گفت‌و‌گویی با سارا کامگار، برنده‌ی جشنواره‌ی اوسانه سی‌سانه

نویسنده: قدم شاهی

یادداشت نشریه: سیزدهمین دور جشنواره‌ی داستان کوتاه «اوسانه سی‌سانه» به تاریخ ۲۲ ثور ۱۴۰۵ در ولایت بلخِ بامی، در شهر مزار شریف، برگزار شد. این جشنواره که برای کشف استعدادهای جوانان زیر ۳۵ سال است، در سال ۱۳۸۷ راه‌اندازی شد و از سوی «خانه‌ی داستان بلخ» همه‌ساله برگزار می‌شود. در این دور ۱۱۰ داستان در دبیرخانه‌ی جشنواره رسیده است. از مجموع آن ۱۰۲ داستان کوتاه به مرحله‌ی داوری رسید و ۲۳ داستان به مرحله‌ی نهایی بالا آمد.

یکی از خوبی‌های این دور، حضور بانوان داستان‌نویس است که می‌توان به استعدادهای نوظهور تعبیر کرد. از خوبی‌های دیگر این دوره، شکسته‌شدن تابوهای تبعیض جنسیتی است. در سیزدهمین دور جشنواره زهره حسینی و سارا کامگار، به ترتیب مقام نخست و دوم را از آن خود کردند و در رأس رقابت نویسندگی قرار گرفتند. این دو از شمار صداهای زنان افغانستان به شمار می‌روند.

*خانم سارا کامگار! نخست برنده‌شدن شما را در رقابت نویسندگی/ داستان‌نویسی جشنواره‌ی «اوسانه سی‌سانه» بلخِ بامی تبریک می‌گوییم. شما از جزء داستان‌نویسان نوظهور و صدای تازه‌ی زنان افغانستان هستید. نشریه‌ی «صدای زنان افغانستان» خوشحال است که شما وقت شریف خود را در اختیار خوانندگان گذاشته‌اید. بهتر است که پیش از هر سخنی، خوانندگان ما با شما معرفی شود. لطفا از خود بگویید تا خوانندگان با شما آشنا شوند.

**ممنون از شما که بنده را قابل دانستید و دعوت کردید. خیلی خوشحالم که در کنار شما هستم. من سارا کامگار هستم؛ دختری از شهر مزار شریف؛ شهری که هنوز در کوچه‌هایش بوی روایت، شعر و حافظه‌ی جمعی موج می‌زند. من متولد ۱۳۸۱ در ایرانم و بعد از به دنیا آمدن من، خانواده‌ام تصمیم به برگشتن می‌گیرند.
قبل از تحولات در افغانستان، دانشجوی رشته‌ی روانشناسی بودم و دو سال تحصیلی دانشگاه را تمام کرده بودم. برای فعلا هم مصروف مادر بودنم.

*حالا بفرمایید چه طور شد به داستان‌نویسی روی آوردید؟

** من در خانواده‌ای چشم به جهان گشودم که ادبیات در آن فقط یک علاقه نبود، بلکه بخشی از زیستن بود. عمه‌ام، پدرم، خواهرم و همسرم همگی با جهان نوشتن و ادبیات پیوند دارند. شاید به همین دلیل، من پیش از آن‌که خواندن و نوشتن را بیاموزم، با فضای قصه و روایت نفس کشیده بودم. در خانه‌ی ما، واژه‌ها زنده بودند. کتاب‌ها فقط روی قفسه‌ها نمی‌ماندند، بلکه در گفت‌وگوها، سکوت‌ها و حتا نگاه‌ها جریان داشتند. فکر می‌کنم من نویسندگی را نیاموختم، بلکه در آن رشد کردم.

*از چه سنی و چه تاریخی دقیقا به داستان‌نویسی پرداختید؟

** من به صورت جدی از سال‌های نوجوانی وارد جهان داستان‌نویسی شدم؛ اما حقیقت این است که ریشه‌ی این دلبستگی بسیار عمیق‌تر و کهن‌تر از آن است. من در فضایی بزرگ شدم که قصه، بخشی از هوای خانه بود. پیش از آن‌که بتوانم واژه‌ها را روی کاغذ بنویسم، در ذهنم جهان‌هایی می‌ساختم، شخصیت‌هایی خلق می‌کردم و با روایت‌ها زندگی می‌کردم. داستان برای من تنها یک قالب ادبی نیست؛ بلکه نوعی مواجهه با هستی است. هر داستان، تلاشی است برای فهم انسان، رنج، تنهایی و امید. شاید به همین دلیل هنوز هم احساس می‌کنم در آغاز این راه ایستاده‌ام و ادبیات، دریایی‌ است که هرچه بیشتر در آن پیش برود، عظمت و ناشناختگی‌اش بیشتر آشکار می‌شود.

*آیا تا کنون داستان چاپ‌شده دارید؟ در این باره بگویید.

** بله داستان قبلی‌ام که در دور پیش در مسابقه‌ی «اوسانه» مقام آورده بود، با حمایت از اعضا در مجموعه‌ی داستانی چاپ گردید. بار اول در کتاب «می‌توان دوید» و برای بار دوم در «به رنگ چادری» که هر دو کتاب شامل داستان‌های برگزیده‌ی جشنواره بودند.

*خیلی عالی! شما دومین بار است که در جشنواره مقام می‌آورید. خوشحالیم. مجموعه داستان «به رنگ چادری» شامل داستان‌های برتر ششمین دور جشنواره‌ی اوسانه سی‌سانه است که حاوی ۲۴ داستان کوتاه از ۲۱ داستان‌نویس جوان است. این مجموعه به کوشش استاد تقی واحدی با حمایت مالی زوج نویسنده، مریم محبوب و زلمی باباکوهی، چاپ شده است. یادآوری لازم است که در این مجموعه داستان‌هایی از دختران داستان‌نویس، هر یک زهرا نوری، مینا رضایی، فاطمه خاوری، معصومه امیری، زهرا زمانی، مدینه رحمانی، صفیه پویا، سارا کامگار، فاطمه کاظمی، شکوفه صالحی، روشنا امیری، سمیه ابراهیمی، مرسل ماندگار و نرگس موسوی چاپ شده است. در گزارشی که در رسانه‌ها به تاریخ ۲ اسد ۱۴۰۴ آمده است، بیشترین آثار برتر شش جشنواره از هفتم تا دوازدهم متعلق به بانوان است. حال، بیاییم از این صحبت کنیم که داستان «کفش‌های با نمک» که با آن در جشنواره برنده شدید، موضوعش چیست؟ کدام ذهنیتی باعث خلق این داستان شده است؟

** داستان «کفش‌های با نمک» بیشتر از هر چیز، روایتی از رنج، فراموشی و امید است. این داستان از دل مشاهدات روزمره و دردهای خاموش انسان‌هایی شکل گرفت که شاید کسی توجهی به آن نمی‌کرد. داستان زنی سالخورده‌‌ای است که بستگان شوهرش به خانه او آمدند. زن از اینکه آن‌ها تمام این مدت همسر او را فراموش کرده بودند دلگیر است. او که آدم کم‌رویی است و نمی‌داند چطور می‌تواند از دست آن‌ها خود را خلاص کند از دوستش کمک می‌خواهد و ماجرا پیرامون این جریان می‌چرخد.

*آیا چطور شد که در جشنواره شرکت کردید؟ جریان آن را لطفا بگویید.

**شرکت در جشنواره‌ی «اوسانه سی‌سانه» برایم در آغاز فقط یک تجربه بود. تجربه‌ای برای آزمودن خودم و سنجیدن توانایی قلمم بعد از خیلی مدت دوری از ادبیات؛ اما وقتی داستانم را فرستادم، در دل احساس عجیبی داشتم؛ حسی میان ترس و امید. گویی بخشی از روح آدم را به داوری دیگران می‌سپاری. با این حال، باور داشتم که ادبیات زمانی زنده می‌ماند که وارد گفت‌وگو با جامعه شود، نه اینکه در کشوی میزها پنهان بماند.

*روز برگزاری جشنواره‌ی اوسانه آیا حضور داشتید؟ به محض اینکه شنیدید که برنده شده‌اید چه احساسی داشتید؟

**متأسفانه به دلیل وضعیت و شرایط فعلی کشور، جشنواره به شکل حضوری برگزار نشد و من نیز در فضای برگزاری حضور نداشتم. با این حال، لحظه‌ای که خبر برنده‌شدنم را شنیدم، احساسی عمیق و وصف‌ناشدنی داشتم؛ احساسی شبیه شنیده‌شدن صدایی که مدت‌ها در سکوت رشد کرده بود. برای من، این موفقیت صرفاً کسب یک عنوان نبود؛ بلکه نوعی دلگرمی و امید بود در روزگاری که بسیاری از صداهای فرهنگی و هنری در معرض خاموشی قرار گرفته‌اند. آن لحظه بیشتر از هر چیز، دوباره به قدرت ادبیات ایمان آوردم؛ به اینکه کلمات، حتا در دشوارترین زمانه‌ها نیز می‌توانند راه خود را به سوی دل انسان‌ها باز کنند.

سارا کامگار
سارا کامگار

*آیا مشوق شما در روی آوردن و تداوم نویسندگی چه کسی بوده و هست؟

**در این مسیر، بزرگ‌ترین مشوق من خواهرم بوده است؛ کسی که همیشه پیش از دیگران به صدای درونی و قلم من ایمان داشت. پس از او، همسرم با حمایت، درک و همراهی عمیقش، یکی از مهم‌ترین تکیه‌گاه‌های روحی و فکری من در ادامه‌ی مسیر نویسندگی بوده است.

*گذشته از خواهر شما بایسته است که از همسر شما تشکر کرد. کسی که دست یاری داده و شما را به‌عنوان جنس آشپزخانه‌ای و پرده‌نشین یا «جنس دوم» به حساب نیاروده است؛ چیزی که در افغانستان رایج است. آیا در کدام جایی آموزش داستان‌نویسی دیده‌اید؟ استاد شما چه کسی بوده و هست؟

**بخش بزرگی از آموزش من از راه مطالعه، تجربه و حضور در نشست‌های ادبی خانه‌ی داستان بلخ شکل گرفته است. من باور دارم که نویسندگی بیش از آن‌که یک مهارت آموزشی باشد، نوعی زیستن است. البته از راهنمایی استادان و نویسندگان باتجربه‌ای مثل استاد واحدی و استاد نامدار نیز بسیار آموخته‌ام و هنوز هم خودم را در آغاز این مسیر می‌دانم.

*بله، استاد تقی واحدی و استاد شفیق نامدار از چراغ‌داران فرهنگ و ادبیات در بلخ باستان، سرزمین مولانا آن روح بزرگ تاریخ، است؛ به‌ویژه اینکه خدمات ارزنده و قابل قدر استاد تقی واحدی در پویایی، تداوم، توسعه‌ی ادبیات در بلخ، به‌ویژه مزار شریف، چون آفتاب روشن است. سلامتی و سعادتمندی‌اش را از خداوند خواهانیم، و چراغی که «داستان خانه‌ی بلخ» برافروخته، راه روشنی را در عرصه‌ی ادبیات رقم زده است. شما تصور کنید که تا تابستان ۱۴۰۴ تعداد ۳۵۸ جلسه خوانش و نقد داستان توسط همین نهاد برگزار شده و سیزده دور جشنواره برگزار شده است. چیزی که حتا در پایتخت کشور وجود ندارد. پس این نهادِ تأثیرگذار در پرورش و کشف استعداد نقش برازنده داشته است. آیا در حالِ حاضر، جلسات داستان‌نویسی و نقد داستان در شهر مزار شریف هست؟ شما در آن شرکت کرده‌اید یا می‌کنید؟

**برای فعلا نیست؛ ولی قبلاً بود و بله شرکت می‌کردم. تمام هفته منتظر روز جلسه بودم و تا جایی که امکان داشت سعی می‌کردم غیرحاضر نباشم.

*با دیگر داستان‌نویسان، اعم از قدیمی و جدید، ارتباط دارید؟ این نوع ارتباط در جلسات آموزشی است یا جلسات دوستانه؟

**بعد از تعطیل‌شدن جلسات دیگر ارتباط درست با نویسنده گان مقیم مزار شریف برقرار نتوانستم. دوستانم هست صحبت‌های دوستانه و صمیمانه داریم؛ ولی دیگر خبری از آن نشست‌های ادبی نیست و از این بابت خیلی متأثرم.

* کدام داستان یا رمانی که خوانده‌اید در ذهن شما مانده است؟

**کتاب‌ها و رمان‌های زیادی در ذهنم مانده‌ است؛ اما بعضی آثار چنان با روح انسان پیوند می‌خورد که هرگز فراموش نمی‌شود. بیشتر جذب آثاری می‌شوم که انسان، تنهایی و رنج‌های پنهان او را با صداقت روایت می‌کند؛ آثاری که بعد از تمام‌شدن‌شان، هنوز در ذهن و قلب آدم ادامه پیدا می‌کند. از آن جمله می‌توان به «قمار باز» و «جنایت و مکافات» اثر داستایوفسکی، «اتاق شماره‌ی شش» از چخوف و «کوری» از ژوزه ساراماگو اشاره کرد. در این اواخر هم «مرگ ایوان ایلیچ» را مطالعه کردم که خیلی تاثیرگذار بود.

*آیا کدام داستان‌نویسانی را دوست دارید؟ و از کدام داستان‌نویسی تأثیر پذیرفته‌اید؟

**نویسنده‌گان مورد علاقه‌ام لیست طویل دارند؛ ولی کتاب‌خواندن را با آگاتا کریستی و چخوف شروع کردم و این دو برایم با بقیه فرق می‌کنند. من بیشتر تلاش کرده‌ام صدای شخصی خودم را پیدا کنم؛ صدایی که بازتاب تجربه‌ی زیسته‌ی خودم و نسل من باشد.

*از داستان‌نویسان افغانستان که آثارشان را بیشتر خوانده‌اید یا به دل شما نشسته است، چه کسانی یا کسی را می‌توانید نام ببرید؟

**بیشتر شیفته‌ی داستان‌های بانو فاطمه خاوری (کیمیا) شدم؛ چون آثارش لحن صمیمانه و دوستانه‌ای دارد و حوادث آن از عمق دل جامعه برخاسته است.

*فاطمه خاوری نویسنده‌ی مجموعه داستان «خر قبرسی» است؛ کتابی که در سال ۱۴۰۲ توسط نشر عرفان چاپ شد. درباره‌ی جشنواره‌ی «اوسانه» چه معلومات دارید؟ از بنیان‌گذاران، حامیان مالی و معنوی، در کجا و چه در مکانی برگزار می‌شود؟ مربوط به کدام سازمان و تشکیلاتی است؟

**این جشنواره عمر بلندی دارد و مشوق خیلی‌هایی شده که شروع به نوشتن کرده‌اند. سازمان یا نهاد خاصی حمایتش نمی‌کند و دو نویسنده‌ی دلسوز و مهربان آقای زلمی باباکوهی و همسرشان مریم محبوب داوطلبانه هزینه و مخارج جشنواره را تمویل می‌کنند. این کارشان بسیار قابل قدر است.

*بله، در جریان هستیم که نشریه‌ی «زرنگار» که در تورنتوی کانادا توسط زوج نویسنده، مریم محبوب و آقای باباکوهی منشر می‌شود، «خانه‌ی داستان بلخ» را برای برگزاری جشنواره حمایت مالی می‌کند، و اگر حمایت مالی و معنوی آن‌ها نمی‌بود، جشنواره‌ی «اوسانه سی‌سانه» نیز وجود نداشت. کشف داستان‌نویسان نوظهور و نحله‌ی ادبیات شمال کشور مدیون این نویسنده‌ها است. خوب شد که نقش این زوج ارجمند را خاطرنشان کردید. بیایید از آروزهای‌تان بگویید، و اینکه بزرگ‌ترین آرزوی شما در زمینه‌ی نویسندگی چیست؟

**دوست دارم نوشته‌هایم بتوانند بخشی از دردها، امیدها و حقیقت‌های نسل ما را ثبت کنند؛ نسلی که میان تاریکی و رؤیا ایستاده‌اند. برنامه‌ریزی و آروزهایی که از دوره‌ی نوجوانی داشتم و درباره‌اش خیال‌پردازی می‌کردم برهم خورد و ازبین رفت؛ همین که همه خوشحال باشند و مشکلی نداشته باشند بزرگ‌ترین آرزو است.

*اگر روزی کلمات داستان شما تبدیل به گلوله شوند، به سوی چه چیزی شلیک می‌کنید؟

**اگر روزی کلمات داستان من تبدیل به گلوله شوند، بی‌تردید به سوی جهل، تعصب، خشونت و هر چیزی شلیک خواهم کرد که انسان را از انسانیت دور می‌کند. ادبیات برای من سلاح نفرت نیست؛ بلکه تلاشی برای بیدار کردن وجدان‌هاست.

*تا کنون چند داستان نوشته‌اید؟

**تا امروز چندین داستان کوتاه نوشته‌ام. بعضی از آن‌ها کامل شده است و بعضی هنوز در حال شکل گرفتن است. من باور دارم که هر داستان، بخشی از مسیر رشد نویسنده است و حتا ناتمام‌ترین روایت‌ها نیز چیزی به انسان می‌آموزند.

*فضای شهر مزار شریف برای نویسندگی، داستان‌نویسی و کارهای هنری چگونه است؟ در این باره توضیح بدهید لطفا.

**مزار شریف با وجود تمام دشواری‌ها، هنوز شهری است که در آن نفس هنر و ادبیات کاملاً خاموش نشده است. جوانان زیادی هستند که با عشق به شعر، داستان و هنر زندگی می‌کنند. البته مشکلات فرهنگی و اجتماعی وجود دارد، اما همین که هنوز چراغ محافل ادبی روشن است، نشان می‌دهد که امید زنده است.

*تعریف شما از داستان‌نویسی چیست؟

**برای من، داستان‌نویسی فقط نوشتن چند صفحه متن نیست؛ بلکه تلاشی برای فهم انسان و جهان است. داستان، جایی است که واقعیت و خیال دست یکدیگر را می‌گیرند تا حقیقتی عمیق‌تر را آشکار کنند، و داستان برای خودم راهی برای فرار از ناملایمات زندگی است.

*زن‌بودن در جامعه‌ی افغانستان چه تأثیری بر تجربه‌ی نویسندگی شما داشته است؟ آیا احساس می‌کنید که جنسیت شما در دست‌رسی به فرصت‌های ادبی نقش تعیین‌کننده‌ای داشته است؟

**زن‌بودن در جامعه‌ی ما، به معنای جنگیدن خاموش با محدودیت‌ها و قضاوت‌هاست. طبیعتاً نویسندگی نیز از این دشواری‌ها جدا نیست؛ اما من باور دارم که صدای زنان، به‌ویژه در ادبیات، ضرورتی انکارناپذیر دارد؛ زیرا بخش بزرگی از حقیقت زندگی، بدون روایت زنان ناتمام می‌ماند.

*اگر داستان‌نویس نمی‌شدید، به چه چیزی یا کدام شکل هنری می‌پرداختید؟

**اگر داستان‌نویس نمی‌شدم، بدون تردید روان‌شناسی را به صورت جدی دنبال می‌کردم؛ زیرا همیشه ذهن و روح انسان برایم یکی از عمیق‌ترین و رازآلودترین جهان‌ها بوده است. من حتا در این مسیر گام برداشتم و تلاش کردم روان‌شناسی را به شکل آکادمیک ادامه بدهم، اما با بسته‌شدن دانشگاه‌ها، این رؤیا ناتمام ماند؛ رؤیایی که هنوز هم در گوشه‌ای از ذهن و قلبم زنده است. گاهی فکر می‌کنم میان روان‌شناسی و داستان‌نویسی پیوندی پنهان وجود دارد؛ هردو تلاشی است برای کشف لایه‌های ناپیدای انسان. شاید سرنوشت خواسته است آن چیزی را که نتوانستم در دانشگاه ادامه دهم، در جهان ادبیات و روایت جست‌وجو کنم. هنوز هم باور دارم بعضی آرزوها هرچند ناتمام می‌مانند، اما هرگز در درون انسان خاموش نمی‌شوند.

*به غیر از داستان‌نویسی به چه چیزی دیگر سروکار دارید؟

**در کنار داستان‌نویسی، بیشتر با مطالعه، یادگیری و تأمل درباره‌ی زندگی و انسان‌ها سروکار دارم. من فکر می‌کنم نویسنده پیش از آن‌که اهل نوشتن باشد، باید اهل دیدن، شنیدن و فهمیدن باشد.

*خانم سارا کامگار! ممنون از شما که صمیمانه خوانندگان نشریه‌ی صدای زنان افغانستان را مهمان این گفت‌وگو کردید. باور ما این است که داستان‌نویسان، جهان نو می‌سازند. هر داستان، کنشی برای نویسنده است و هر روایت شکلی از قدرت و آفرینش، و شما از مصادیق سازندگان جهان نو هستید. ادبیات یا «کلمه» در تمام فرهنگ‌های الهیاتی و فلسفی جایگاه ویژه‌ای دارد؛ مثلا آنجا که کتاب آسمانی اسلام، قرآن، در سوره‌ی یاسین، آیه‌ی ۸۲ می‌گوید: «کُن! فَیَکُون» یعنی باش! پس بی‌درنگ موجود می‌شود. «کُن» کلمه است، و هم‌چنین در انجیل یوحنا، باب ۱، آیه‌ی ۱ نیز جایگاه و قدرت آفرینشی کلمه را چنین آورده است: «در ابتدا کلمه بود، و کلمه نزد خدا بود، و کلمه خدا بود»، یعنی آفرینش. پس هم در الهیات اسلامی و هم در الهیات مسیحی کلمه‌ی «قدرت بنیادین»ی است که حامل «فرمان»، «کُن/ شدن» است؛ مثلا با یک «کُن/ باش» آفرینشی خلق می‌شود و در الهیات مسیحی کلمه یا «لوگوس» نیز جایگاه وجودی دارد. در الهیات یهودیت نیز کلمه/ واژه همین جایگاه را دارد: «و خدا گفت: روشنایی باشد؛ و روشنایی شد». و در فلسفه‌ی مدرن مثلا به گفته‌ی مارتین هایدگر «زبان خانه‌ی هستی است». پس، چه در سنت‌های گوناگون الهیاتی از الهیات سامی (یهودیت، مسیحیت و اسلام) تا اوپانیشادها، اوستا و فلسفه‌ی مدرن، اندیشه‌ی مشترک درباره‌ی جایگاه «کلمه» و ادبیات و زبان دیده می‌شود که هستی با «سخن/ واژه/ کلمه»، صوت و فرمان شکل می‌گیرد.

به همین دلیل، ادبیات و داستان‌نویسی ادامه‌ی همان نیروی آفرینشی است: «…و کلمه نزد خدا بود» و «کُن! فَیَکُون» و نویسندگان با «کلمه/ واژه»، جهان تازه می‌آفریند و واژگان داستان‌نویس تمثیل همان «آفرینشگری» است که جهانی آفریده می‌شود. روی همین جایگاه و اهمیت «کلمات/ واژگان» و ادبیات، شما سازنده‌ی جهانی تازه هستید. امیدواریم که نویسان و آفرینشگر بمانید.

**از شما نیز سپاس‌گزارم از اینکه به سراغ ما آمدید. باور دارم که رسانه‌های آزاد و رسالتمند، در باروری، غنا، توسعه و معرفی داشته‌های به گفته‌ی شما «جهان نو» نقش سازنده و به سزایی دارد. موفق باشید.

به اشتراک بگذارید: