نویسنده: ع. شادبیگ
وقتی جنگ ایران و امریکا شروع شد، من در ایران بودم. از زمان شورشهای داخلی، درسها به صورت آنلاین برگزار میشد؛ اما در روز دوم جنگ، دانشگاه را تعطیل کردند و مسئول گیت دستور داد: «خوابگاه را تخلیه کنید و دانشجویان بینالمللی باید از کشور خارج شوند.»
روز دوم جنگ، ناچار به سوی افغانستان آمدیم. اتوبوسی که از طرف دانشگاه گرفته شده بود، ما را در مشهد پیاده کرد، کرایه را دو برابر گرفت و رفت. وقتی به ترمینال رفتیم، پلیس انتظامی پاسپورتهای ما را گرفت و نفری یک میلیون تومان پول خواست تا ما را با موترهای سواری به مرز بفرستد؛ در حالی که کرایهی مشهد تا دوغارون بیش از ۴۰۰ هزار تومان نبود. به ما اجازه ندادند خودمان موتر بگیریم و تا زمانی که پول را واریز نکردیم، پاسپورتها را پس ندادند. میگفتند: «وضعیت جنگی است و هر طور دلمان بخواهد با شما رفتار میکنیم.» ناگزیر به درخواستشان تن دادیم و با موترهای سواری پراید به سوی مرز راه افتادیم.
در مرز، با یک هفتخوان رستم روبهرو شدیم. نخست، ایست بازرسی پلیس انتظامی بود که با نشان دادن پاسپورت و کارت دانشجویی، بدون مشکل عبور کردیم. سپس به ایست بازرسی اطلاعات سپاه رسیدیم؛ بازرسی بدنی انجام دادند، محتویات موبایلها را بررسی کردند، کولهپشتیها و چمدانها را گشودند و تمام وسایل ما را به زمین ریختند. مأموری که با دقت همهچیز را میدید و به آنسو پرت میکرد، میگفت: «حالا که کشور ناامن شده، با خودتان گفتید دیگر این کشور به درد نمیخورد، برویم کشور خودمان، ها؟»
مأموران طوری با ما رفتار میکردند که انگار مسبب جنگ ما هستیم یا به دلخواه خودمان از ایران خارج میشویم؛ در حالی که از وزارت علوم به ما دستور داده شده بود کشور را ترک کنیم.
پس از عبور از این مرحله، کمی احساس راحتی کردم و گفتم هرچه بود، بالاخره از شرش خلاص شدیم. اما گیت مرزی نیز کم از خوان رستم نداشت. بسیاری از دانشجویان اقامتشان تمام شده بود و کنسولی دانشگاه به آنها اقامت نداده و گفته بود: «ما صحبت کردهایم، از مرز بدون مشکل عبور میکنید و دوباره هم میتوانید برگردید.» اما این یک دروغ آشکار بود و هیچ هماهنگیای انجام نشده بود. ساعتها منتظر ماندیم و در نهایت، به دانشجویانی که اقامت نداشتند، خروجی قطعی دادند؛ یعنی اگر دوباره برگردند، باید هزینهی زیادی بپردازند و دوباره ویزا بگیرند تا به درسهایشان برسند.
پس از آن، به خوان طالبان رسیدیم. در مرز، طالبان همه را صف کرده بودند، موبایلها را میگرفتند و به غرفه میبردند. پس از ده تا پانزده دقیقه، اگر موردی نبود، موبایل را پس میدادند. موبایل مرا سه بار بررسی کردند و هر بار از من رمز خواستند. ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود؛ زمان در نظرم متوقف شده بود. پیش چشمم، پسر جوانی را دیدم که با ویزای کارگری به ایران آمده بود؛ دو طالب مسلح او را با خود بردند. نامش احمد بود. نیم ساعت پیش از بازداشت، با هم آشنا شده بودیم. احمد، یک هزارهی اسماعیلیه از بغلان بود. حدود نه ماه در ایران کارگری کرده بود، اما چون اقامتش تمدید نشده بود، مجبور شده بود به وطن برگردد. حدود سی سال داشت، مکتب نرفته بود، اما بلندقد و خوشصحبت بود. اینکه چه بر سرش آمد و در موبایلش چه یافتند، هرگز نفهمیدیم.
در مرز با یک استاد دانشگاه هم آشنا شدم. میگفت استاد دانشگاه خاتمالانبیین است و دکترای تاریخ دارد. هزاره بود و سه دخترش را همراهی میکرد که هر سه دانشجو بودند. موبایلش را که گرفتند، لحظهای بعد یک طالب مسلح آن را از دستش گرفت و او را با خود برد. از سرنوشت او نیز چیزی نفهمیدیم.
سه دخترش حیران و سرگردان مانده بودند. طالبان به آنها میگفتند بدون همراه نمیتوانید بروید و موتروانها هم میگفتند بدون همراه اجازه نداریم آنها را ببریم. پس از تلاش بسیار، سرانجام یکی از موتروانها را راضی کردیم. همسر یکی از دوستانم رفت و گفت این دختران از اقارب ما هستند و طالبان اجازه دادند همراه ما بیایند. سپس با هم به سوی هرات حرکت کردیم.
در بین راه، موبایلها را بررسی کردیم تا ببینیم طالبان چه چیزی را جستوجو کردهاند. اینکه چقدر با دقت گالری و فایلها را دیده بودند دقیقاً معلوم نشد، اما در واتساپ همهی ما دو کلیدواژه را جستوجو کرده بودند: «طالبان» و «مقاومت». هر مقاله، یادداشت و حتی چت معمولی که این دو واژه در آن بود، بالا میآمد و طالبان همانها را میخواندند و احتمالاً بر اساس همین موارد، افراد را بازداشت میکردند.
شامگاه بعد از گذشتن چند ایست بازرسی طالبان، به هرات رسیدیم. شهر، ساکت و خلوت و آرام بود. رفتو آمدها را که نظاره میکردم زنان اندکی دیدم که با لباسهای حجاب عربی میگشتند. یادم آمد که در نظام جمهوری نیز یکبار همین مسیر طی کرده بودم، آن زمان، شهر هرات پر جنبوجوشتر بود و مردمانش زندهتر و با رمقتر. حال اما، شهر را خلوت، مردمانش را خسته و افسرده یافتم. آن زمان، موتر پلیس را که میدیدم احساس امنیت میکردم؛ اما این بار همان موتر پلیس مایهی ترس من بود. یک چیز اما تغییر نکرده بود، در آن زمان از طالبان میترسیدم که مبادا سر و کلهاش پیدا شوند و ما را به رگبار ببندد و اینبار نیز همین ترس را داشتم. با هر عبور موتر پلیس و به هر ایست بازرسی که میرسیدیم این ترس چند برابر میشد.
همان شب، بدون معطلی به ترمینال رفتیم و با اتوبوس «۵۸۰» به سوی کابل راه افتادیم. طالبان قانون وضع کردهاند که مسافران باید کفشهایشان در اتوبوس دربیاورند، داخل پلاستیک بگذارند و با خودشان داشته باشند. در اتوبوس از شدت بوی پا، نفس کشیده نمیشد. سرم درد گرفته بود و حالم بههم خورده بود. دو قرص خوابآور را خوردم و بعد از لحظهای دیگر یادم نیست تا اینکه فردا ظهر در قندهار از خواب بیدار شدم. حدود یک ساعت که در شهر قندهار توقف کردیم حتا یک زن را هم ندیدم. انتظار داشتم زنان را با برقع ببینم؛ ولی شهر را آنثدر خالی از زنان هرگز تصور نمیکردم. با خودم میگفتم زنان کجایند؟ آیا اجازهی بیرون شدن ندارند یا در بیرون از خانه امنیت ندارند؟
هرچه بود، زنان در شهر نبودند، شاید در پستوی خانهها نفس میکشیدند. شهر کاملا چهرهی مردانه گرفته بود و به نظرم خشک، خشن و آزار دهنده رسید. شهری که رنگ و سُرور و شادمانی نداشت؛ اما طالب و اسلحه و موترهای نظامی بسیار بودند.
به سوی کابل که آمدیم، از بازرسیهای زیادی گذشتیم. گاهی هم طالبی در موتر بالا میشد و نگاهی به این و آن میکرد و پایین میشد. بازرسی جدی انجام نگرفت تا اینکه به میدان وردک رسیدیم. در آنجا همهی ما را از موتر پیاده کردند. تمام وسایل ما را بیرون آوردند و با دقت بررسی کردند. یکی از دوستانم باخودش شطرنج آورده بود. پرسید: «این چیست؟» دوستم با نگرانی گفت: «شطرنج اس.» سرباز طالب، برای اولینبار بود که کلمهی شطرنج را میشنید. به سرباز دیگری که پشت سرش بود به زبان پشتو گفت شطرنج چه است؟ او هم نمیدانست، چون جوابی نداد. طالب رویش را به سمت ما کرد و گفت: «برای قمار اس؟» که چندین نفر یک صدا گفتند: «نه نه نه. با این بازی میکنند. قمار نمیزنند.» سرباز طالب، مهرهی اسپ را در دست گرفته بود و همانطور که یکبهیک ما را صف کرده بود و نگاه میکرد، به مهرهی اسپ هم نگاهی میانداخت.
دیگران را نمیدانم؛ اما من واقعاً ترسیده بودم. ما توضیح داده بودیم که از ایران آمدهایم، ولی آنان باز هم از ما تذکرهی برقی میخواستند. ما همه پاسپورت داشتیم، اما پاسپورت را قبول نداشتند، میگفتند: «تذکرهی برقی!». هر کتاب و کتابچهای را که میدید، میپرسید این چه است؟ ما که توضیح میدادیم گوش نمیکرد. برای سرباز طالب، مهرهی اسپ، چیزی جالب و عجیب آمده بود، از دستش زمین نمیگذاشت. شاید شانس آوردیم که توجهاش به آن مهره جلب شد و از آن سه دختر اصلاً نپرسید که همراهتان کجاست. بعد از نیمساعتی که همهچیز را بررسی کردند، ما را اجازه دادند سوار موتر شویم.
به سوی کابل راه افتادیم. در مسیر باز هم به دو ایست بازرسی برخوردیم؛ اما بدون اینکه وسایل ما را ببینند و تفتیش بدنی کنند، از آنها گذشتیم. شامگاه در ترمینال، واقع در کمپنی کابل، رسیدیم.
از کمپنی که به سوی دشت برچی میآمدم، حس بهتری داشتم، از رفتوآمدها و جنبوجوشی که در برچی وجود داشت حس خوشایندی به سراغم آمد؛ حسی که شاید تنها در برچی میتوان تجربهاش کرد. با آن هم، با هر گشت موتر طالب، این حس خوشایند از سرم میپرید و جایش را ترس هولناکی فرامیگرفت.
در اینجا، در زیر حاکمیت طالبان، فقط یک چیز ماندگار است و آن ترس است؛ ترسی ناشی از دستگیری، ترسی ناشی از شکنجه و ترسی ناشی از مرگ؛ زیرا نظام طالبان، کارش دستگیری، شکنجه و مرگ است. گاهی به بهانهی چند تار موی، گاهی به بهانهی لباس نامناسب و گاهی نیز به بهانهی نداشتن ریش بلند مردم را بازداشت و شکنجه میکنند. من هنوز در برچی قدم میزنم و با همین ترس زندگی میکنم.
پینوشت: عکس از انترنت









