سه سکوت در کابل؛ روایت دخترانی که دنیا صدای‌شان را نمی‌شنود

روایت‌های عصر ظلمت (۱۰۵)
نویسنده: علی شادبیگ

۱
صبح روز جمعه بود که حبیب را دیدم. دست‌های نرگس، دختر نُه ساله‌اش را گرفته بود و به سوی خانه می‌رفت. نرگس با این‌که سمعک به گوش داشت، بیش از هفتاد درصد شنوایی ندارد، اما به آسمان خاکستری کابل خیره می‌شد و گاهی لبخند می‌زد؛ انگار چیزی می‌شنید که دیگران نمی‌شنوند، شاید صدای پرنده‌ای که نبود، شاید صدای آرزوهایی که نمی‌توانست بیان کند.

حبیب در خانه‌ای اجاره‌ای، در یکی از محله‌های خاک‌گرفته‌ی کابل، در قلعه‌ی قاضی دشت برچی، زندگی می‌کند. او معلم و پدر سه دختر ناشنوا است. در یک مکتب دولتی درس می‌دهد و در کنار آن، در حوزه‌ی علمیه‌ی محمد مصطفی برای دختران احکام و به پسران فلسفه و کلام تدریس می‌کند. او اکنون در برابر بزرگ‌ترین معمای زندگی‌اش ایستاده است: با سه دختر ناشنوا چه کند؟ نه پولی برای درمان آن‌ها دارد، نه نظام آموزشیِ فروپاشیده‌ی زیر حاکمیت طالبان، جای امنی برای یادگیری‌شان فراهم کرده است و نه نهادی فریادرس این خانواده است.

این گزارش تنها روایت زندگی یک خانواده نیست؛ روایت هزاران خانواده‌ای است که فرزندان‌شان در خاموشی و سکوت به سر می‌برند و هم از حس شنوایی و هم از حق ابتدایی آموزش محروم‌اند.

حبیب حسینی، معلم ۳۸ ساله، ماهانه از مکتب دولتی ده هزار افغانی درآمد دارد و از حوزه‌ی علمیه سه تا چهار هزار افغانی دیگر به دست می‌آورد. طاهره، همسرش، خانه‌دار است و درآمد دیگری ندارند. زندگی‌شان حول سه دختر می‌چرخد: نرگس، زینب و اسما؛ هر سه ناشنوا.

حبیب می‌گوید: «در سال ۱۴۰۱ که اولین بار گراف گوش گرفتیم، گوش راست نرگس ۸۰ درصد و گوش چپش ۹۰ درصد ناشنوا بود. به توصیه‌ی داکتر سمعک گرفتیم. امسال، میزان ناشنوایی هر دو گوشش به ۷۰ درصد رسیده است. در ظرف چهار سالی که ما سمعک گرفتیم، ۲۰ درصد بهبود یافته، اما با آن هم قابل حل نیست. صدا را نمی‌شنود. صحبت نمی‌تواند. فقط وقتی سمعک در گوشش باشد اندکی حس دارد؛ ولی واکنش زیادی نشان نمی‌دهد.»

حبیب حسینی و دخترانش
حبیب حسینی و دخترانش

دختر دوم حبیب شش ساله است و زینب نام دارد. میزان ناشنوایی یک گوشش ۶۵ درصد و گوش دیگرش ۶۰ درصد است.

اسما، کوچک‌ترین دختر حبیب، سه ساله است. میزان ناشنوایی هر دو گوشش ۶۰ درصد است. این دختران تاهنوز هیچ صدایی را نشنیده و هیچ کلامی به زبان نیاورده‌اند. زبان اشاره هم بلد نیستند. نه پدر و مادرشان زبان اشاره بلدند که به آن‌ها یاد بدهند و نه آموزش رسمی دولتی وجود دارد که حرفه‌ای به آن‌ها آموزش بدهد.

حبیب از دو مکتب در غرب کابل یاد می‌کند: «یک مکتب ناشنوایان در تانک تیل برچی است که وقتی مادرش نرگس را به آن‌جا برده بود، مکانش خیلی بد و فضا وحشتناک بود. چون بیشتر بچه‌ها سن‌شان زیاد بود، آن‌ها نمی‌فهمیدند و معلمان هم آن‌ها را می‌زدند و صداهای عجیبی در می‌آوردند که نرگس از آن‌جا ترسید و یک هفته مریض شد. معلمان طبق روحیه‌ی بچه‌ها رفتار نمی‌کردند. بعد از آن دیگر به آن‌جا نبردیم. گفتیم خانه بهتر است. حداقل جانش سالم است و کسی او را نمی‌زند.»

بعد از آن، حبیب مجبور شد نرگس را به یک مکتب معمولی ببرد. آن‌جا معلمان مهربان بودند، ولی هیچ آموزش ویژه برای ناشنوایان نبود. نرگس چیزی یاد نمی‌گرفت. فقط کتک نمی‌خورد.

یک صنف کوچک در مکتب سید الشهدا هم بود که پارسال حبیب نرگس را برای ده روز به آن‌جا برد. این دو مکتب تنها گزینه‌ها در غرب کابل هستند که نه معلمان حرفه‌ای دارند و نه فضای مناسب برای رشد و یادگیری ناشنوایان. حبیب می‌گوید: «در جاهای دیگر ممکن است مکتب‌های ناشنوایان باشد، ولی فاصله‌ زیاد است و هزینه‌ی رفت‌وآمد برای من ممکن نیست.»
هیچ مکتب خصوصی برای ناشنوایان در کابل هم وجود ندارد.

در بخش درمان هم هیچ شفاخانه‌ی تخصصی برای ناشنوایان وجود ندارد. فقط چند شفاخانه وجود دارد که در کنار کارهای دیگر، بخش گوش و گلو هم دارد. یکی از آن‌ها، شفاخانه‌ی سروری در تایمنی کابل است که حبیب چندین بار به آن‌جا رفته و از دخترانش گراف گوش و سی‌تی‌اسکن مغز گرفته است. داکتران گفته‌اند که هر سه دختر باید حلزون کاشته شوند، چون بدون آن نتیجه نمی‌گیرند. اگر ناشنوایی کمتر از ۵۵ درصد باشد، سمعک جواب می‌دهد، ولی اگر بیشتر باشد، نتیجه نخواهد داد.

دیگر شفاخانه‌ی الزهرا است که وقتی حبیب دخترانش را برای تداوی به آن‌جا برده بود، داکتر متخصص گفته بود: «در داخل قابل تداوی نیست، باید خارج برده شود.» حبیب می‌گوید هفته‌ی پیش که به داکتر مراجعه کرد، گفت: «برای دو دختر کوچکت حتما باید سمعک بگیری که میزان ناشنوایی‌شان بیشتر از این نشود، اما نرگس بدون کاشت حلزون راه حلی ندارد.»

هر کاشت حلزون طبق برآورد داکتران شفاخانه‌ی سروری، هفت هزار دالر امریکایی هزینه دارد. این در حالی است که در داخل افغانستان هم این کار امکان‌پذیر نیست و باید به خارج برده شود. حبیب اگر برای هر دخترش یک حلزون بکارد، هزینه‌اش ۲۱ هزار دالر می‌شود که این مبلغ برای خانواده‌ای که با ۱۳ هزار افغانی در ماه زندگی می‌کند، بسیار زیاد است.

مشکل دیگر این است که کاشت حلزون به تنهایی نتیجه نمی‌دهد. حبیب می‌گوید: «در شفاخانه‌ی سروری یک بچه‌ی هفت ساله به‌نام مهدی، ساکن میدان وردک را دیدم. پدرش گفت که ناشنواست و یک سال است که کاشت حلزون انجام داده‌اند، اما بهبود پیدا نکرده است. گفت تازه این‌جا آورده‌ایم که شنوایی درمانی کند. این‌جا افراد متخصص وجود دارند که شنوایی کودکان ناشنوا را تحریک می‌کنند و در هر ساعت ۵۰۰ افغانی می‌گیرند.»

این دختران علاوه بر کاشت حلزون، باید تحت یک برنامه‌ی هدفمند قرار گیرند تا آموزش حرفه‌ای ببینند و در ظرف یک یا دو سال، شنوایی‌شان به کار بیافتد. در غیر این صورت، بدون آموزش حرفه‌ای، نتیجه‌ی مطلوب به دست نمی‌آید. آموزش هدفمند و حرفه‌ای دولتی وجود ندارد و اندک آموزش‌های گفتاردرمانی که در شفاخانه‌های خصوصی ارائه می‌شود، هزینه‌ی زیادی دارد که از توان حبیب خارج است.

حبیب به شفاخانه‌های زیادی رفته و داکتران بسیاری را دیده است. توصیه‌ی اکثریت داکتران در مرحله‌ی اول برای اسما و زینب گرفتن سمعک بوده و در مرحله دوم کاشت حلزون است. حبیب یادآور می‌شود که هفته‌ی گذشته، داکتر شریفه حق‌جو را دیده است. او فوق تخصص جراحی گوش، قاعده‌ی جمجمه و کاشت حلزون است. داکتر حق‌جو تأکید کرده که برای زینب و اسما، سمعک ضرورت اساسی و فوری است؛ زیرا اگر سمعک گرفته نشود، همین میزان شنوایی که در حال حاضر دارند، از دست می‌دهند. باید هر چه زودتر اقدام شود.

حبیب می‌گوید: «برای نرگس به سختی توانستم یک جفت سمعک بگیرم که هزینه‌اش پنجاه هزار افغانی شد؛ اما هزینه‌ی سمعک زینب و اسما بیش از ۱۰۰ هزار افغانی است که از عهده‌ام خارج است.» البته علاوه بر سمعک، باید آن‌ها تحت آموزش حرفه‌ای هم قرار گیرند. یک مهارت خاص آموزشی لازم است تا به آن‌ها یاد داده شود و آن‌ها را به حرف زدن وادار کند. در مرحله‌ی بعدی، باید کاشت حلزون برای‌شان انجام شود. سپری کردن این مراحل، نیازمند کمک و همکاری است.
حبیب حسینی از سازمان‌های بشردوستانه، نهادهای خیریه و هر کسی که می‌تواند کمک کند، دست یاری می‌خواهد.

نرگس، زینب و اسما
نرگس، زینب و اسما

۲
این وضعیت تنها مربوط به یک خانواده نیست. بر اساس گزارش بنیاد آسیا در سال ۲۰۱۹ (منتشر شده در ۲۰۲۰) حدود ۱۳.۹ درصد از مردم افغانستان (نزدیک به ۴.۵ میلیون نفر) با معلولیت شدید زندگی می‌کنند. از سوی دیگر، پژوهشی که در سال ۲۰۰۳ در کابل انجام شده، نشان می‌دهد که ۳.۳ درصد از کودکان دارای معلولیت در پایتخت، ناشنوا هستند. اگر این درصد را به کل جمعیت معلولان تعمیم دهیم، شمار ناشنوایان افغانستان حدود ۱۵۰ تا ۱۸۰ هزار نفر برآورد می‌شود. اما در سوی دیگر، آمار رسمی دولت طالبان قرار دارد. وزارت شهدا و معلولین طالبان در سال ۱۴۰۳ اعلام کرد که در مجموع ۱۹۰ هزار معلول از هر نوعی (جسمی، حرکتی، بینایی و شنوایی) را در سراسر کشور به ثبت رسانده است. رقمی که با برآورد تنها ناشنوایان برابری می‌کند. این اختلاف فاحش، یک حقیقت تلخ را فریاد می‌زند؛ سیستم ثبت آمار و رسیدگی به معلولین در افغانستان فاجعه‌بار است. هزاران کودک ناشنوا وجود دارند که هیچ‌کس نام‌شان را نمی‌داند، هیچ‌کس برای‌شان مکتب نمی‌سازد و هیچ‌کس صدای‌شان را نمی‌شنود!

از سوی دیگر، در برنامه‌های دولتی، هیچ برنامه ملی برای غربالگری شنوایی نوزادان وجود ندارد. هیچ مرکز دولتی برای تأمین سمعک ارزان یا رایگان فعالیت نمی‌کند. هیچ دانشگاهی در افغانستان معلم متخصص ناشنوایان تربیت نمی‌کند و هیچ بودجه‌ای در نظام آموزشی طالبان برای دانش‌آموزان با نیازهای ویژه اختصاص نیافته است. این یک فاجعه است و ابعاد گوناگونی دارد.

طاهره به گوشه‌ای از بعد روانی، اجتماعی و خانوادگی این فاجعه اشاره می‌کند: «گاهی دخترانم دستان‌شان را تکان می‌دهند و به هم نگاه می‌کنند. من نمی‌دانم چه می‌گویند. شاید می‌گویند دوست‌تان داریم. شاید می‌گویند گرسنه‌ایم. شاید می‌گویند چرا صدای‌تان را نمی‌شنویم. همیشه در خانه‌مان خاموشی و سکوت حکم‌فرماست و رنج ناشی از این سکوت که بر جان و جهان ما سایه انداخته است. من به خاطر همین بچه‌ها بود که مریضی شکر و فشار خون پیدا کردم. چندین سال است که با آن دست به گریبانم و داکتران هم می‌گویند از تشویش زیاد است.»

از سوی دیگر، بعد جنسیتی فاجعه است؛ یعنی دختران ناشنوا در افغانستان دوچندان آسیب‌پذیرند. در نظام آموزشی طالبان که آموزش دختران بالای صنف ششم را عملاً ممنوع کرده است، برای یک دختر ناشنوا نه مکتب با امکانات ویژه وجود دارد، نه اجازه‌ی رفتن به مکتب را دارد، نه اعتراض می‌تواند و نه صدای این بی‌صدایان را کسی می‌شنود.

این گزارش فقط داستان حبیب و دخترانش نیست. این گزارش روایت سیستمی است که فروپاشیده. نظام آموزشی تحت حاکمیت طالبان نه تنها برای دختران عادی بلکه برای کودکان با نیازهای ویژه کاملاً از هم پاشیده است. در کشوری که قانون اساسی پیشین (۱۳۸۳) تأکید داشت دولت موظف به «تضمین حقوق آموزشی شهروندان با نیازهای ویژه» است، اما اکنون هیچ قانون و هیچ ناظری وجود ندارد. در این محیط فروپاشیده، این دختران خاموش و ساکت و تنهایند. هیچ حامی و دادرسی ندارند، هیچ سازمان و نهادی آن‌ها را حمایت نمی‌کند و هیچ کمک و کمپینی برای آن‌ها راه نیافته است.

حبیب می‌گوید: «من به عنوان یک معلم، می‌دانم که آموزش حق هر کودک است. اما دختران من حتا به ابتدایی‌ترین شکل آن هم دسترسی ندارند. نه درمان، نه مدرسه‌ی مناسب، نه آینده.»

وقتی از خانه‌ی حبیب بیرون می‌شدم، دلم گرفته بود و سرم همچون دکان مس‌گران شده بود. تا مدت‌ها، لبخند نرگس، نگاه حبیب و اشک‌های بی‌امان طاهره، در جانم لرزه می‌انداخت. اسما، زینب و نرگس، این‌ها تنها سه اسم نیستند؛ این‌ها یک دنیا حرف‌های نگفته، سخن‌های ناشنیده و راه‌های نرفته دارند. این‌ها، سه دنیایند، سه نگاه و سه فکر که هنوز زبان نگشوده‌اند. نرگس نقاشی می‌کند، شاید در آینده، هم‌چون فریدا کالو تأثیرگذارترین نقاش زن در تاریخ هنر شود. زینب و اسما، عاشق دیدن فیلم‌های کارتونی و انیمیشن هستند. شاید در آینده، همچون جنیفر لی کارگردانی کنند و یا چون نائوکو یاداما انیمیشن بسازند. همه‌ی این‌ها بستگی به این دارد که این دختران چقدر مورد حمایت، کمک و هم‌یاری قرار گیرند.

این گزارش به امید آن نوشته شده است که کسی، جایی، این سه سکوت را بشنود. شاید شما آن کس باشید.

به اشتراک بگذارید: