صدیقه و معصومه؛ روایتی از مرگ‌های خاموش

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۴)
نویسنده: ممتاز حسینی

در شرایطی که کمبود امکانات پزشکی برای صحت جامعه خطرناک است، چه رسد به نبود آن، بسیاری از قریه‌های افغانستان، به‌ویژه مناطق مرکزی، از نبود امکانات پزشکی و درمانی رنج زیادی می‌برند. تبعیض در نظام خدمات و امکانات درمانی بسیار عمیق است.

قربان، ولد یوسف، در یک منطقه‌ی دوردست ولسوالی اشترلی ولایت دایکندی به دنیا آمد. پدرش فرزندان زیادی نداشت و قربان تنها امید خانواده‌اش بود. در منطقه‌ی‌شان امکانات درسی وجود نداشت و مردم به فکر درس و تحصیل نبودند. زمانی که پسر یا دختر به سن بلوغ می‌رسید، بر ازدواجش تأکید می‌شد. به همین دلیل، قربان نیز بی‌سواد ماند.

قربان با گذشت زمان قد کشید و بزرگ شد. پدر و مادرش اصرار داشتند که زودتر ازدواج کند. او در بیست‌سالگی تصمیم به ازدواج گرفت. تا آن زمان با دختر مامایش، صدیقه، رابطه‌ی پنهانی داشت و کسی از آن خبر نداشت. در همان سن، کم‌کم سوز عشق صدیقه در دلش شعله کشید و دیگر نتوانست جلوی احساساتش را بگیرد. سرانجام، مسأله‌‌ی ازدواج با صدیقه را با خانواده‌اش مطرح کرد.

خانواده‌اش که از پیش بر ازدواج او تأکید داشتند، خوشحال شدند و دو روز بعد به خواستگاری صدیقه رفتند. خانواده‌ی صدیقه با شنیدن این موضوع ناراحت شدند، زیرا دوستی‌شان را بر خویشاوندی ترجیح می‌دادند. به همین دلیل، مخالفت زیادی کردند. اما صدیقه در برابر خانواده‌اش ایستاد و گفت: «من قربان را دوست دارم و می‌خواهم با او ازدواج کنم، حالا دل‌تان قبول می‌کنید یا خیر.» پس از آن، خانواده‌اش ناگزیر پذیرفتند. خویشاوندی صورت گرفت و خانواده‌ی قربان مصارف عروسی و طویانه را پرداخت کردند. پس از تعیین تاریخ، قربان و صدیقه بدون تشریفات ازدواج کردند.

صدیقه پس از ازدواج، تا یک سال با خانواده‌ی شوهرش یک‌جا زندگی کرد، اما پس از آن، به دلیل دعوا و جنجال خانوادگی جدا شدند. آن‌ها در یک خانه‌ی کوچک کاه‌گلی، جدا از خانواده‌ی پدری، زندگی می‌کردند. قربان و صدیقه زوجی صمیمی بودند و زندگی ساده و آرامی داشتند.

پس از چهار سال، علایم بارداری در صدیقه ظاهر شد، اما خودش مطمئن نبود. امکانات صحی نیز وجود نداشت تا بررسی کند. به همین دلیل، قربان بی‌اشتهایی، سرگیجه و دل‌بدی صدیقه را به مادرش گفت. مادر صدیقه آمد و او را نزد دایه‌ی محلی برد. دایه پس از معاینه گفت: «بدون شک، صدیقه باردار است.» صدیقه خوشحال و هیجان‌زده شد و پس از بازگشت به خانه، فوراً خبر را به قربان داد. او نیز از شدت خوشحالی برق در چشمانش افتاد.

دو ماه از بارداری گذشته بود که صدیقه دچار نفس‌تنگی و پندیدگی دست‌وپا شد. مشکلاتش هر روز بیشتر می‌شد، اما او به فکر خودش نبود و تنها به سلامت طفلش می‌اندیشید. با این حال، این وضعیت به مرور بر طفل نیز اثر گذاشت.

پس از هفت‌ماهگی، دیگر ضربان قلب جنین را حس نمی‌کرد. چون امکانات پزشکی و قابله‌ای وجود نداشت، نمی‌توانست به داکتر مراجعه کند. مشکلش را با زنان محل در میان می‌گذاشت تا شاید راهی پیشنهاد کنند. می‌گفت: «چند وقتی می‌شود که ضربان جنین را حس نمی‌کنم.» اما پاسخ‌ها متفاوت بود؛ برخی می‌گفتند طفل ضعیف است و برخی دیگر می‌گفتند شاید او نتواند ضربان را تشخیص دهد.

صدیقه با ترس و نگرانی، دوران بارداری را پشت سر گذاشت. ساعت دوی بعد از ظهر، دردهای شدید زایمانش آغاز شد. کسی در کنارش نبود. خانه‌‌ی‌شان در دل کوه و در جای بلندی قرار داشت و شوهرش برای کار در زمین‌های زراعتی رفته بود و تا شب آن‌جا می‌ماند.

صدیقه تلفن نداشت تا به مادرش زنگ بزند. فقط دردهای شدید زایمان را تحمل می‌کرد و چشم‌انتظار شوهرش بود. پنج ساعت تنها درد کشید تا اینکه شوهرش از کار برگشت. قربان با دیدن صدیقه دست‌وپایش را گم کرد و نمی‌دانست چه کند. چون صدیقه تنها بود، نتوانست دنبال مادرش هم برود. فقط ساکت و درمانده کنار او ماند.

