مصاحبهکننده: قدمشاهی
یادداشت: فاطمه رجا، دختری با آرزوهای بلند اما سوخته. آوارهی دیار غریب. فرزند محمد رجا، عکاس، فعال حقوق بشر، فعال رسانهای و شاعر. فاطمه، دختری که به جای اینکه در سر صنف دانشگاه باشد، و رؤیاهایش را ببافد، امروزها در کارخانهی تولید پوشاک در یکی از شهرکهای حاشیهی تهران بزرگ کار میکند. او که از زیر دار گروه طالبان گریخته، آنچه در زیر میآید گفتوگویی صمیمی با وی است که تقدیم خوانندگان میشود. روایت فاطمه رجا از زندگی جاری، روایت آشنای بیشمار دخترانی است که یا در آوارگی به سر میبرند یا در داخل کشور در زیر ساطور امارت متحجر طالبانی اسیرند.
*فاطمه رجا! نشریهی «صدای زنان افغانستان» و تیم تحریریهی آن از شما سپاسگزار است که فرصت دیدار و گفتوگو دادید. نشریهی صدای زنان افغانستان، یکی از برنامههایش انعکاس صداهای زنان و دخترانی است که شنیده نشده و انعکاس نیافته است؛ صداهایی در گلو بریدهای که نیازمند بستری است برای بلند کردن صداها، و آن بستر، «نشریهی صدای زنان افغانستان» است. ما پرسان پرسان نشانی شما را یافتیم. دختری که از سر کلاس درس افتاده است در پشت چرخ خیاطی. البته که کار، جوهرهی آدمی است. اما… به هر روی، در ابتدا بهتر است که خود را برای خوانندگان نشریه معرفی کنید تا به گفتوگوی ما برسیم.
**درود به شما و مخاطبین و خوانندگان نشریهی صدای زنان افغانستان! من فاطمه رجا هستم. هشتم ثور سال ۱۳۸۰ به دنیا آمدهام. زادگاه من قریهی زیبای «میش» است که به گفتهی پدرم صحن خانهی ما پهنای کوه چوگانی است تا کوه سرخلاش، از توابع مرکز ولایت دایکندی. مکتب را از ابتدا تا دوازدهم در زادگاهم (میش) خواندم. بعد از فراغت از صنف دوازده، خواستم که در کنکور شرکت کنم و دانشگاه بروم؛ اما از آنجایی که در قریهی ما، برای نخستینبار، یک دورهی آموزشی ۱۸ ماههی زبان انگلیسی از سوی یک مؤسسهی خیریهی سوئیسی بهنام «افغانستان هیلف شافهاوزن» (Afghanistan Hilfe Schaffhausen) آغاز به فعالیت کرده بود، پدرم از من خواست که از شرکت در کنکور صرف نظر کنم. پدرم تأکید کرد که تو بعد از پایان دورهی آموزش زبان انگلیسی میتوانی در کنکور شرکت کنی. دانشگاه به روی تو بسته نیست؛ اما تو نباید این فرصت را از دست بده. همچنان گفت که فرصت شرکت در کنکور در سالهای آینده برایت میسر است؛ اما فرصت آموزش رایگان انگلیسی، آنهم در نزدیک خانه نصیبت نخواهد شد.
این مؤسسه نهادی است که هدفش کمک به مردم افغانستان از طریق پروژههای توسعهای و بشردوستانه در عرصههای چون آموزش، صحت و درمان، حمایت از یتیمان است. همچنان کمکهای اضطراری و مبارزه با فقر برای توسعهی روستایی از برنامههای این مؤسسه میباشد. لذا من آن سال از شرکت در کنکور صرف نظر کردم. سال بعد که در کنکور شرکت کردم و هنوز چند ماهی از پایان دورهی آموزش زبان انگلیسی مانده بود که دولت سقوط کرد و روزگار سیاه افغانستان با حاکمیت گروه طالبان آغاز شد. این بود که هم از اتمام دورهی آموزشی زبان انگلیسی ماندم و هم از دانشگاه. خلاصه ما به اجبار آواره شدیم.
*بله متأسفانه تسلط گروه تاریک طالبان باعث شد که زنان و دختران از آموزش محروم شوند. تا جایی که خبر داریم شما در کارخانهای کار میکنید؛ جایی که جای شما نیست. شما باید به جای کارگری در جایگاه خود میبودید: پشت میز دانشگاه. فکر میکنم اکنون باید از دورهی لیسانس فارغالتحصیل میشدید، اگر گروه طالبان مسلط نمیشد. حال، برویم در حال و هوای کارگری. البته کار ارزش است. شاعر گفته است: «برو کار میکن مگو چیست کار/ که سرمایهی جاودانی است کار». به هر حال، دربارهی این بگویید که مشخصا مشغول چه کاری هستید؟
**بلی، یقینا کار «سرمایهی جاودانی» است. در این شکی نیست. فعلا در یکی از شهرکهای صنعتی در حومهی تهران در کارخانهی تولید پوشاک بهعنوان خیاط مشغول به کار هستم؛ تمام روز. درواقع زندگی را با نوک سوزن چرخ خیاطی بخیه میزنم. این را هم لازم است که اضافه کنم در هر حرکت سوزن چرخ خیاطی گویا لحظه لحظهی عمرم بخیه میخورد. بله که کار عیب نیست؛ اما آرزوهایم چیز دیگری بود و هست؛ آرزوهایی که خیلی زود آتش گرفت و خاکستر شد، و این، خیلی وحشتناک است!
*بلی، جهان شاهد بر باد رفتن آرزوهای نسل جوان ما است. شما متعلق به نسل «آرزوهای بر باد رفته» هستید. بیاییم دربارهی آرزوهایتان قصه کنیم. از آرزوهایتان بگویید. از این بگویید که چه آرزوهایی داشتید؟ الان در چه موقعیتی هستید؟ هنوز هم فکر میکنید که به آرزوهایتان خواهید رسید؟
**با وضعیت اسفباری که ما در ایران داریم، وضعیت ناپایدار اقامت، آروزهایم آنقدر دور و دستنیافتی شده که حتا حرفزدن در موردش هم سخت و غمانگیز است. هر روزِ زندگی در ایران آرزوهایم دستنیافتیتر میشود.
زمانی که در وطنم، افغانستان، بودم آرزوهایی که در ذهن داشتم، درست در مقابل چشمانم بود؛ یعنی مثل اکنون دستنیافتی نبود. در وطن که بودم، دوست داشتم هرچه زودتر به دانشگاه بروم. صاحب شغل و حرفهای آبرومندانه و معتبر شوم. کتاب بخوانم. به جاهای دور و ناشناخته و به شهرها و جاهای مختلف سفر کنم. با فرهنگها و مردمان مختلف آشنا شوم. برای داشتن یک جامعهی ایدهئال و انسانی به سهم خودم سهم بگیرم. آدم مفید و موثری شوم؛ اما اکنون در پشت سر، همهی پلها شکسته و در پیش رو، همهی دروازهها بسته و رسیده بنبست. گاهی سنگینترین چیزی که یک انسان حمل میکند رؤیاهایی است که دارد و فکرهایی که در سرش میگذرد. با آنهم، مهم نیست که چقدر از وطنم و روزهای خوب و آن رویاهای قابلدسترس دور شدهام. با همهی ناملایمتیهایی که در ایران با آن روبهرو هستم، من سعی میکنم که از رؤیاهایم دست بر ندارم.
*از اوضاع و احوال کاری و کارگران هموطن که با شما هستند، قصه کنیم. هر یک از این داستانها بخشهایی از روایت زندگی مهاجرین ماست. در آن کارخانهای که شما کار میکنید، چه شمار از زنان مهاجر کار میکنند؟
**در کارخانهی تولید پوشاک که من فعلا مشغول به کار هستم ۸۵ درصد کارمندانش مهاجرین هستند. چون کارگر مهاجر ارزانتر و بهصرفهتر و بیحاشیهتر است و برای کارفرماها هزینهی کمتر و سود بیشتر دارد. هر وقت کارفرما نخواست، عذر کارگر مهاجر مثل آبخوردن قورت میدهد و به اندک بهانه اخراجش میکند. کارگران ارزان و بیدردسر. کارگرانی که هر کدامشان با هزاران چالش زندگی دستوپنجه نرم میکنند.
*حال بیاییم از فضای کارخانه و کارگری کمی بیرون شویم. از این قصه کنیم که چطور شد که مهاجر شدید؟ چه وضعیتی باعث شد که تن به مهاجرت و آوارگی دادید؟
**پس از حاکمیت گروه طالبان مهاجرت برای من و خانوادهام تنها یک گزینهی دلبخواه و اختیاری نبود؛ بلکه تنها راه نجات بود. تنها «راه زنده ماندن». متوجه میشوید؟ ریشهی مسأله خیلی عمیق است. راه یتیم نشدن. تنها گزینهای بود که پدرم مجبور شد علیرغم بیمیلیاش، دست اعضای خانوادهی خود را بگیرد و راه مهاجرت شود. یعنی تنها چاره بود. درکش شاید آسان نباشد. تنها راهی بود که میتوانست زنده بماند و سایهاش بالای سر خانوادهاش بماند.
پدرم به دلیل فعالیتهای حرفهای و رسانهای و فعالیتهای حقوق بشری تحت تعقیب طالبان قرار گرفت. طالبان برای دستگیری پدرم به خانهی ما هجوم آوردند. ما خوشبختانه چند روز پیش از آن، خانه را ترک کرده بودیم. وقتی طالبان هجوم آوردند و پدرم را نیافتند، پسر عمویم را دستگیر، زندانی و شکنجه کردند.
خوشبختانه که پسر عمویم با وساطت بزرگان و متنفذین و پرداخت پول و رشوت از زندان طالبان آزاد شد. طالبان از پسر عمویم تعهد ۲۵ روزه گرفتند که در طی آن مدت مخفیگاه پدرم را پیدا کند و به طالبان اطلاع بدهد؛ وگرنه دوباره دستگیر و زندانی خواهد شد. ما وقتی آثار شکنجه بر بدن پسر عموی خود را دیدیم، گفتیم اگر پدرم دستگیر شود و تحت چنان شکنجه قرار بگیرد زنده نخواهد ماند.
وضعیت زندگی ما در افغانستان در سطح متوسط و نسبتا خوبی بود. ما نمیخواستیم تن به هجرت و آوارگی بدهیم. وقتی دیدیم در صورت دستگیری و زندانیشدن پدرم یا هر کدام از اعضای خانواده، ممکن بود عواقب تلخ و ناگواری پیش آید. بنابراین، مجبور شدیم که شبانه، پدر جدا و باقی اعضای خانواده جدا از قُول و دیار خود برای همیشه فرار کنیم.
*با توجه به اینکه شرایط زندگی خانوادگی شما این طور شکل گرفت که اگر در زادگاه خود میماندید، پدر شما که عکاس، فعال مدنی، فعال حقوق بشر، روزنامهنگار و شاعر است و به گفتهی شما گروه طالبان در پی شکارش بوده، قطعا دستگیر، شکنجه یا کشته میشد. آنگونه که دهها و صدها نفر توسط طالبان دستگیر، شکنجه و کشته شدهاند. درست است؟
**بدون شک سرنوشت پدرم هم میشد مانند صدها تن از همکارانش که ما دیدیم و هر روز هم میبینیم و میشنویم که خبرنگاران زندانی، شکنجه و حتا کشته و ناپدید میشوند. اگر ما موفق به فرار نمیشدیم، پدرم از این امر مستثنا نبود. پدرم هدف شماره اول برای طالبان بوده و تاهنوز هست.
طالبان تاکنون سه تن از همکاران نزدیک پدرم را دستگیر، زندانی و شکنجه کردهاند. همکاران پدرم بعد از رهایی از زندان طالبان، با پدرم که در تماس میشدند اظهار میکردند که در زندان اولین پرسش طالبان دربارهی تو بود. تو هدف اول طالبان در دایکندی هستی. یکی از همکاران پدرم بعد از ماهها زندان و شکنجه، بعد از رهایی برای پدرم پیام داد: ما که زنده از زندان طالبان بیرون شدیم، مرگ مقدر نبود، تو را اگر دستگیر کند، من یقین دارم، نهایت ۹۸ درصد احتمال میدهم در زندان تو را سربهنیست خواهد کرد. اگر در زندان از بین نبرد، در بیرون از زندان حتما سربهنیست خواهی شد.
پدرم بنیانگذار اولین رسانهی شنیداری (رادیو) و رسانهی چاپی و مطبوع در دایکندی بود. او همچنان اولین مدافع حقوق بشر و اولین فعال جامعهی مدنی در ولایت ما بود. پدرم زبان و قلم تند و تیز، و سر بیباک دارد. در دورهی جمهوریت در میزگردهای رادیویی، پدرم شدیدترین و تندترین حملات را نهتنها علیه طالبان و جنایت بیشمار آنها ابزار میکرد، بلکه علیه مقامات حکومت محلی جمهوریت نیز انتقاد و افشاگری میکرد.
در طی بیست سال دورهی جمهوریت، پدرم بارها بازداشت و زندانی شد. از سوی افراد وابسته به طالبان بارها تهدید تلفنی و تهدید مکتوبی دریافت کرده بود. فاصلهی نیلی، مرکز ولایت دایکندی، تا ولسوالی گیزاب و پاتو ۱۵ الی ۲۰ کیلومتر بیشتر نیست. امواج رادیوی «رادیو نسیم» و «رادیو دایکندی» در آنجا به خوبی قابل دریافت بود. طالبان به خوبی از فعالیتها و دیدگاههای پدرم نسبت به خودشان آگاهی داشتند. بعد از حاکمیت دوبارهی طالبان اولین خبرنگاری که در دایکندی تحت تعقیب قرار گرفت، پدرم بود.
*حال در مورد نحوهی فرار و گریز خود و خانوادهی خود شرح بدهید؟ از لحظهای که زادگاه خود را ترک کردید تا از مرز گذشتید، آیا ترس اینکه پدر شما در بین راه دستگیر شود، که این ترس وجود داشت، آیا با خطراتی در مسیر راه روبهرو نشدید؟ چه تاریخی در ایران مهاجر شدید؟
**از وقتی که گروه طالبان در افغانستان حاکم شد، ما همچنان در حال فرار بودهایم. ترس ما از شامگاه روزی آغاز شد که پدرم کمی نگران و مضطرب به خانه آمد. پدرم آن زمان هم در یکی از مؤسسههای خیریه کار میکرد و هم در شبکهی «رادیو نسیم». معمولا بعد از یک یا دو هفته، بعضا سه هفته به خانه میآمد. اعضای خانواده خوشحال بودیم که امشب پدر به خانه آمده است. به محض رسیدن، بعد از حال و احوال سبک و سرسری برخلاف روال دائمی که بسیار گرم و مهربانانه بود، این بار سرد و کمی مضطرب با ما حال و احوال کرد.
از ما خواست که آماده شوید. ما هر چه پرسیدیم، وی چیزی واضحی نگفت. کمی بعد متوجه شدم که به مادرم گفت ممکن است طالبان امشب برای تلاشی بیاید، پس بهتر است اینجا نباشیم. برادران و خواهران من کوچک بوند. آنان شاید این زنگ خطر را احساس نکرده بودند؛ ولی برای من ترس، اضطراب، بیخوابی، نگرانی و دلهره از همان شامگاه آغاز شد.
مدت چند ماهی که در دایکندی مخفیانه زندگی کردیم، هر شب با کابوس و هر لحظه با ترس و اضطراب همراه بود. تا اینکه پدر تصمیم به ترک دایکندی گرفت. خودش چند روز پیش مخفیانه دایکندی را ترک کرد و ما چند روز بعد. آن سفر، اولین سفر به خارج از دایکندی بود برایم. آن زمان تقریباً بعضی از اعضای بزرگتر خانواده پیبرده بودند که ما چرا در چنین وضعیتی قرار داریم. چرا پدر تنها و ما جدا راه سفر به کابل را در پیش گرفتهایم. هر لحظه مرگ را جلوی چشمانم میدیدم؛ چون از جایی که قرار بود در آن پناه بگیریم مطمئن نبودیم. اوضاع طوری بود که نمیدانستیم چه کسی طرف چه کسی است. اعتماد کردن به هر کس سخت بود.
در مسیر دایکندی به طرف کابل و همچنین در کابل چندبار به طالبان بر خوردیم که واقعا وحشتناک بود. یکبار طالبان در هوتلی در کابل که ما در آن اقامت کرده بودیم، برای تلاشی هجوم آوردند. تا آنها هوتل را ترک نکردند، ما هزار بار مردیم و زنده شدیم. فقط خدا میداند و بس. خوشبختانه جان سالم بهدر بردیم و آنها به هویتمان پی نبرد. در همان سال که طالبان افغانستان را گرفت، همان سال، دقیقا یادم هست که ۱۷ روز قبل از سال نو خورشیدی ما وارد خاک ایران شدیم.
از آن شامگاه سیاه که از خانهی خود کوچیدیم، رفتیم به خانهی پدربزرگ، ما چند بار محل زندگی را تغییر دادیم؛ و زمانی که وارد ایران شدیم تا چندین مدت بر اثر ترس و اضطرابی که طی چند ماه تجربه کرده بودیم، حس چشایی خود را از دست داده بودم. نمیتوانستم درک کنم چه چیزی شیرین، چه چیزی تلخ و ترش است. من برای خودم خیلی نگران نبودم. من نگران سلامتی پدرم بودم.
*شما یک نمونه و نماد آوارگان دورهی معاملهی امریکا با گروه طالبان و سقوط جمهوریت هستید. اگر بخواهیم گروه طالبان را تعریف کنید، چه گونه تعریف میکنید؟
**تعریفی که من از طالبان دارم، به طور خلاصه و فشرده این است: اوباشاند، وحشیاند و بیسروپا هستند و همچنان بیفرهنگ و غیرمدنی، نامتمدن و فاقد قابلیت اهلیشدن. آنها دشمنان بسیار حقیر و ترحمبرانگیز هستند. طالبان با تمام حقارتشان دشمنی با چیزهای باشکوه دارند؛ دشمنی با علم، با دانایی با خرد، با فضیلت و دشمنی با موجود باشکوهی چون زنان و دختران. آنها موجودات فرومایه و بزدلی هستند. آنها از زنان و دختران میترسند؛ در حالی که زنان را ضعیف میخوانند، ولی ترس و وحشت آنها از زنان و دختران لرزه بر تنشان میاندازند. برای همین با قویترین سلاحهایشان در مقابل زنان ایستادند و به بدترین شکل ممکن زنان و دختران را از تمام مناسبتهای اجتماعی راندند.
*بیایید کمی برگردیم به آبادی شما. آنجا که کانون زندگی شما بود. در زمانی که در زادگاه خود بودید، پیش از سقوط جمهوریت، به چه چیزی مشغول بودید؟ این، بخشی از روایت دختران آبادی را نیز تداعی میکند. آیا اگر به آن زمان بگردید، چه حسی دارید؟ روایتهای این چنینی روایت بخش بزرگی از مردم ماست که از سر ناگزیری آواره شدهاند.
**وضعیت زندگی خانوادهی ما تقریباً متوسط به بالا بود. از امکانات نسبتأ خوبی برخوردار بودیم. کدام مشغلهی خاصی به غیر از درسخواندن نداشتم. به قول سهراب سپهری «زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود/ یک بغل آزادی بود/ زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود/ طفل، پاورچین پاورچین، دور شد کمکم در کوچه سنجاقکها»
من هم دختر شادی بودم در یک دنیای متفاوت؛ دنیایی پر از رؤیاهای رنگارنگ بود و رسیدن به آن رؤیاها ناممکن به نظر نمیرسید. نه غمگین و افسرده بودم، نه ترس از دیپورتشدن اجباری داشتم، نه به فکر هزینههای زندگی بودم، نه ترس از گرسنگی و بیسرپناهماندن داشتم. همچنان هیچ تصور از سوختن و نابود شدن رویاهای خودم و همنسلهایم نیز نداشتم. ممکن است که یک روز همه چیز درست شود و من به وطنم برگردم! ولی هیچ چیز مثل قبل نمیشود. ما فقط یک بار زندگی میکنیم. هزاران تصویر از لحظهای که به وطن باز خواهم گشت در ذهنم ساختهام؛ ولی نمیدانم کدامش به واقعیت خواهد پیوست.
*شما متعلق به نسل جوان امروز هستید. آیا از سواد دیجیتال، سواد تکنولوژی معلوماتی و زبان خارجی برخوردار هستید؟ علاوه بر کارگری دیگر برای ارتقای ظرفیت خود به چه کاری مصروف هستید تا دیگر همقطاران شما بتواند از شما الگوگیری کند.
** پدرم همیشه میگوید: هرکسی که عاق والدین شده باشد، به ایران مهاجرت میکند. نه من فرزند بدی برای والدینم بوده و هستم، نه پدر و مادرم فرزند بدی برای پدر و مادرشان بودهاند. مهاجرت از سر اجبار و ناگهانی و بر باد رفتن تلاشها و همچنان محدودیتهای فراوان رخ داد؛ مهاجرت به اثر محرومیت از تمام خدمات اجتماعی. مهاجرت در ایران در طی نزدیک به پنج سال گذشته من و خانوادهام را با مشکلات شدید مالی، اجتماعی و روحی روبهرو کرده است. مدتی دچار افسردگی شدید شدم؛ طوری که از درس و مطالعه دست کشیدم؛ ولی از یک جای به بعد به این باور رسیدم که درست است که من قبل از مهاجرت وضعیت زندگی خوبی داشتم و روزهای قشنگ با رویاهای بلند؛ ولی آنچه پیش آمده فقط سر من نیامده است. هزاران انسان و دختر دیگر مثل من در این دایرهی شوم بدسرنوشتی اسیرند. اگر من نمیتوانم همه را از ین دایرهی شوم نجات بدهم، ولی باید خودم را نجات بدهم. با غصهخوردن و زانوی غم بغلکردن چیزی درست نمیشود. مشکلات آسانشدنی نیست. من باید قویتر باشم. با وجود محدویتهای بیشمار اگر هزینههای زیادش را در نظر نگیریم، یادگیری زبانهای خارجی در آموزشگاههای زبان محدویتهای کمتری دارد. بنابراین، یادگیری زبان تنها گزینهای بود که من میتوانستم انتخاب کنم و هزینهی مالیاش را فراهم کنم. فعلا در کنار اینکه در کارخانهی تولید پوشاک روزانه کار میکنم، مشغول یادگیری زبان انگلیسی نیز هستم.
*گفتید که قرار بود در وطن، پیش از سقوط حکومت آمادگی کنکور بگیرید که با آمدن گروه طالبان همه چیز سوخت و دود شد. آیا فرصت ادامهی تحصیل در ایران فراهم نشد برایتان؟ در این باره و چالشهای فرا روی خود و مشکلاتتان بگویید.
**تحصیل در ایران به معنای واقعی کلمه، یعنی خودِ مشکل، یعنی خودِ چالش. باید به صد جا مراجعه کنی. دهها مدل کد بگیری. سیمکارت مخصوص. از اینجا به آنجا نامه ببری و در آخر با چند کلمه روبهرو بشوی: مدارکت کافی نیست. با فلان مدرک پذیرفته نمیشود. برای فلان مدرک هنوز تصمیم گرفته نشده است. در مورد افغانستانیها هنوز ابلاغیه نیامده است. ظرفیت پر شده. افغانستانی نمیگیریم. تا به خود بیایی سال تحصیلی به پایان رسیده است. در مورد ادامه، با وجود این چالشهای دستوپاگیر به اضافهی نبود امکانات مالی، تحصیل در دانشگاه فعلا برایم مقدور نیست.
*دوست داریم که «آینده»ی افغانستان و نسل همقطار شما را از زبان شما بشنویم.
**من و نسل من، ممکن است همیشه عصبی به نظر بیاییم؛ چون از جایی که بقیهی مردم جهان زندگی را شروع میکند، ما شروع کردیم به جنگیدن با طالب، با فقر با نشدن، با نرفتن با دیدهنشدن، با آوارهشدن و مهاجر شدن. ما نه بچه بودیم که بگوییم تا بزرگ شویم درست میشود و نه پیر بودیم که بگوییم اشکال ندارد. ما که زندگیمان را کردیم. تیر این بیداد و جنایت این ظلمت و تاریکی درست خورده بر پیشانی جوانی ما و رویاهایی که تازه داشت برای پرواز آماده میشد؛ بیآنکه جرم و جنایتی مرتکب شده باشیم، ما را محکوم کرده به سوختن و تماشای سوختهشدن. ما به معنای واقعی کلمه «نسل سوخته و بربادرفته» هستیم. با این حساب، از «آینده»ی افغانستان حرفزدن، شاید هیچ جایگاهی نداشته باشد.
*از افغانستان چه خاطرهای دارید؟
**تک تکِ ۱۹ سال زندگی که در افغانستان داشتم، برایم خاطره است. من از داستانها و فیلمهایی که پایان تلخ و بدی دارند، بیزارم؛ ولی اگر شروع کنم به تعریف خاطراتم میتوانم خاطرات بسیار خوب برایتان تعریف کنم. داستان من در افغانستان هم پایان تلخی دارد. من از پایان تلخ داستان خودم هم بیزارم. یادآوری آن مرا عذاب میدهد. در طی بیست سال دورهی جمهوریت قصه و رنج زنان شده یک پروژه برای به «آب و نان رسیدن» عدهای. حال هم قصه و رنج زنان و دختران افغانستان شده پروژهی آب و نان برای بعضی و صدور اعلامیههای تهی از حمایت و بیعملی جامعهی جهانی، مدافعان حقوق بشر و اهل رسانه. بیعملیای که به نظر من هیچ تفاوتی با شراکت در جنایت با طالبان علیه زنان ندارد. آنهایی که سکوت کردند و فقط به اعلامیهی محکومیت و ابراز تأسف اکتفا میکنند، هیچ تفاوتی با گروه طالبان ندارد.
*روایت شما از زندگی نمونهای از هزاران روایت دختران «دورهی سقوط» است. از روز سقوط جمهوریت تا خروج از کشور بدترین خاطرهای که دارید بگویید.
**از روز سقوط با خروج از کشور همهی خاطراتم بدترین است. نمیتوان گفت یکی دو تا خاطره بد هست. تمام آن روزها بد و وحشتناک بود. ولی اگر بخواهم تعریف کنم، یکی از بدترینهایش مربوط به روزی است که ما در کابل اقامت داشتیم. یک روز گروه طالبان به هتلی که در آن اقامت داشتیم، هجوم آوردند، و به گونهای وحشیانه اتاقهای هتل را میگشتند. وقتی به اتاق ما هجوم آوردند، من خواهر و برادر کوچکترم را در آغوش گرفته بودم. تلاش میکردم نلرزم. خواستم چشمانشان را بگیرم که قیافههای وحشی آن خونآشامها را نبینند. ما در آن لحظه هزار بار از ترس مردیم و زنده شدیم. فقط خدا میداند که بر ما در آن لحظات چه گذشت. خدا خدا میکردیم که بر هویت ما پی نبرند. آن لحظه پدرم داخل هوتل نبود. در بیرون از هوتل بود.
آن لحظه هزاران فکر بر سر ما راه رفت. اگر پدرم را دستگیر کند، اگر تحت شکنجه قرار بگیرد، اگر در همان لحظه تیرباران کند، چه بر سر خانوادهی ما خواهد آمد. ما کجا شویم. لحظهای که طالبان اتاق ما را ترک کردند، مادرم از ترس از هوش رفت. نفسش در سینه حبس شده بود. بالا نمیآمد. به قول شاعر آتش بگیر تا بدانی چه میکشم احساس به تماشا یا به گفتن نمیشود. آن روز خدا کمک کرد که دوربین عکاسی و لبتاپ پدرم از پیش چشم طالبان پنهان ماند. دوربین عکاسی و لبتاپ پدرم که حاوی اسناد هم بودند، در بین یک بکس بود و رویش کالای سهراب برادرم که آن زمان تقریباً یکساله بود. مأمورین طالبان همه وسایل را گشتند. میخواستند همان بکس را بگردند، کمی گشت دید که کالای بچه نوزاد است. مادرم با صدای لرزان و خفه گفت که کالای بچه است. خلاصه خدا بخیر کرد که بلا را از سر ما دور کرد.
*برویم روی «زندگی روز مره»ی یک دختر آوارهی «دورهی سقوط». یک روز معمولی شما چطور میگذرد؟
**من روزم را از ساعت شش صبح شروع میکنم. در جریان روز با سختی کار، خستگی جسمی و روحی آدمهای مختلف با باورهای مختلف سروکله میزنم. وقتی به خانه برمیگردم، بلافاصله یک شب در میان به کلاس آموزش زبان میروم. بعد از ختم صنف زبان در جای دیگری به کلاس آموزش کامپیوتر میروم. وقتی به خانه میآیم، رمقی برایم نمیماند. فردا دوباره تکرار و روزهای جمعه تا ظهر در خواب سپری میشود.
کمتر پیش میآید که مهمانی برویم یا تفریح و گشتوگذار برویم. از سویی گروه خونی ما آوارگان دورهی جمهوریت با کسانی که بیست سی یا چهل سال پیش از ما در اینجا مهاجرت کردهاند، چندان نمیخورد. ما جزء نفرینشدگانیم. جسم ما اینجا و روح ما در ویرانههای سرزمینمان سرگردان است. اما مهاجرین با سابقه، دلگرم سفرهی صلوات، جراحی بینی، و هزار و یک مشغلهی دیگرند.
*شما نمونهی «دختران بازمانده از تحصیل» هستید. دوست داشتید که در دانشگاه، در چه رشتهای بخوانید؟ اگر دانشگاهها بسته نمیشد.
**از آنجایی که پدرم دلدادهی ادبیات، شعر و داستان است، بیشترین کتابهای کتابخانهی شخصی پدرم را شعر و داستان تشکیل میداد. مؤانست پدرم با شعر و داستان بر من و خواهرم نیز تأثیر گذاشت. پدرم کتابهایش را معمولاً در صندوق قفل میکرد. با این موضوع که ما شعر و داستان بخوانیم، سخت مخالفت میکرد. ما به دلیل اشتیاقی که داشتیم، بعضی اوقات گیرک پشت صندوق کتابها را با انبور و پیچگشتی باز میکردیم. کتابها را برمیداشتیم. میخواندیم. میدانستیم که پدر در طول هفته به خانه نمیآید. در فصل زمستان به دلیل بندش راه قریه به مرکز ولایت که محل کار پدرم بود، ما فراعت خاطر بیشتر داشتیم که پدر به زودی به خانه نمیآید. کتابها را میخواندیم و پس سرجایش میماندیم. پدر یکی دو بار به کش رفتن کتابهایش پی برد. من و خواهرم را شدیدا تنبه هم کرد. منتها ما دست بردار نبودیم. مخالفت پدرم با خواندن داستان و شعر به این دلیل بود که به باور او اولویت، خواندن کتب مکتب است. و میگفت که رویآوردن به خواندن داستان و شعر برای ما زود است. وقتی که دید حریف ما نمیشود خودش شروع کرد به خریداری کتاب داستان و رمان برای ما. پدرم یک دوست در کابل داشت که انتشارات کودکانه داشت. اگر خودش کابل میرفت، هر بار دهها جلد کتاب رمان و داستان قطور خریداری کرده میآورد. یا به دوستش سفارش میکرد. او برایش ارسال میکرد. در قریهی ما هیچ کسی به اندازهی من و خواهرم کتابخانهی بزرگی از داستان و رمان نداشت. خواهر کوچکم در شش سالگی رمان ۱۲ جلدی هریپاتر را در طی یک ماه و پانزده روز تمام کرد. او دیوانهوار میخواند. من به اندازهی او نبودم. اول دوست داشتم در دانشگاه ادبیات بخوانم. بعد علاقهمند شدم که حقوق بخوانم. با حاکمیت گروه طالبان نه ادبیات شد و نه حقوق. رویاهای من هم مثل میلیونها دختر دیگر افغانستان سوخت و خاکستر شد.
* مشکلات زندگی شما بهعنوان مهاجر «دورهی سقوط» در ایران چیست؟
**نه راه پسرفتن داریم و نه راه پیشرفتن. گیر کردهایم میان برزخِ تلخ غربت و آوارگی. زندگی متزلزل و ناپایدار. هر روز با ترس زندگی میکنیم. با ترس و اضطراب میخوابیم. با ترس و اضطراب بیدار میشویم. هزار و یک جور نگرانیها مثل رژهی مورچه بر سر ما راه میروند که اگر توسط پلیس دستگیر و از ایران دیپورت شویم و اگر در آنسوی مرز به دست طالب اسیر شویم، چه چیزی در انتظار من و خانوادهام و خصوصا پدرم خواهد بود. تا زمانی که آواره نشده بودیم به قول مولانا «طوطی نقل شکر بودیم» بعد از آوارگی اکنون مرغ مرگاندیش شدهایم.
*به نظر شما مشکلات برجستهی زنان کارگر، بهویژه زنان کارگر مهاجر افغانستانی، در ایران چست؟
**مشکلات زندگی انسان مهاجر در ایران، چه مرد و چه زن، بیشمار است. زنان ایرانی امتیازاتی چون عیدی سنوات، حق مسکن، حق بیمه، حق رخصت دارند؛ اما زنان کارگر مهاجر در ایران چه؟ هیچی. ساعتهای طولانی کار با حقوق کم و ناچیز، و کارهای سخت و طاقتفرسا. زنان مهاجر، بهویژه مهاجرین فراری از زیر چوبهی دار طالبانی، از آنجایی که بازگشت به افغانستان برایشان ناممکن است، و از سوی مردان مدرک اقامتی معتبر ندارند، از ترس اخراج، مردان خانه، خانهنشین اجباری هستند. زنان برای تأمین مخارج خانواده، گاهی جور مردان را هم به دوش میکشند. تلاش میکنند مردانشان را از خطر دستگیری و دیپورتشدن محافظت کنند.
*پنج سال آینده خود را چطور تصور میکنید؟ چه چیزی به شما امید میدهد؟
**امیدوارم فقط بگذرد. روزهای سخت آنقدر بگذرد تا اینکه تمام شود؛ روزهایی که باعث شد ما بهترین مقطعهای زندگیمان را غمگین باشیم و حسرت بخوریم. امیدوارم برسیم به روز و روزگاری که سایهی جهل و جنایت از سرزمین ما برچیده شود. یک جمله به من امید میدهد که سر انجام نور بر تاریکی غالب میشود؛ اما روزگار هدر رفته و تباهشدهی ما دوباره برنمیگردد.
*کمی دربارهی پدرتان بگویید. ایشان در افغانستان دارای جایگاه و پایگاه بود. حالا که آواره شده، در چه وضعیتی قرار دارد؟
**این حرفهایی که میزنم شاید پدرم راضی نباشد. او تعریفکردن از خودش را خیلی دوست ندارد. پدرم در افغانستان از مقام و موقعیت اجتماعی سیاسی و فرهنگی بسیار خوبی برخوردار بود. بر اثر فعالیتهای انساندوستانهای که داشت، فعالیت اجتماعی و رسانهای که داشت دارای وجهه و اعتبار بود. در قریهی ما در طی سالهای دور اختلافات حزبی، نزاعها، دوئیتها و دشمنیهای زیاد به وجود آمده بود و خونهای ناحق زیاد ریخته شده بود و همچنان حقکشی و حقتلفی بسیاری به وجود آمده بود. پدرم با تلاشهای صادقانه و دلسوزانه، همهی آن دشمنی و اختلافات را تا جایی که توانست از بین برد و کمرنگ کرد.
در طی دورهی جمهوریت مردم قریه همدلترین مردم دایکندی بود. هنگامی که مشکل یا چالشی پیش میآمد، همه به پدرم مراجعه میکردند. حرفی که پدرم میزد، مردم با جان دل قبول میکردند. حتا در انتخابات مجلس، ریاستجمهوری و شورای ولایتی مردم به پدرم مراجعه میکردند و نظر میخواستند که به چه کسی رأی بدهیم و فرد مورد نظر شما کیست؟ پدرم میگفت که من نظر خاصی به هیچ کسی ندارم. بروید خودتان تشخیص بدهید. فرد شایسته و لایق را پیدا کنید و رأی بدهید. هیچ قریهای در مرکز ولایت دایکندی به اندازهی قریهی ما برخوردار از پروژههای عامالمنفعه نبود. در تطبیق این پروژههای عامالمنفعه پدرم نقش محوری داشت. تمام پروژهها منبع دولتی یا مؤسسات خیریه نداشت. بسیاری از پروژهها با حمایت مستقیم مردم بود. پدرم در بیشتر از دو دهه صدای مردم بود. هنوز هم با وجود مشکلات فراوان دست از مبارزه نکشیده. در مقابل جنایتهای بیشماری که هر روز رخ میدهد، هرگز سکوت نکرده است.
اما با تأسف باید بگویم کسی که هموار صدای مردم بوده و برای دفاع از حق آموزش زنان و دختران تلاش کرده، امروز صدایش در دنیای آوارگی شنیده نمیشود. فرزندان خودش، از جمله دخترانش از تحصیل بازماندهاند. خودش در بدترین شکل ممکن در ایران گیر افتاده و با بیماری، فقر و بیکاری و بیسرنوشتی دست به گریبان است. نه صدایش به گوش سازمانهای مدافع حقوق بشر میرسد و نه به گوش کسانی که ادعا میکنند حامی خبرنگاراناند. پدرم مستحق این زندگی و این وضعیت نبوده و نیست.
پدرم یک مبارز واقعی برای عدالت و صدای بلند آزادی بیان در افغانستان بود. اکنون در مهاجرت، امتداد صدای همکاران رسانهایاش در افغانستان است؛ امتداد صدای زنان و دختران مظلوم افغانستان که تحت ستم طالبان قرار دارند.
*تصور کنید که سر از فردا سیاست کشور میزبان بر این تعلق گرفت که باید ایران را ترک کنید. با این فرض چه راهی را در پیش خواهید گرفت؟ در صورت برگشتن به وطن چه مشکلاتی برای شما متصور است؟
**در آن صورت هیچ گزینهی بدیل برای انتخاب نداریم. برگشت به افغانستان، یعنی دستگیری، شکنجه و مرگ پدرم. این، یعنی به استقبال مرگ رفتن. همین. دیگر معنا و تفسیری ندارد. خلاصهی کلام همین است.
*اگر جمهوریت سقوط نمیکرد، شما اکنون در چه وضعیتی مثلاً تحصیلی، کاری، زندگی و وضعیت اجتماعی قرار داشتید؟
**اگر جمهوریت سقوط نمیکرد، من تا به حال دانشگاه را تمام کرده بودم. حتماً شغل داشتم و کار بودم. به بیشتر رویاهایی که در سر داشتم، دست یافته بودم. در تلاش برای رسیدن به بقیهی آرزوهایم و ساختن آرزوها و رؤیاهای جدید بودم؛ و اینکه امیدوار بودم حسرت دانشگاهرفتن به دلم نماند.
*داستان زندگی شما، داستان «نسل برباد رفته» است. اگر بخواهید داستان خود را بنویسید، چگونه مینویسید؟ فرض کنید که شما شخصیت اصلی داستان «نسل برباد رفته» هستید.
**من اگر داستان زندگی خود را بنویسم، اینطوری مینویسم که مردان افغانستان به زنان و دخترانشان پشت کردهاند؛ مردانی که روزگاری ادعای غیرت و ناموسپرستی داشت. مینویسم که قصهی غم زندگی میلیونها زن و دختر در افغانستان قصهی پر آب چشم است؛ قصهای که به وضوح میدهد، نشان تنها چیزی که مردان افغانستان ندارند غیرت است. واژهی «غیرت افغانی» لاف بزرگتر از دهان مردان افغانستان است.
من اگر قصهای بنویسم، اینگونه خواهد بود که اگر «دوام آوردن» یکی از جلوههای هنری باشد، زنان و دختران افغانستان، با راندهشدن از تمام زندگی، با دستان و دهان بسته و پاهای بیرمق، بیآنکه بدانیم در حال خلق یک شاهکاریم، هنرمند بودهایم.
دنیا با همهی ادعاهای دروغینش، نهادهای مدافع حقوق زنان با تمام طول و عرضشان و لافهای پروژهایشان، و مردان افغانستان با تمام بیغیرتی و «غیرت افغانیشان» به زنان افغانستان پشت کردند. زنان را در مقابل هیولایی آدمخوار، تک و تنها و بیهیچ سلاحی رها کردند.
من به خودم و تمامی دخترانی که با وجود مشکلات فراوان در ایران و افغانستان، جایی که همهی درها به رویمان بسته است، دست از تلاش نکشیدیم، افتخار میکنم. با وجود همهی محدودیتها، نامردمیها و نامردیها، تبر خوردیم و از پا نیفتادیم.
همهی ما، بدون شک، شخصیتهای اصلی هزاران داستان نانوشته و شعرهای ناسرودهایم. هیچ روایتگر و سرایندهای دردمندتر از خود زنان و دختران وجود ندارد.
*فاطمه رجا! ممنون از اینکه روایت خود را، بهعنوان کسی که تمام رویاهایش در پی سقوط افغانستان و تسلط گروه طالبان در بادهای مهاجم خاکستر شد و خاکسترش به ناکجاها رفت، با خوانندگان ما شریک کردید.
روایت شما آیینهی تمامنمای زندگی نسل پساسقوط است؛ سقوطی که همهچیز را با قیچی و تیغ شریعت طالبانی و فرهنگ قبیلهای، دگماتیستی و واپسگرایانهی آن برید و افغانستان را به دوران حجر برد.
اگر سخنی ناگفته مانده یا پیامی دارید که فکر میکنید باید گفته شود، بفرمایید؛ در غیر آن، گفتوگو را در همینجا به پایان میرسانیم
**ممنون از شما و نشریهی صدای زنان افغانستان که برای شنیدن صدای ما دختران «نسل سوخته» همت میگمارد. البته من خیلی دوست داشتم که نظرم را در مورد سکوت مردان افغانستان هم بپرسی، که نپرسیدی. ولی امیدوارم روزی که زنان داستان زندگیشان را مینویسند، از مردان افغانستان اینگونه یاد نکنند: مردان افغانستان در مقابل ظلم و جنایت طالبان سکوت کردند. آنها با سکوتشان رنج زنان و دخترانشان را انکار کردند. انکار ستم هیچ تفاوتی با خود ستم ندارد. این ننگ ابدی بر پیشانی تاریخ کشور خواهد ماند.
البته تمام مردان افغانستان اینگونه نبودهاند و نیستند. استثنا وجود دارد. حکم کلی خیلی راه ندارد. هستند مردانی که تمامقد در کنار زنان و به حمایت از آنها ایستادهاند. اما دریغ که صدایشان به جایی نمیرسد. دنیا و مردان افغانستان تصمیم گرفتهاند که زنان و مردان حامیشان را نادیده بگیرند.
امیدوارم اینها حرفهایی نباشند که زنان افغانستان روزی در داستانهایشان بنویسند. همانطور که گفتم، من از داستانهای با پایان تلخ بیزارم. همهی امیدم این است که داستانی که مینویسیم پایان خوبی داشته باشد. پایان داستان را شجاعت زنان و مردان افغانستان رقم بزند.












