مصاحبه کننده: قدم شاهی
یادداشت: زهره حسینی از داستاننویسان نوظهور است که در جشنوارهی «اوسانه سیسانه» که به تاریخ ۲۲ ثور امسال (۱۴۰۵) در شهر مزار شریف برگزار شد، مقام نخست را از بین ۱۱۰ داستاننویس از آن خود کرده است. ما با این باور که آفریدههای داستانی روایت عینی و بازتاب واقعی از حقیقت زندگی است که داستاننویس با هنرمندی آن را بازنویسی میکند، به سراغ زهره حسینی رفتیم. هدف از این گفتوگو تنها گفتوگو دربارهی ادبیات و داستاننویسی نیست، بلکه تماشای شکلگیری یک جهان تازه است. داستاننویسی و آفریدههای ادبی و هنری در جامعهی افغانستان، بهویژه برای زنان، یک پناهگاه محکم برای آزادی تخیل و اعتراض خاموش است. ظهور هر داستاننویس، بهویژه داستاننویس زن، میتواند نشانههای از امید، رویش، پویایی و امید باشد.
*خانم زهره حسینی! در ابتدا خیلی خرسندیم که برای نشریهی «صدای زنان افغانستان» وقت دادید تا در پای روایت شما بنشنیم و «نوشتن» یعنی جهان تازهای را که شما کشف کردهاید، از آن بشنویم. شما یکی از صداهای تازهی زنان افغانستان هستید. آوردن مقام نخست جشنوارهی داستاننویسی «اوسانه سیسانه» را که از بین ۱۱۰ داستاننویس به دست آوردید، تبریک میگوییم. جالب است که در این اوضاع و احوال نابسامان، قلمهای تازه وارد عرصهی داستاننویسی کشور میشوند. پیش از همه دوست داریم که خوانندگان نشریه با شما معرفی شود. یک سوال کلیشهای اینکه زهره حسینی کیست؟ کجا به دنیا آمده است و در چه سالی، و تحصیلات و…
**من نیز خوشحالم که سهمی در، به گفتهی شما «شکلگیری جهان تازهی ادبیات افغانستان» دارم. از شما نیز سپاسگزارم که لطف کردید به سراغ ما آمدید. خیلی مختصر بگویم اینکه من زهره حسینی، در سال ۱۳۸۰ خورشیدی در ولایت زیبای سرپل که برایم پلی بوده برای کشف جهان، دیده به جهان گشودهام. اکنون در ولایت بلخ باستان، شهر مزار شریف، زندگی میکنم. من پیش از تحولات سیاسی و سقوط جمهوریت دانشجوی رشتهی ادارهی عامه بودم. سال سوم بود که تحولات سیاسی پیش آمد و سرانجام دانشگاه بسته شد. فکر میکنم همین قدر بس باشد.
*بله. شاید جالب است اینکه رشتهی دانشگاهی شما ادارهی عامه بوده ولی داستاننویس شدید. البته، این دوگانگی در وادی داستاننویسی بوده و هست؛ مثلا برخی از بزرگان داستاننویسی یا پزشک بوده یا حقوقدان یا مثلا پلیس یا خلبان یا فیلسوف. بگذریم. از این بگویید که چه طور شد به داستاننویسی روی آوردید؟
**شما از دوگانگی داستاننویسی و حرفه یا رشتهی تحصیلی گفتید. «نوشتن» به مثابهی یک گزینهی ناگزیری، برای من بیشتر از روی اجبار آغاز شد تا انتخاب. شرایط پیش آمده در کشور بر هیچ کسی پوشیده نیست. وقتی شرایط زندگی محدودتر شد و بسیاری از راهها بسته شد، ناخودآگاه به سمت «نوشتن» کشیده شدم. نوشتن برایم تبدیل شد به راهی برای بیان چیزهایی که نمیتوانستم به سادگی دربارهیشان حرف بزنم. بعدتر احساس کردم این فقط یک علاقهی گذرا نیست و باید آن را جدیتر دنبال کنم، بیشتر یاد بگیرم و زمان دقیقتری برایش بگذارم.
*کشف جهان تازه؛ شما بخشی از این سریال و ماجرا هستید خانم حسینی! بسیاری از داستاننویسان بزرگ جهان، نه از سر تفنن یا برنامهریزی دانشگاهی، بلکه از سر ناگزیری، تنهایی، تبعید، شکست، سانسور، یا فشار روانی به نوشتن پناه بردهاند. برای برخی، نوشتن راهی برای غلبه بر بحرانهای زندگی یا علیه فراموشی است؛ مثلا نوشتن برای فرانتس کافکا نوعی رهایی از اضطراب، تنهایی و فشار وضعیت موجود بوده، یا فئودور داستایفسکی زمانی که از زندان، تبعید و بدهکاری شدید برای گذران زندگی با شتاب مینوشت. بسیاری از آثارش حاصل فشار مالی و روانی است. شاید سریال زندگی وی را در تلویزیون دیده باشید که از ناشر پشت سر زمان میخرد. دیکنز، صادق هدایت، گورکی، سولژنیتسین، فانون، کامو و خیلی نویسندگان دیگر از سر اجبار به داستاننویسی پناه بردهاند. از این بگذریم. بازهم سوال کلیشهای اینکه از چه سنی و چه تاریخی دقیقا به داستاننویسی پرداختید؟
**راست قضیه، هنوز احساس نمیکنم به مرحلهای رسیده باشم که بتوانم بگویم به صورت کاملاً جدی وارد دنیای داستاننویسی شدهام. هنوز خودم را در حال یاد گرفتن و تجربه کردن میبینم. با این حال، «آنچه در روستا ماند» نخستین اثر داستانی من بود که برایم اهمیت ویژهای دارد؛ چون آغاز جدیتر نگاه من به نوشتن محسوب میشود. نوشتن برایم نوعی مکاشفه است. نوعی خلق و آفرینش جهانی، به گفتهی شما «جهان تازه».
*اینکه داستان «آنچه در روستا ماند» شما از بین ۱۱۰ داستان کوتاه مقام نخست را به دست آورده، قطعا کشف جهان تازه است. برای خوانندگان نشریه وعده میدهیم که این داستان را نیز به نشر خواهیم رساند. از این بگویید که داستان چاپ شده دارید؟
** ممنونم از شما. تا کنون داستانی از من در جایی، اعم از مجموعههای داستانی و نشریات مطبوع به چاپ نرسیده است. تا کنون بیشتر نوشتههایم در مرحلهی شخصی و تجربهاندوزی بوده است و هنوز فرصت یا شرایط انتشار برایشان فراهم نشده است.
* آثار و آفریدههای ادبی شما قطعا جایگاه خود را پیدا خواهد کرد. ما قطع داریم که روزی شاهد چاپ مجموعه داستان و مجموعههای داستانی شما خواهیم بود. فقط میماند که پیگیر باشید. بیاییم از این صحبت کنیم که داستان «آنچه در روستا ماند» دربارهی چیست؟ کدام ذهنیتی باعث خلق این داستان شده است؟ ممکن است که در این باره بفرمایید؟
**خواهش میکنم، بله. داستان «آنچه در روستا ماند» بیشتر بر موضوع خشونت خانوادگی و ظلمی که بر زنان تحمیل میشود تمرکز دارد. حس نزدیکی من به چنین شرایط و واقعیتهایی، مهمترین چیزی بود که باعث خلق این داستان شد. بسیاری از دردها و سکوتهایی که زنان تجربه میکنند، برایم قابل لمس بود و نوشتن این داستان تلاشی بود برای روایت بخشی از آن رنجها.
*آها! خیلی عالی! بنابراین، داستان شما صدای راستین زنانی است که در یاد هیچ کسی نیست و فریادشان در هیچ جایی نمیرسند. زنان فراموششده و موجودات در حاشیهی جامعهی ناامن. اینکه این داستان به گفتهی شما «تلاشی بوده برای روایت بخشی از رنج زنان»، دست شما مریزاد! برویم سر جشنوارهی اوسانه سیسانه و اشتراک شما در آن. آیا چطور شد که در جشنواره شرکت کردید؟ جریان آن را لطفا بگویید.
**جریان اشتراک در جشنواره طی یک اتفاق خیلی ساده رخ داد. برخی از رویدادها به همین سادگی شکل میگیرد. روزی اعلامیه یا فراخوان «جشنوارهی اوسانه سیسانه» را در استوری شبکههای مجازی یکی از اعضای «خانهی داستان بلخ» دیدم. اعلامیه برایم جالب آمد. من هم انگیزه پیدا کردم که شرکت کنم. تصمیم گرفتم که داستان «آنچه در روستا ماند» را برای شرکت در جشنواره بفرستم، و به آدرس و نشانی داده شده فرستادم.
*رخدادها گاهی شکلی از اشکال زندگی است. زندگی خودش یک رخداد است و اشتراک شما در جشنواره نیز رخدادی است که برای شما فرصت تازهای را داده است. آیا در روز برگزاری جشنوارهی اوسانه سیسانه حضور داشتید؟ به محض اینکه شنیدید که برنده شدهاید چه احساسی داشتید؟
**جشنواره به دلیل محدودیتهای موجود به صورت حضوری برگزار نشد و نام من بهعنوان برنده از طریق صفحهی فیسبوک «خانهی داستان بلخ» اعلام شد. در آن لحظه حس دوگانهای داشتم. از یک طرف خوشحال بودم که داستانم توانسته بود جایگاه خوبی به دست بیاورد؛ اما از طرف دیگر ناراحت بودم، چون مطمئنم افراد زیادی هستند که شاید از من توانمندتر باشند؛ اما به دلایل مختلف فرصت یا امکان شرکت در چنین جشنوارهای را نداشتند. به همین دلیل این موفقیت را فقط متعلق به خودم نمیدانم. فکر میکنم صدای بسیاری از دختران و جوانانی هم هست که استعداد و حرفهای زیادی برای گفتن دارند؛ اما شرایط، فرصت دیده شدن را از آنها گرفته است.
*این احساس زلال و پاک شما اینکه گفتید «صدای بسیاری از دختران و جوانانی هم هست که استعداد و حرفهای زیادی برای گفتن دارند؛ اما شرایط، فرصت دیده شدن را از آنها گرفته است» واقعا ستودنی است. بله، واقعا همینطوری است. از این بگوییم که در زندگی هر کسی مشوقی وجود دارد که موتور فعالیتی را روشن میکند. آیا مشوق شما در روی آوردن و تداوم نویسندگی، بهعنوان یک فعالیت آفرینشی، چه کسی بوده و هست؟
**شما درست میگویید. تشویق نقش برازنده دارد. کسی در سطح زندگی آدم باید باشد که آدم را تشویق و حمایت کند و همراهی و همدلی کند. در قدم اول خانوادهام مشوق من بودند. بعد از آن، معلمان و دوستانم نیز با تشویقها و حمایتهایشان باعث شدند تا نوشتن را جدیتر دنبال کنم و اعتماد بیشتری به خودم داشته باشم. هریک از آنان سهمی در تولید داستان «آنچه در روستا ماند» بهعنوان یک متن ادبی و آفرینشی دارد. من سپاسگزار تک تکشان هستم.
*باید به خانوادهی محترم شما افتخار کرد که فرصت بالندگی و رشد و پویایی را برای شما فراهم کرده است. همچنین آموزگاران و دوستانتان که هریکشان بذر شکوفایی را پاشیدند. بیاییم در مورد آموزش و یادگیری فن داستاننویسی شما کمی قصه کنیم. آیا در کدام جایی آموزش داستاننویسی دیدهاید؟ استاد شما چه کسی بوده و هست؟
** نه. آموزش رسمی داستاننویسی ندیدهام. فقط پیش از این، در یک دورهی نویسندگی خلاق شرکت کرده بودم که تجربهی خوبی برایم بود. استادی که این دوره را پیش میبرد، اهل افغانستان نبود. وی کسی بود که به تکنیکهای داستاننویسی مسلط بود. من از وی خیلی چیزها دربارهی داستاننویسی فرا گرفتم. آموزشهای وی برایم بسیار آموزنده و الهامبخش بود.
*البته در شهر مزار شریف، تا جایی که خبر داریم، «خانهی داستان بلخ» فضای بسیار مناسب و مستعدی برای داستاننویسی بوده و هست. تا جایی که خبر داریم تا تابستان پارسال (۱۴۰۴) تعداد ۳۵۸ جلسهی خوانش و نقد داستان توسط همین نهاد برگزار شده است. البته شاید شرایط کنونی فرصتها را گرفته باشد یا کاهش داده باشد که به همگان معلوم است. آیا شما تجربهی شرکت در آن را دارید؟
**من تا کنون ارتباط مستقیمی با نشستها یا جلسات داستاننویسی در مزار شریف نداشتهام. باید بگویم که فرصت شرکت در چنین محافلی برایم فراهم نشده است. به همین دلیل آشنایی زیادی هم با فضای این جلسات ندارم. با اینکه من فرصت اشتراک در چنین برنامه یا برنامههایی نداشتهام، اما خوشحالم که در شهر مزار شریف یا بلخ که زادگاه بزرگانی چون مولانا، بوعلی سینا، رابعه بلخی، ناصر خسرو، ابوزید بلخی، ابومشکور بلخی و شهید بلخی است، هنوز کسانی هستند که چراغدار فرهنگ، ادبیات، هنر و آفرینش در این قطعهای از سرزمین فرهنگی یا امالبلاد بلخ باشند. دست متولیان «خانهی داستان بلخ» مریزاد که نگذاشته چراغ فرزانگی و فرهیختگی و ادبیات خاموش شود.
* استعداد نویسندگی شما با آنکه در جلسات نقد و بررسی داستان و آموزشی بهطور مستمر نبودهاید، ستودنی است. حال از این بگویید که کدام داستانی یا رمانی که خواندهاید در ذهن شما مانده است؟ یا تأثیر پذیرفتهاید؟
**از ماندگاری پرسیدید. ممکن است هر کسی به اندازهی ذوق و فهم خود جرعهای از اقیانوس آفریدههای داستانی بنوشد، اما من از میان آثاری که خواندهام، کتابهایی مثل بامداد خمار، نه، بادبادک باز، یادت باشد و ملت عشق بیشتر در ذهنم ماندهاند. هر کدام از این آثار به شکلی توانستهاند احساسات انسانی، رنج، عشق، مهاجرت یا واقعیتهای زندگی را روایت کنند و روی نگاه من تأثیر بگذارند. نویسندگان زیادی هستند که از شیوهی نگاه و نوشتنشان تأثیر گرفتهام. بیشتر به آثاری علاقه دارم که بتوانند درد، احساسات انسانی و واقعیتهای اجتماعی را صادقانه روایت کنند. از میان نویسندگانی که آثارشان برایم تأثیرگذار بوده، میتوانم به خالد حسینی و الیف شافاک اشاره کنم.
* از آروزهایتان بگویید، و بزرگترین آرزوی شما در زمینەی نویسندگی چیست؟
**بزرگترین آرزوی من در زمینهی نویسندگی این است که بتوانم واقعیتها را همانگونه که هستند، صادقانه و حقیقی روایت کنم. بهویژه برایم مهم است که به وضعیت و تجربههای زنان توجه شود و بخشی از ناگفتهها و رنجهای آنان از طریق نوشتن بازتاب پیدا کند. فکر میکنم نوشتن زمانی ارزشمند میشود که بتواند آگاهی ایجاد کند و انسانها را وادار به فکر کردن نسبت به واقعیتهای اطرافشان کند.
*تصور کنیم که اگر روزی کلمات داستان شما تبدیل به گلوله شوند، به سوی چه چیزی شلیک میکنید؟
**تصورش برای من خیلی ابتدایی و ساده است؛ مثلا فرض کنیم که اگر روزی کلمات داستانهای من به گلوله تبدیل شوند، بدون شک به سوی جهالت، ظلم و هر چیزی که باعث خاموششدن انسانیت و آگاهی میشود، شلیک خواهند شد.
*بله. بدون فرض اینکه کلمات داستان شما تبدیل به گلوله شوند، واقعیت این است که کلمات داستان شما، هریک گلولهی آتشینی هستند. حال، از این بگویید که تا کنون چند داستان نوشتهاید؟
** تا کنون داستان کوتاه «آنچه در روستا ماند» نخستین و جدیترین تجربهٔ داستانی من بوده است؛ تجربهای که برایم بیشتر از یک داستان، آغاز مسیر آشنایی عمیقتر با نوشتن محسوب میشود.
*کمی برویم به فضای ادبی بلخ باستان، امالبلاد، بهویژه شهر مزار شریف. میخواهیم از زبان شما بشنویم اینکه فضای شهر مزار شریف برای نویسندگی و داستاننویسی و کارهای هنری چطور است؟
**شرایط موجود کشور، بهویژه ولایت بلخ و شهر مزار شریف، بر شما و تمام خوانندگان نشریهی شما معلومدار است. هیچ لازم نیست که شرح داده شود. خلاصه اینکه با وجود تمام محدودیتها، فکر میکنم هنوز هم در مزار شریف علاقه به هنر و نویسندگی زنده است و جوانان زیادی هستند که میخواهند بنویسند و اثر خلق کنند. اما در عین حال، کمبود فضاهای فرهنگی، نشستهای ادبی و امکانات آموزشی باعث شده مسیر نویسندگی برای بسیاری دشوار باشد. با این حال، همین علاقه و تلاش فردیِ جوانها نشان میدهد که ادبیات و هنر هنوز زنده بوده و خاموش نشده است.
*آیا این جشواره مربوط به ردهی سنی خاصی است؟ و در این جشنواره چه تعداد داستان شرکت کرده بوده که داستان «آنچه در روستا ماند» شما مقام اول را گرفته است؟
**بله، این دوره از جشنواره دارای محدودیت سنی بود. فکر میکنم تنها افرادی میتوانستند در آن شرکت کنند که زیر ۳۵ سال قرار داشتند. معلومات من در حدود آنچه در شبکههای مجازی آمده است، هست؛ مثلا بر اساس اطلاعاتی که در صفحهی فیسبوک جشنوارهی «اوسانه سیسانه» منتشر شد، فکر میکنم حدود ۱۱۰ داستان کوتاه با شرایط سنی خاص در این دوره از جشنواره شرکت کرده بودند.
*اگر بخواهیم «داستان» را تعریف کنید، تعریف شما از داستاننویسی چیست؟ برای اینکه ماهیت و هویت وجودی داستان ما را از تماشای ظاهر کلمات فراتر برده به جان کلمات روبهرو میسازد.
**تعریف من از داستاننویسی، روایت واقعیتها و ثبت احساسات و تجربههای انسانی است. به باور من، داستان میتواند رنج، تلاش، امید و بخشی از حقیقت زندگی انسانها را در دل تاریخ و فرهنگ ماندگار کند.
*تعریف بسیار روشن از داستان ارائه دادید. به راستی داستان، روایت تجربیات زیستشدهی انسانهاست. برویم به سراغ یک سوال کلیشهای دیگر: مشکلات و چالشهای جنسیتی. آیا شما بهعنوان زن چه مشکلاتی در داستاننویسی دارید؟
**فکر میکنم زنان در مسیر نویسندگی با محدودیتها و قضاوتهای بیشتری روبهرو هستند،؛ مخصوصاً در جامعهای که بسیاری از تجربهها و صداهای زنان کمتر شنیده میشود. گاهی شرایط اجتماعی، محدودیتهای خانوادگی یا نبود فرصتهای آموزشی باعث میشود زنان نتوانند آنطور که باید استعداد و تواناییهایشان را دنبال کنند. با این حال، من باور دارم که نوشتن میتواند راهی برای بیان نگفتهها و حفظ صدای زنانی باشد که کمتر فرصت دیده شدن داشتهاند.
*کلیدواژههای بسیار درست و قشنگی را به کار بردید: «محدودیتها و قضاوتها، نبود فرصتهای آموزشی برای زنان، و نوشتن راهی برای بیان نگفتهها و حفظ صدای زنان…» دست شما مریزاد! راستی، اکنون مسیر شما بهعنوان نویسنده، روشن است. اگر داستاننویس نمیشدید، به چه چیزی یا کدام شکل هنری میپرداختید؟
**فکر میکنم توانایی خوبی در یادگیری و سازگار شدن با شرایط مختلف دارم. اگر مسیر نوشتن برایم فراهم نمیشد، احتمالاً بیشتر به سمت کارهای عملی و مهارتآموزی میرفتم؛ مسیری که تا حدی اکنون هم در کنار نوشتن به آن مشغول هستم.
* خانم زهره حسینی! سپاسگزار شما که وقت شریف خود را در اختیار ما گذاشتید. گفتوگوی بسیار خواندنی و قشنگی بود. آروز میکنیم که نویسا بمانید. قطعا شما یکی از داستاننویسان نوظهور کشور ما هستید. چیزی که با توجه به تاریخچهی داستاننویسی کشور میتوان اشاره کرد این است که در افغانستان، در عرصهی داستاننویسی، روند روبهرشد خط و سیر داستاننویسی همواره با چالش مواجه شده است. به سخن دیگر، همیشه دو چیز باعث کندی کار یا توقف کار شده است: یکی پرداختن به فعالیتهای مختلف و نگاه حاشیهای به داستان و دیگر زود پیادهشدن در ایستگاههای نخستین از قطار داستاننویسی. ما آرزو میکنیم که شاهد کتابهای داستانی شما در آیندههای نزدیک باشیم. داستان، نهتنها به گفتهی مردم عوام «اوسانهگویی» است بلکه روایت زندگی است.
**در پایان، از شما سپاسگزارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادید تا بتوانم دربارهی تجربهها و نگاه خودم صحبت کنم.
پینوشت: عکس از انترنت









