گزارشگر: عارف شادبیگ
انسیه حیدری، دختری بیستساله است که مانند هزاران دختر افغانستان، روزی رویاهای بزرگی در سر میپروراند: او رویای دندانپزشکشدن را داشت؛ رویایی که با یک تصمیم سیاسی، یکشبه دود شد و به هوا رفت. او شاگرد صنف دهم مکتب بود که طالبان بر افغانستان مسلط شدند. دروازههای مکتب نهتنها بر روی او، بلکه به روی تمام دختران این سرزمین بسته شد؛ گویی نه یک ساختمان، بلکه آیندهی یک نسل قفل خورد. بر اساس گزارش ملل متحد، بیش از یک میلیون دختر افغانستان از تحصیل بازماندهاند؛ آماری که پشت هر عدد آن، انسیهای با رویاهای ازدسترفته نشسته است.
امروز، نزدیک به پنج سال از آن روز میگذرد. انسیه دیگر دانشآموز نیست؛ او گرافیکدیزاینر و نویسندهای جوان است که در همین فضای محدود و پر از «نمیشودها»، تلاش میکند برای خود و دیگر دختران، راهی تازه باز کند. او اکنون کتابی با عنوان «زخمها رازِ زندگیاند» را برای چاپ آماده کرده است؛ کتابی که حاصل تجربههای تلخ این سالهای دشوار است. این گزارش، روایت تلاشهای اوست؛ روایت دختری که در میانهی تاریکی، به قلم پناه برد و با امید، در برابر ناامیدی ایستاد.
درهای بسته
همان روز اول، انسیه با خودش فکر کرد: «شاید فردا دروازههای مکاتب باز شود.» فردا آمد و دروازه باز نشد. هفتهها گذشت و هیچ خبری از بازگشایی مکاتب نبود. او هر روز صبح، پیش از طلوع خورشید، با امیدواری بیدار میشد، اما هر روز، خبری جز محدودیتهای تازه نمیشنید. در کوچهها، دخترانی که روزی با لباس مکتب راه میرفتند، دیگر دیده نمیشدند. سکوت، جای شور و شوق گذشته را گرفته بود. در خانه نیز ناامیدی و نگرانی بر همهی اعضای خانواده سایه انداخته بود.
انسیه آرامآرام احساس میکرد شمع امید در وجودش خاموش میشود. چیزی در درونش میشکست. حس میکرد از همسنوسالهایش، از زندگیاش و از جهان عقب مانده است.
قلم؛ تنها پناهگاه
انسیه در روزهای اول، همه راههای ممکن را امتحان کرد. از مسئولان پرسید، به دنبال کلاسهای مخفی گشت، اما هر بار، همان جواب تکراری را شنید: «نمیشود.» تا اینکه یک روز، قلم به دست گرفت. اولین جملهای که نوشت، این بود: «امروز، یک روز دیگر از زندگیام گذشت و من هنوز نمیدانم فردای من چه خواهد شد.»
از همان روز، نوشتن برایش تبدیل به یک عادت شد. هر احساسی که داشت، کلمهبهکلمه روی کاغذ میآورد؛ از ترسهای شبانه، از خشم نسبت به شرایطی که حق آموزش را از او گرفته بود و از امیدی که هر روز، مثل شمعی در تاریکی، گاهی روشن میشد و گاهی خاموش میگشت.
یک شب که داشت صفحات دفترش را ورق میزد، فکری به ذهنش رسید: «چرا فقط برای خودم بنویسم؟ چرا برای دخترانی ننویسم که مثل من، در همین روزهای سخت، به دنبال یک امید میگردند؟»
از همان لحظه، نوشتههایش رنگ دیگری گرفت. او دیگر فقط درد دل نمیکرد، بلکه تلاش میکرد با کلماتش، به دختران دیگر بگوید که حتی در تاریکترین روزها، باز هم میتوان راهی پیدا کرد.
گامهای کوچک برای ماندن
انسیه نمیخواست فقط به نوشتن اکتفا کند. او میخواست کاری کند که مفید باشد و شاید راهی تازه برای خود و دیگران ایجاد کند. به همین دلیل، به یادگیری طراحی گرافیک روی آورد. روزها و شبها پشت لپتاپش نشست، با نرمافزارهای مختلف آشنا شد و کمکم مهارتهایش را بالا برد.
بعد از مدتی، تصمیمی گرفت که زندگیاش را دوباره معنا کرد: «دانستههایم را به دیگران هم یاد میدهم.» او شروع به تدریس آنلاین کرد. از همان اتاق کوچک خانهاش، پشت یک میز ساده و با یک لپتاپ، کلاسهای طراحی گرافیک برگزار میکرد. شاگردهایش اغلب دخترانی بودند که مثل خودش، از تحصیل محروم شده بودند.
انسیه در یکی از جلسات تدریس، به شاگردهایش گفت: «اگر طالبان دروازههای مکاتب را بستهاند، اگر زمان و زمانه بر علیه ماست و اگر تمام روزنهها بسته شدهاند، اما هنوز کورسوی امید میدمد. اگر ما به یادگیری ادامه دهیم، آنها هرگز نمیتوانند آینده را از ما بگیرند.»
این جمله، نه فقط برای شاگردانش، بلکه برای خودش هم یک باور شد. با وجود همهی محدودیتها، او تلاش میکرد تا نشان بدهد که یک دختر، حتی در سختترین شرایط، میتواند مسیر خودش را پیدا کند.
اما محدودیتها همچنان پابرجاست. انسیه هر روز با یک مقررهی تازه از خواب بیدار میشود. هر روز با ترس از خانه بیرون میرود، چون میداند که صرفاً به خاطر دختر بودن، ممکن است با تحقیر یا خطر مواجه شود. فضای عمومی، دیگر جایی نیست که یک دختر بتواند در آن احساس امنیت کند. کار آنلاین نیز او را از فضای اجتماعی دور کرده است. میگوید: «این موضوع، نوعی آسیب اجتماعی و انزوا را در زندگی بسیاری از ما ایجاد کرده است.»
رویاهای از دسترفته
در میان همهی این سختیها، یک چیز بیش از همه او را آزرده میکرد: رویای ازدسترفتهاش. آرزوی دندانپزشک شدن، نه فقط برای خودش، بلکه آرزوی تمام خانوادهاش بود. سالها، پدر و مادرش با همین امید زندگی کرده بودند که روزی دخترشان با لباس سفید پزشکی از دانشگاه بیرون میآید. اما این رویا، پیش از آنکه فرصتی برای تحقق پیدا کند، با یک تصمیم سیاسی و یک هجوم ویرانگر، از بین رفت.
انسیه میگوید: «سخت است وقتی بدانی آیندهات را نه تواناییهایت، بلکه شرایطی بیرون از ارادهات تعیین میکند.»
یکی از تلخترین خاطراتش، روزی بود که در یک کورس زبان انگلیسی درس میخواند. ناگهان اعلام شد که دیگر ادامهی حضور برای دختران ممکن نیست و باید آنجا را ترک کنند. آن روز، با چشمانی تر و قدمهایی لرزان، کلاس را ترک کرد.
انسیه میگوید: «آن روز ما از یک فضای آموزشی محروم شدیم. اما امروز که به آن روزها نگاه میکنم، میبینم آن لحظات سخت و ترسناک، در مقایسه با امروز بسیار بهتر بود. حالا حتا جرأت بیرون رفتن از خانه نیز برای بسیاری از ما وجود ندارد.»
با این حال، چیزی که انسیه هنوز از دست نداده، امید به یادگیری است. او میگوید: «شاید رویای اولم از بین رفت، اما هنوز باور دارم انسان میتواند حتی بعد از ویران شدن یک رویا، دوباره برای خودش معنایی تازه از زندگی بسازد.»
او طراحی گرافیک را آموخته، نوشتن را ادامه میدهد و تلاش میکند که برای دیگر دختران، یک روزنهی کوچک از امید باشد.
زخمها؛ راز زندگی
انسیه حیدری نوشتن را در فضای مجازی شروع کرد و برای بیداری، امیدواری و اشتراک تجربههایش مینوشت. اما بعد از مدتی، تصمیم گرفت به نوشتههایش ماندگاری بیشتری بدهد و شروع به نوشتن یک کتاب کرد. سال ۱۴۰۱، اولین قدم را برداشت. تا پایان همان سال، تعداد صفحاتش به ۳۰۰ رسید و به سبک دلنوشته بود. تنها هدفش این بود که برای دختران همسنوسال خودش قوت قلبی باشد.
اما بعد از اینکه دوباره نوشتههایش را بررسی کرد، متوجه شد برای خودش مفهوم دارد، اما برای مخاطب ممکن است یک متن انگیزشیِ بدون پذیرش باشد. او میگوید: «نمیخواهم مثل خیلی از متنهای انگیزشی بگویم که باید جنگید، قوی بود و ادامه داد. من اول از همه گذاشتم زخم را عمیقاً تجربه کنم. گذاشتم برای روزهای سخت سوگواری کنم. اما بعدش، با وجود همان زخم و درد، دوباره شروع کردم به ساختن هدفهای جدید برای خودم.»
تصمیم گرفت کتابی بنویسد که از درد بگوید، کلماتش را با زخم بیاراید و رنج را به تصویر بکشد. کتابی که در آن، پذیرش زخم، با همان دردِ سوزناکش، محور باشد. میگوید: «باید پذیرفت، بعضی از زخمها قرار نیست کاملاً خوب شوند. در عوض، ما باید یاد بگیریم با آنها کنار بیاییم و به زندگی ادامه دهیم. نامش را گذاشتم؛ زخمها رازِ زندگیاند.»
این کتاب، برخلاف کتاب اولش، تعداد صفحات اندکی دارد. برای اولین تجربهی چاپ، تصمیم گرفت کتابی کوتاه اما مفید بنویسد؛ طوری که مخاطب با خواندنش خسته نشود و احساس کند بخشی از خودش را در این کتاب پیدا کرده است.
اما در مسیر چاپ، با چالشهای زیادی روبهرو شد. یکی از چالشها این بود که برای ویراستاری، دوست داشت یک ویراستار افغانستانی این کار را انجام دهد. اما چون تعداد صفحات کتابش کم بود، بدون اینکه حتا آن را بخوانند، جدیاش نگرفتند و با تمسخر با او برخورد کردند. در حالی که او باور دارد: «ارزش یک کتاب را محتوای آن مشخص میکند، نه تعداد صفحاتش.»
همین شد که صفر تا صد کار کتابش را به یکی از انتشارات شهر مشهد در ایران بسپارد و اکنون کتابش در مراحل چاپ است و به زودی منتشر خواهد شد.
انسیه میگوید: «من همان کسی بودم که با وجود نوشتن یک کتاب ۳۰۰ صفحهای، تصمیم گرفتم آن را چاپ نکنم و کتابی بنویسم که بیشتر به آن باور داشتم. متأسفانه در جامعهی ما هنوز این ذهنیت وجود دارد که هرچه تعداد صفحات یک کتاب بیشتر باشد، آن کتاب مفیدتر است. امیدوارم بعد از چاپ کتابم، این ذهنیت کمکم تغییر کند و بیشتر از تعداد صفحات، به محتوای کتاب توجه شود.»
کتاب انسیه، مجموعهای از داستانهای کوتاه تأملی است که از تجربههای شخصی الهام گرفته شده و حول موضوع زخم، رنج و پذیرش میچرخد.
در میانهی ناامیدی
انسیه حیدری، مثل خیلی از دختران افغانستان، در این سالها چیزهای زیادی را از دست داده است: آزادی، امنیت، حق آموزش و حق انتخاب. اما چیزی که نتوانستهاند از او بگیرند، ارادهی ادامه دادن است.
او امروز بیستساله است، در هرات زندگی میکند، گرافیکدیزاینر است، نویسنده است و به زودی نامش بهعنوان نویسنده، روی جلد کتابی نوشته خواهد شد. او تلاش میکند با هر کاری که از دستش برمیآید، به دختران دیگر انگیزه بدهد. او میداند که نسلش، نسلی است با بالهای شکسته؛ اما باور دارد که بالهای شکسته، باز هم میتوانند پرواز کنند؛ شاید نه به ارتفاع قبل، اما حداقل برای پیدا کردن یک مسیر تازه.
او معتقد است که ریشهی اصلی این محدودیتها، ترس از زن آگاه است. میگوید: «آنها از زن آگاه میترسند، چون میدانند زنِ آگاه و تحصیلکرده میتواند نسل آینده را با آگاهی و درک درست تربیت کند. به همین دلیل، به نام دین، از حقوق اولیهی انسانیشان محروم کردهاند. هرچند از نگاه من، این برداشت و اجرا میتواند چهرهی واقعی دین را نیز در ذهن مردم مخدوش کند.»
با وجود این همه فشار، انسیه گاهی احساس خشم و ناامیدی میکند، اما در کنار آن، حس مسئولیت نیز دارد؛ مسئولیت نسبت به دیگر دختران. او تلاش میکند از هر راهی که میتواند، حتا اگر کوچک باشد، انگیزهای برای تغییر و امید ایجاد کند. او میداند که فقط با قلم و نوشتههایش، نمیتواند دروازههای مکاتب را باز کند، اما میتواند به دختران دیگر بگوید که در این روزهای سخت، تنها نیستند.
انسیه، رویاهایش ناتمام ماند، برنامههایش برای آینده فروپاشید، سختیها کشید و خوندلها خورد، اما امیدش را از دست نداد. در آستانهی لغزش به غرقاب ناامیدی بود که به قلم پناه برد و از دل تاریکی، راهی برای ادامه پیدا کرد.
شاید او یک دختر باشد، شاید او یک معلم باشد، شاید او یک نویسندهی جوان باشد. اما مهمتر از همه، او صدای نسلی است که در میان سکوت، هنوز نفس میکشد و برای ساختن فردایی بهتر، یک لحظه دست از تلاش برنمیدارد.
انسیه حیدری در آخرین نوشتهاش آورده است: «من نمیدانم که درها کی باز میشوند. اما میدانم که تا وقتی قلم در دست دارم، درِ امید به روی من بسته نیست. شاید امروز نتوانم دکتر شوم، اما میتوانم با نوشتههایم، دردِ دلِ دخترانی را که مثل من در این روزهای سخت ایستادهاند، به زبان بیاورم. شاید این، راهی دیگر برای درمان باشد؛ درمانی که از دلِ کلمات میآید.»
پینوشت: عکس از انترنت









