌ی پدربزرگ است. تنها جایی که اسمش را می‌شد پناهگاه گذاشت. مادرم دیگر ناله نمی‌کرد. فقط نفس می‌کشید. هر نفس با مکثی کوتاه، مکثی دردناک، انگار باید از جایی دور جمع می‌شد و بالا می‌آمد.

با دستی روی شکمش انگار دنبال نشانه‌ای می‌گشت؛ حرکتی، ضربانی، حتا دردی آشنا. می‌فهمیدم که درد چگونه از پاهایش بالا می‌آید از کمر رد می‌شود و به شانه‌ها می‌رسد. اما او راه‌رفتن را قطع نکرد. با همه‌ی این احوال او دستم را رها نکرد. انگار می‌خواست مطمئن شود من هنوز اینجا هستم. من ترسیده بودم اما ترسم شکل تازه‌ای داشت؛ ترسی که آدم را عقب نمی‌کشد، بلکه وادارت می‌کند حواست جمع باشد راه را گم نکنی، زمین نخوری. در آن تاریکی شب، زیر آن آسمان پرستاره، من برای اولین‌بار فهمیدم گاهی راه‌رفتن فقط حرکت پا نیست، اصرار است؛ اصرار به اینکه نمی‌ایستی حتا وقتی بدنت می‌گوید بس است. مادرم این را بلد بود و من با دستان گره‌شده به دست او داشتم یاد می‌گرفتم.

در نزدیکی خانه‌ی پدربزرگ که رسیدیم، نوری ملایم از دل تاریکی جدا شده بود؛ نوری که از پنجره‌ی خانه بیرون می‌ریخت؛ زرد و ثابت، مثل چراغ اتاقی که روشنایی‌اش رو به خاموشی باشد. قدم‌های مادرم در آن لحظه اندکی شتاب گرفت. انگار آن نور آخرین توانش را به پاهای او بخشیده باشد. دیگر نمی‌توانست نفس‌هایش را پنهان کند؛ صدای دم‌وبازدمش با آواز جیرجیرک‌ها درهم آمیخته بود. شکمش جلو آمده و بدنش کمی کج، راه می‌رفت. به در ورودی حویلی که رسیدیم، بوی نان تازه و دود هیزم در هوا حضور داشت. صدای قاشق، صدای جابه‌جا شدن ظرف‌های فلزی. قامت مادربزرگ آن سوی پنجره دیده می‌شد، خم‌شده به سمت زمین. در این خانه زندگی ادامه داشت. مادرم وسط حویلی ایستاد. نه جلو رفت و نه کسی را صدا زد. دستش از دستم شل شد، زانوهایش خم شدند و آرام و بی‌صدا نشست. طوری که احساس کردم فرو ریخت. انگار بدنش تا همان نقطه تاب آورده بود و حالا، زیر نور خانه‌ی پدرش دیگر نیازی به ایستادن نداشت. نفسش برید و سرش افتاد جلو. من ایستاده بودم و نمی‌دانستم چه کاری باید بکنم. آدم‌ها نزدیک بودند؛ اما لحظه انگار بزرگ‌تر از من ایستاده بود. آن دقایق نمی‌دانم چطور، ولی بی‌هوا خاله مریم را صدا زدم؛ فریادی که از ترس بلند می‌شود نه از صدا. خاله مریم دوان دوان خودش را به ما رساند. پشت سرش مادربزرگ و پدربزرگ آمدند. هر کدام چیزی می‌پرسیدند و ما جانی برای جواب‌دادن نداشتیم. مادربزرگ به کمک شوهرش زیر بغل‌های مادر را گرفت و آرام از زمین جدایش کرد. خاله مریم با دست‌های لرزان کنار من ایستاده بود. چراغ اتاق روشن بود، غذا روی دسترخوان، شب تازه شروع شده بود؛ اما برای مادرم در آن حویلی چیزی برای همیشه به اتمام رسید. مادر را داخل اتاق بردند و روی تشک کنار دیوار خواباندند. خاله کنار مادرم نشست و پدربزرگ لحظه‌ای ایستاد تا نگاه‌شان کند. بعد برگشت سمت من و آرام مقابلم نشست. دست‌هایش را گذاشت روی شانه‌هایم. صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم. صدای سرفه‌ی آرامش. بوی لباسش که از عطر خوش بدنش برخاسته بود. صورتم را بوسید و گفت اگر خوابت گرفته، آرام بخواب عزیزم. من اما خوابم نمی‌آمد.

آن شب هیچ کس بلند حرف نزد. خانه آرام بود. چراغ نفتی تا دیر وقت روشن ماند. مادرم گاهی از شدت درد تکان می‌خورد. نفسش تغییر می‌کرد، اما پدربزرگ بی‌آنکه بلند شود گوش می‌داد. انگار گوشش برای شنیدن نفس‌های ما تنظیم شده بود. من دراز کشیده بودم گوشه‌ای از خانه. چشم‌هایم اما باز بود خیره به سقف؛ سقفی که آمده بود پایین تا به سینه‌ام برسد. چراغ تا آخر شب روشن نماند. نمی‌دانم چه وقت ولی خاموش شد تا چشم باز کردم نوری دیگری در اتاق بود؛ نوری که از پنجره می‌آمد. رنگ پریده و بی‌صدا. هوا بوی سحر می‌داد؛ بوی چیزی که تازه شروع شده؛ اما هنوز جان نگرفته. اول مادرم را دیدم، روی همان تشک خوابیده بود، اما شب انگار از او چیزی را برده باشد؛ شکمش صاف افتاده بود نه مثل قبل. دست‌هایش کنار پهلو رها شده بودند، بی‌حرکت، بی‌قصد نفس می‌کشید. نفس‌هایش سبک بودند؛ کم عمق، انگار فقط برای زنده‌ماندن کافی باشند. نگاهش کردم چیزی در دلم فرو ریخت. آرام مثل وقتی که می‌فهمی چیزی را گم کرده‌ای که دیگر نمی‌شود پیدایش کرد. بدن مادرم خالی بود؛ نه فقط از بچه که از انتظار. از آن حالت مراقبتی که همیشه همراهش بود. دستی که شب‌ها ناخودآگاه روی شکمش می‌رفت، حالا بی‌جا افتاده بود. انگار مقصدش را فراموش کرده باشد. خواستم صدایش بزنم، اسمش تا لبم بالا آمد اما همان‌جا ماند. نخواستم چیزی که تازه شکل گرفته بود بشکند. سکوت این اتاق شبیه سکوت خانه‌ی پدر نبود. این یکی درد داشت اما تهدید نمی‌کرد. مادرم چشم‌هایش را باز کرد. مدتی طول کشید تا نگاهم را پیدا کند. وقتی پیدا کرد لبخند نداشت؛ فقط نگاهم کرد. چشم‌هایش نه خشم داشت، نه ترس. چیزی در آن خاموش بود. انگار بخشی از آن، شبانه بی‌خبر رفته و بدنش جا مانده باشد. من تکیه به دیوار نشسته بودم، پاهایم جمع شده بود، کوچک‌تر از همیشه. دلم می‌خواست نزدیکش شوم، اما نمی‌دانستم کجا، نمی‌دانستم کدام بخش از بدنش هنوز امن است. حس می‌کردم لمسش درد را واقعی‌تر می‌کند. خانه آرام بود، صدای خفیفی از حویلی می‌آمد. بوی چوب سوخته، چای و صدای قدم‌هایی که آرام راه می‌رفتند. آدم‌ها بودند، اما دور. آن‌قدر دور که مزاحم این لحظه‌ها نشوند. مادرم دوباره چشم‌‌هایش را بست، نفس گرفت. من همان‌جا فهمیدم که بعضی دردها نه فریاد دارند، نه اشک؛ فقط جا خالی می‌کنند. آن صبح من برای اولین‌بار دیدم بدن یک آدم می‌تواند زنده بماند در حالی که چیزی از درونش کم شده باشد؛ چیزی که دیگر هیچ وقت بر نمی‌گردد.

پایان…

به اشتراک بگذارید: