کتابخوانی، گفتوگو، نقد | حلقهی کتابخوانی ماگه- ۱
نویسنده: شبنم سیمیا
اهمیت منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت برای مطالعات زنان در این است که انگلس مسألهی زنان را صرفاً به روابط فردی یا تفاوتهای فرهنگی تقلیل نمیدهد؛ بلکه آن را در پیوند با تحولات تاریخی خانواده، مالکیت، تقسیم کار، طبقات اجتماعی و پیدایش دولت بررسی میکند. این رویکرد امکان میدهد فرودستی زنان را نه وضعیت طبیعی و همیشگی، بلکه پدیدهای تاریخی و اجتماعی ببینیم؛ پدیدهای که همراه با دگرگونی شیوهی تولید، مالکیت و سازمان اجتماعی شکل گرفته و تغییر کرده است.
از این منظر، مطالعهی پیدایش دولت آتن نیز برای مطالعات زنان اهمیت پیدا میکند؛ زیرا نشان میدهد دولت و نهادهای سیاسی جدید چگونه همزمان با شکلگیری مالکیت خصوصی، طبقات و روابط استثماری پدیدار شدند و چگونه این نظم جدید بر روابط اجتماعی، از جمله روابط جنسیتی، اثر گذاشت.
نقدهایی که باید قبل از خواندن این کتاب در نظر گرفت
با این حال، خواندن این کتاب نیازمند توجه به نقدهایی است که بعدها از سوی انسانشناسان، جامعهشناسان و فیلسوفان مختلف بر چارچوب نظری انگلس و مورگان وارد شده است. یکی از مهمترین این نقدها به برداشت آنان از سیر تکامل تاریخی جوامع مربوط میشود. انگلس و مورگان تا حد زیادی این تحول را در قالب مراحلی نسبتاً خطی از جوامع ابتدایی بهسوی تمدن توضیح میدهند. در حالی که پژوهشهای بعدی انسانشناختی، از جمله آثار برونیسلاو مالینوفسکی، فرانتس بوآس، کلود لوی-استروس و مارگارت مید، با تأکید بر تنوع فرهنگی و مسیرهای متفاوت تحول جوامع، این تصور را به چالش کشیدند که همه جوامع انسانی الزاماً مسیر واحد و یکسانی را طی کردهاند و میتوان تاریخ آنها را در یک الگوی تکاملی واحد جای داد.
از سوی دیگر، بخشی از شواهد مردمشناختی مورد استفاده انگلس و مورگان طبق نظرات منتقدان، بر گزارشها و نوشتههایی استوار بود که گاه از سوی مبلغان مذهبی، نویسندگان اروپایی یا ناظران بیرونی تهیه شده بود. بنابراین نمیتوان احتمال تأثیر نگاه استعمارگرایانه، غربمحور یا تقلیلگرایانهی این منابع نسبت به جوامع غیرغربی را نادیده گرفت. این منتقدان مدعیاند که شواهد تاریخی موجود، الزاماً وجود یک «جامعهی جهانی مادرتبار اولیه» را اثبات نمیکنند و نمیتوان پیدایش پدرسالاری را در همه جوامع، صرفاً با ظهور مالکیت خصوصی، توضیح داد. دین، جنگ، سیاست، دولت، ایدئولوژیهای فرهنگی و تغییر تقسیم کار جنسیتی نیز میتوانند در این تحولات نقش داشته باشند.
نکتهی مهم دیگر این است که مادرتباری لزوماً به معنای زنسالاری نیست. در یک نظام مادرتبار، تبار و انتقال خویشاوندی از سوی مادر دنبال میشود؛ اما این امر به خودیخود به معنای برخورداری زنان از قدرت سیاسی یا اجتماعی بیشتر نیست. از همین رو، رابطه میان اقتصاد، خانواده و جنسیت را نمیتوان صرفاً به یک رابطهی علت و معلولی ساده تقلیل داد.
از منظر مطالعات زنان نیز نقدهایی به کتاب وارد شده است؛ از جمله اینکه زنان در روایت انگلس، گاهی بهعنوان موضوع و قربانی دگرگونیهای اقتصادی و ساختاری ظاهر میشوند و کمتر به عاملیت، تجربهی روزمره و مقاومت آنان توجه میشود. همچنین رهایی زنان را نمیتوان صرفاً با تغییر مالکیت خصوصی توضیح داد؛ زیرا فرهنگ، مناسبات قدرت، تقسیم کار خانگی و نگرشهای جنسیتی نیز در بازتولید نابرابری نقش دارند.
اشاره به این نقدها به معنای کنار گذاشتن اهمیت کتاب انگلس نیست. برعکس، «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» همچنان برای فهم تاریخی رابطهی میان خانواده، اقتصاد، مالکیت و جنسیت اثری فوقالعاده مهم و تأثیرگذار و از جمله متنهای بنیادی برای فهم تاریخی مسایل مرتبط به زنان است. در این مجموعه تلاش میکنیم ضمن توجه به اهمیت این چارچوب نظری، محدودیتها و پرسشهایی را نیز که پژوهشهای بعدی در برابر آن قرار دادهاند، نادیده نگیریم.
با توجه به اهمیت این کتاب برای مطالعات زنان، در هر مقاله یکی از فصلهای کتاب را به صورت مستقل بررسی خواهیم کرد و تلاش میکنیم مفاهیم و استدلالهای مطرحشده در آن را از منظر جنسیت، مناسبات قدرت و روابط طبقاتی تحلیل کنیم. هدف این مجموعه صرفاً شرح محتوای کتاب نیست؛ بلکه بررسی این پرسش است که تحلیل تاریخی انگلس از خانواده، مالکیت و دولت چه امکاناتی برای فهم موقعیت زنان در جوامع معاصر، و بهویژه در جامعهی افغانستان، فراهم میکند.
فردریش انگلس و چارچوب فکری او
فریدریش انگلس، فیلسوف و جامعهشناس آلمانی و همکار نزدیک کارل مارکس، کتاب «منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت» را در سال ۱۸۸۴، با اتکا به یادداشتهای مارکس و پژوهشهای مردمشناختی لوئیس مورگان، به نگارش درآورد. او با ارائهی تحلیلی ماتریالیستی، نگرشهای فراتاریخی و طبیعیانگارانه دربارهی دولت و ستم تاریخی بر زنان را رد میکند و نشان میدهد که خانواده پدیدهای متغیر، تاریخی و تابع دگرگونی در شیوهی تولید مادی است که در طول سدهها دستخوش تحولات بنیادین شده است.
اهمیت این اثر در این است که اثبات میکند زنان در دورههای طولانی از تاریخ نهتنها فرودست نبودند، بلکه در ساختارهای اجتماعی بدوی جایگاهی والامقام داشته و در فعالیتهای اجتماعی و تصمیمگیریها نقش کلیدی ایفا میکردند. در آن جوامع، وظایف زنان و مراقبت از فرزندان به نقشهای خانگی و تقلیلهای زیستشناختی محدود نمیشد؛ حتی «حق مادری» نه یک مسألهی صرفاً زیستی، بلکه حقی اجتماعی و بنیانگذار کل مناسبات خویشاوندی و ادارهی جامعه بود.
این شیوهی زیست اشتراکی بشر که هزاران سال به طول انجامید و در آن زنان و مردان به طور مشترک مسئولیت امور تولیدی و خانوادگی را بر عهده داشتند، چالشی عمیق را پیش روی جوامع مدرن امروزی میگذارد؛ جوامعی که با وجود ادعاهای فراوان در باب دموکراسی و حقوق بشر، همچنان درگیر نابرابریهای ساختاری جنسیتی هستند.
اما با ورود انسان به عصر تمدن که انگلس آن را بر اساس تحولات جوامع باستانی، بهویژه آتن، بررسی میکند، بسیاری از امور انسانی که پیشتر ماهیت اشتراکی، عمومی و برابر داشتند، دستخوش دگرگونی شدند. با پیدایش مالکیت خصوصی، اهلیسازی گلهها و انباشت ثروت در دست مردان، نظام «حق مادری» سرنگون شد و «حق پدری» جای آن را گرفت؛ دگرگونی عظیمی که انگلس از آن بهعنوان «شکست تاریخی جنس زن» یاد میکند. با این گذار، خانه از ساحت عمومی به فضای خصوصی انقیاد زن تنزل یافت و ساختار برابریطلبانهی تیره جای خود را به تقسیمات طبقاتی و نهاد سرکوبگر «دولت» داد.
پیشگفتار ۱۸۸۴: تولید، بازتولید و ماتریالیسم تاریخی
این کتاب دو پیشگفتار دارد که در پیشگفتار چاپ اول (۱۸۸۴)، اصل بنیادی ماتریالیسم تاریخی بر پایهی تولید و تجدید حیات تولید بلاواسطه تبیین میشود. این اصل بر خصلت دوگانهی تولید استوار است: از یک سو، تولید وسایل معاش، یعنی تهیه خوراک، پوشاک، پناهگاه و ابزارهای تولید، و از سوی دیگر تولید خود انسان؛ یعنی بازتولید نسلی و تداوم نوع بشر در قالب نهاد خانواده. بنابراین از نظر انگلس افکار انسانها نیز با تغییر شیوهی زندگی تغییر میکند، و این تغییر قادر است فرمهای دولت، سیاست، دین، فرهنگ، حقوق و نوع اندیشیدن را تغییر دهد. در دوران ماقبل تاریخ، که حجم تولید مادی محدود و بهرهوری پایین است، سازمان اجتماعی و مناسبات قدرت به شدت تحت تأثیر روابط خویشاوندی و ساختار خانواده قرار داشته است. اما به موازات تکامل ابزارهای کار، افزایش بهرهوری انباشت ثروت و پیدایش مالکیت خصوصی سیستمهای خویشاوندی قدیمی در تضاد با مناسبات جدید تولید قرار گرفته و جای خود را به اشکال جدید تولید و کنترل میدهد.
پیشگفتار ۱۸۹۱: روایت اسطورهای یک گذار تاریخی از حق مادری به حق پدری
پیشگفتار چهارم این کتاب در سال ۱۸۹۱ نوشته میشود و انگلس در این پیشگفتار سیر تاریخی شکلگیری دانش مردمشناسی را مورد بازخوانی قرار میدهد. او مینویسد تا پیش از دههی ۱۸۶۰ درک بشر از خانواده تحت تأثیر علوم و باورهای مذهبی، از جمله تورات، قرار داشت که در آن خانوادهی تکهمسر بر اساس الگوی پدرسالارانه بدیهی پنداشته میشد. اما یافتههای مردمشناسانی چون یاکوب باکوفن تحت عنوان حق مادری (۱۸۶۱) آغاز شد که مفهوم مادرسالاری و گذار از اختلاط جنسی اولیه یا هتاریسم به تکهمسری را مطرح کرد و نشان داد که تبار مادری یا مادرتباری بر پدرتباری تقدم تاریخی داشته است. هرچند باکوفن با استناد به اسطورهی اورستیا این گذار از حق مادری به حق پدری را در جامعهی آتن بر مبنای تحول در نهاد دین ارزیابی کرد که انگلس با آن مخالف بود؛ اما سرنخهای آن در مطالعات زنان نکات ارزندهای را به دست میدهد. یکی از جالبترین موضوعات این پیشگفتار اشاره به اسطورهای است که سیر تحول اندیشهی بشری را رمزگشایی میکند. از این رو نمادینترین و درخشانترین تجلی این گذار تاریخی را میتوان در تراژدی سهگانهی «اورستیا»، اثر آیسخولوس، مشاهده کرد؛ اثری که باکوفن آن را نه صرفاً یک افسانهی باستانی، بلکه بازتاب دراماتیک سرنگونی نظام «حق مادری» و تثبیت «حق پدری» میدانند. هر چند باکوفن این گذار را به تحول دین نسبت میدهد، انگلس با تمجید از او تحلیل باکوفن را نقد کرده و آن را به تغییر روابط تولید در جامعه یونان نسبت میدهد. در این اسطوره، کلیتمنسترا همسر خود، آگاممنون، را به قتل میرساند و پس از آن، پسرشان اورستس برای گرفتن انتقام خون پدر، دست به مادرکشی میزند. در پی این عمل، «ارنیها» (الهههای کهن انتقام) که پاسداران سنتی حق مادری و پیوند خونی مقدس میان مادر و فرزند بودند، اورستس را به جرم شنیع مادرکشی تحت تعقیب و شکنجه قرار میدهند. از نگاه این الههها، کلیتمنسترا با کشتن شوهرش مرتکب گناه همخونی نشده بود؛ چرا که شوهر همخون زن محسوب نمیشد؛ اما اورستس با کشتن مادر، عمیقترین پیوند خون و تبار را گسسته بود.
اما در دادگاهی که با داوری آتنا و دفاع آپولو تشکیل میشود، نبردی رمزگشا میان دو عصر تاریخی رخ میدهد. وقتی رأی طرفداران حق مادری و پدری مساوی میشود که نشان میدهد هنوز هم ریشههای مادرتباری در جامعه زنده است. با رأی نهایی آتنا، اورستس تبرئه میشود. آتنا که بنا بر اسطورههای یونان نه از مادر، بلکه از پیشانی زئوس، خدای خدایان، متولد شده، میگوید که او باور به پیوند همخونی میان مادر و فرزند ندارد؛ زیرا خودش از پیشانی پدرش متولد شده و بدینسان حق مادری در برابر حق پدری شکست میخورد.
این تبرئه در واقع دادنامهی رسمیتیافتن حق پدری و محو حق مادری بود. با تبرئهی اورستس، الهههای کهن تبار مادری عقب مینشینند و بدینسان، تئاتر یونان باستان به صحنهی نمایشی بدل میشود برای اعلام یک تحول عظیم تاریخی: سرنگونی دنیایی که در آن زن محور حرمت و خویشاوندی بود، و برپایی نظم نوین پدرسالاری که با مالکیت خصوصی، تبار پدری و نهاد دولت تحکیم یافت. از نظر انگلس این دوره شکست تاریخی جنس زن را نشان میدهد. گذار از این حق در این اسطوره، تغییر باورهای انسانی را به موازات تغییر امور معیشتی در جامعهی یونان نشان میدهد؛ جامعهای که در آن انباشت ثروت وجود دارد و بسیاری از انسانها بهعنوان برده و مال جایگاه طبقاتی انسان را در آن زمان نشان میدهند. زنان، بردگان و غیر آتنیها در این دورهی تاریخی نهتنها از امور مهمی چون سیاست و تولید کنار گذاشته شدهاند، بلکه خود جزو اموال و دارایی گروه کوچکی از مردان یونانی که شهروندان آزاد به شمار میرفتند، بودند.
مکلنان و طرح مسألهی برونهمسری و درونهمسری درون قبایل
شخص دیگری که در مطالعات مردمشناختی مورد توجه انگلس قرار میگیرد، جان فرگوسن مکلنان است. مکلنان با طرح مفاهیم «برونهمسری» (اگزوگامی) و «درونهمسری» (اندوگامی)، مسألهی روابط میان افراد و گروهها در جوامع قبیلهای را به یکی از موضوعات مهم مطالعات مردمشناختی تبدیل کرد. هرچند توضیح او دربارهی چرایی پیدایش برونهمسری و درونهمسری نتوانست پاسخ کامل و قانعکنندهای برای این مسأله ارائه دهد، پژوهشهای بعدی در حوزهی مردمشناسی به بررسی دقیقتر این روابط و زمینههای شکلگیری آنها پرداختند. در نهایت، لوئیس هنری مورگان (۱۸۷۷) با کشف «تیره» یا «عشیره» (Gens) بهعنوان واحد بنیادی جامعهی بدوی بر پایهی پیوند خونی مادری، انقلاب نظری در مردمشناسی ایجاد کرد و اثبات نمود که ساختارهای سیاسی یونان و روم باستان نیز برآمده از تکامل تیرههای مادرتبار بودهاند؛ یعنی تیرههای پدرتبار نیز خود از تیرههای مادرتبار به وجود آمده بودند. این دیدگاهها، زمینهی مهمی برای تحلیل انگلس از تحول خانواده، مالکیت و مناسبات جنسیتی فراهم میکنند که در مقالات بعدی به شکل مفصلتر به آنها خواهیم پرداخت.
جمعبندی
در این بخش، تلاش کردیم تنها به معرفی کتاب منشأ خانواده، مالکیت خصوصی و دولت و بررسی دو پیشگفتار آن بپردازیم؛ دو متنی که چارچوب نظری و مسیر اصلی استدلال انگلس را برای فهم رابطهی میان تولید، خانواده، مالکیت و مناسبات جنسیتی روشن میکنند. در ادامه، هر یک از فصلهای کتاب را جداگانه بررسی خواهیم کرد و خواهیم دید که این مفاهیم چگونه در تحلیل تاریخی شکلگیری خانواده، مالکیت خصوصی و دولت به کار گرفته میشوند و چه امکانی برای فهم موقعیت زنان فراهم میکنند.