خون‌ریزی شدید شروع شد. صدیقه فریاد می‌زد و تمام بدنش پر از عرق شده بود. او بر اثر خون‌ریزی زیاد دوام نیاورد. کم‌کم صدایش خاموش شد و بدنش سست گردید. همان لحظه طفلش به دنیا آمد. قربان، وحشت‌زده، نوزاد را بلند کرد و دست‌وپایش را لمس نمود، اما هیچ عکس‌العملی ندید. بدن طفل سرد و بی‌حرکت بود. فهمید که نوزاد از بین رفته است.

بعد به سوی صدیقه دوید. دید که او نیز در خون غرق شده و نفس‌های آخرش را می‌کشد. هرچه فریاد زد، پاسخی نشنید.
سرانجام اقوام نزدیک‌شان از مرگ صدیقه باخبر شدند. مادر صدیقه آمد و روی جنازه‌ی دخترش افتاد و فریاد می‌زد.

صدیقه، قربان را در دنیای پر از درد تنها گذاشت و با طفلش برای همیشه رفت. قربان تا مدتی مرگ او را باور نمی‌کرد، در حالی که خودش جسدش را دفن کرده بود. بعد از مرگ صدیقه، وضعیتش آشفته شد و گاهی خیال می‌کرد او زنده است. از خانه دل‌سرد شده بود. پدرش آمد و او را با خود به خانه‌اش برد. حضور پدر و مادرش کمی دردش کم کرد.

مدت زیادی گذشت و قربان کم‌کم با مرگ صدیقه کنار آمد. پدرش، یوسف، بدون مشورت با او، به خواستگاری معصومه، دختر قادر، رفت. مقدار زیادی پول به‌عنوان گله پیشنهاد داد و پدر معصومه نیز بدون رضایت دخترش آن را پذیرفت. معصومه قربانی این معامله شد. اختلاف سنی‌شان زیاد بود و پسر تقریباً دو برابر دختر سن داشت.

مادر معصومه نگران بود، اما نتوانست جلو تصمیم شوهرش را بگیرد. سرانجام، مراسم عروسی بسیار ساده برگزار شد. معصومه پس از ازدواج نیز حاضر نبود با قربان زیر یک سقف زندگی کند. چند بار از خانه فرار کرد، اما چون پدرش با خانواده‌ی شوهرش هم‌دست بود، چاره‌ای جز تحمل نداشت. قربان نیز به دلیل نپذیرفتن زندگی از سوی او، بارها او را لت‌وکوب کرد.

با گذشت زمان، معصومه ناچار شد با زندگی کنار بیاید. پس از شش سال باردار شد. قربان از این خبر بسیار خوشحال بود، زیرا سنش از چهل گذشته و هنوز صاحب فرزند نشده بود.

اما معصومه نیز در دوران بارداری دچار نفس‌تنگی، سرگیجه، سردرد و پندیدگی دست‌وپا شد. قربان نگران بود، چون همین علایم را در همسر قبلی‌اش دیده بود. با این حال، در منطقه هیچ امکانات درمانی وجود نداشت. زنان اگر در دوران بارداری یا زایمان دچار مشکل می‌شدند، راه درمانی در دسترس نبود.

پس از ماه چهارم، معصومه دچار آب‌ریزی و خون‌ریزی مداوم شد. با درد و رنج فراوان دوران بارداری را گذراند تا زمان زایمان فرارسید. این‌بار قربان در خانه بود. رفت و مادر معصومه را آورد. وقتی مادرش رسید، دید که معصومه در گوشه‌ای افتاده و چشمانش بسته است و بدنش از خون خیس شده. با نگرانی به قربان گفت که باید هرطور شده او را به مرکز صحی برسانند.

در منطقه موتر نبود. قربان چند نفر را جمع کرد و معصومه را روی تخته‌ی چوبی بستند. راه دشوار و کوهستانی اشترلی را طی کردند. فاصله‌ی طولانی، حدود هشت ساعت راه از میان کوه و دره، با درد زایمان همراه بود. معصومه این مسیر سخت را تحمل کرد، اما پیش از رسیدن به مرکز صحی، طفلش در راه به دنیا آمد. طفل به اکسیژن نیاز داشت، اما امکاناتی نبود و در همان مسیر جان داد.
خود معصومه نیز به دلیل خون‌ریزی شدید بی‌هوش شد. او را به شفاخانه رساندند. قربان به دنبال قابله و داکتر دوید. سرانجام قابله‌ای آمد و گفت که شفاخانه امکانات و داروی لازم ندارد و فقط یک پیچکاری در دسترس است. همان را تزریق کردند، اما مؤثر نبود. معصومه نیز در برابر چشمان شوهر و مادرش جان داد.

روایت زندگی صدیقه و معصومه، روایت زندگی بسیاری از زنان افغانستان است؛ زنانی که بی‌صدا، در گوشه‌وکنار این سرزمین، با دردهای‌شان دفن می‌شوند، بی‌آنکه کسی صدای‌شان را بشنود.

پی‌نوشت: عکس از انترنت

به اشتراک بگذارید: