نویسندهی روایت: ملیحه افضلی
من مرسل نیازی هستم. هفده سال دارم. در خانوادهای دهنفره زندگی میکنم؛ چهار برادر و سه خواهر دارم. بزرگترین آرزوی زندگیام این است که داکتر «جراح» شوم. از زمانی که خودم را شناختم، این هدف در دلم ریشه گرفت.
صنف هشتم مکتب بودم، سیزدهساله، که در یکی از شبهای تاریک، بدخشانم تاریکتر شد. همان روزها امتحان چهارونیمماهه داشتیم. فردای آن شب، همراه دختر خالهام به سوی مکتب رفتیم. خیلی میترسیدیم. با لباسهای دراز و چادرهایی که به اندازهام نبود، حرکت کردیم.
نزدیک مکتب رسیده بودیم که چهار طالب از روبهروی ما آمدند. از شدت ترس، بدنمان میلرزید. با تمام توان دویدم و داخل مکتب شدم. از گوشه دروازه دیدم دختر خالهام از ترس، پایش به پلوان خورد و روی زمین افتاد. خیلی متأثر شدم. میخواستم بروم و دستش را بگیرم، اما خودم هم میترسیدم. منتظر ماندم تا رسید. گفت: «چرا منتظرم نشستی؟» گفتم: «ترسیدم.»
کمی ناراحت بود، اما با هم وارد دهلیز شدیم. همهچیز فرق کرده بود. آن آدمهای قبلی دیگر در مکتب نبودند. من به صنف خودم رفتم و او به صنف خودش. بعضی از همصنفیها آمده بودند، بعضی نه. همه از وحشت شب گذشته صحبت میکردیم.
ناگهان استاد آمد و گفت همهی امتحانها یکجا گرفته میشود. مبهوت ماندیم. چطور شش یا هشت مضمون را همزمان امتحان بدهیم؟ ولی مجبور بودیم. شروع کردیم به خطکشی ورقها. استادان یکییکی میآمدند و امتحان میگرفتند. بعد، استاد ناظر صنف آمد و گفت تا مدت نامعلوم رخصت هستید. با دل غمگین از هم خداحافظی کردیم.
در یکی از کورسهای خصوصی، زبان انگلیسی میآموختم. تا زمستان ادامه دادم. یک شب در صفحهی فیسبوکِ خواهرم خواندم که تمام مراکز آموزشی بسته میشود. دنیا سرم تاریک و زندگی برایم تلخ شد.
صبح آن روز همراه دوستم به امید باز بودن کورس رفتیم. داخل صنف شدیم. درس گرامر داشتیم. کتابچه گرامرم را خیلی با شوق نوشته بودم؛ نوت چهار ماه درس بود. ناگهان امر به معروف با دو فرد مسلح داخل صنف شد. از ترس خشک شدم. آمد و کتابچهام را گرفت و گفت: «چه میخوانید؟» گفتم: «انگلیسی.» گفت: «زبان کافری.» گفتم صبر کنید، چند جمله اسلامی خواندم، اما با عصبانیت کتابچهام را پاره کرد و گفت: «بیرون شوید، دیگر اجازهی درس ندارید.»
خیلی شکستم. گفتم: «خدایا، گناه من چیست؟ فقط دختر بودن؟» با دوستم با چشمان اشکآلود به خانه برگشتیم. آن شب آنقدر گریه کردم که خوابم برد.
روزهای سخت و شبهای تاریک میگذشت. یک روز در پایم دانهای پیدا شد. چند روز گذشت و خوب نشد. بعد خیلی بدتر شد. همراه پدرم به شفاخانه رفتیم. یک نرس گفت «خسک» است و بعداً جراحی میکنیم. برگشتیم خانه، اما دو روز بعد حالم خیلی خراب شد، حتا دست و پایم را به دیوار میکوبیدم.
دوباره به شفاخانه رفتیم. داکتر گفت وضعیت خطرناک است و باید بستر شوم. معلوم شد «آبسه» است، نه خسک؛ به خاطر ضعف و تشویش. به عملیات برده شدم. پدرم نبود، رفته بود موتر بیاورد. داکتر گفت رضایتنامه لازم است. برادر دوستم گفت من امضا میکنم. وارد عملیات شدم.
ساعت سهونیم داخل شدم، اما وقتی بههوش آمدم، ساعت ده صبح روز بعد بود. یعنی مدت طولانی بیهوش بودم. از کمخونی به کوما رفته بودم. بعد از سه ماه، شکر خدا خوب شدم.
بعد از این مریضی، تصمیم گرفتم برخیزم و بجنگم. در چهار سال، به بیش از سی مرکز آموزشی رفتم، اما همه بسته شدند. تسلیم نشدم.
در سال ۲۰۲۴، در یک مکتب پاکستان آنلاین درس خواندم. صنف ۹ و ۱۰ را مخفیانه در مکاتب خانگی گذراندم. صنف ۱۱ را در مکتب پاکستان (آنلاین) شروع کردم. امتحانات بسیار سخت بود. زمستان، برق نبود، اینترنت ضعیف بود. روزها باتری را با سولر شارژ میکردم. شبها روی بام امتحان میدادم، از شش شام تا یازده یا دوازده شب. از سردی بدنم میلرزید و اطرافم پر از برف بود.
یک روز صدایم کاملاً قطع شد. با گریه از استاد خواستم بعداً امتحانم را بگیرد. قبول کرد و توانستم پاسخ بدهم.
صنف دوازدهم را هم با همین مشکلات تمام کردم. وقتی سندم آمد، خیلی خوشحال شدم و گفتم: «من توانستم!»
در یک گروپ واتساپ لینک مرکز آموزش کابل–اتاوا را دیدم. ثبتنام کردم. برای امتحان کانکور آماده شدم. مشکلات زیاد بود. یکبار اصلاً به امتحان داخل نشده بودم. با التماس از استاد خواستم بررسی کند. قبول کرد.
در امتحان، اینترنت قطع شد. از خانهی همسایه موبایل گرفتم. دوباره امتحان دادم. حتا یکبار در شفاخانه امتحان دادم. برای فعالکردن اینترنت، دویدم تا دکان. دوباره برگشتم و امتحان را ادامه دادم.
بارها سایت خراب شد، بارها استرس گرفتم، اما تسلیم نشدم. بالاخره امتحانم ثبت شد. وقتی اسمم را در لیست دیدم، از خوشحالی پر و بال کشیدم.
انتخابهایم:
طب معالجوی
ستوماتولوژی
کمپیوتر ساینس
اما تنها آرزویم طب معالجوی است.
اکنون منتظر نتایج هستم. انشاءالله موفق میشوم.
این روایت من است.
شاید حتا سختتر از چیزی که نوشتم.
اما با خود عهد کردم که هرگز تسلیم نشوم.
چون باور دارم: اگر الله توفیق بدهد، هیچ چیز ناممکن نیست.
پینوشت: عکس از انترنت









